ا به خشم آوردند...

ابوبكر و عمر اكنون چه بسيار سزاوار دلسوزى و ترحم هستند چون بانويى را به خشم آوردند كه خدا از خشم او در خشم مى شود، و هرچه آن دو تن نزد فاطمه از كار خود پشيمانى نشان دادند و بهانه ها آوردند برايشان سودى نداشت...

خدا به فريادشان برسد!...

فاطمه نخستين گام را در راه كوچ كردن از اين جهان برداشت...

با آرامش و ايمان به سرنوشت خداوندى، چشم به راه و آرزومند فرمان پروردگارى، به بانويى كه سايه وار به او وابسته بود با آوايى نرم و آهسته آواز داد:

«اى زن!...» آن بانو كه يار همراه فاطمه بود، براى فاطمه به خدمت ايستاده بود و براى آسايش فاطمه شب زنده داريها كرده بود، از كنار بستر به سوى فاطمه شتافت تا در كنار دست او باشد، و اشاره ى خاموش و نگاه آرام و آواى خواب آلود او را كه به سان وزش نسيمى نرم به گوش مى رسيد، دريابد...

آن يار همراه و دلسوز سلمى همسر ابورافع خدمتكار پيامبر بود. او با آرامش و نرمى و گامهايى خاموش به سوى فاطمه روان شد...

چنان مى نمود كه گويى در فضاى آن اطاق كوچك سوار بر پر گنجشكى به سوى فاطمه شناور است!... را ه مى رفت مانند راه رفتن مسيح بر روى آب..

ترس داشت آواز گامهايش آن نزار تكيده اندام را آزار دهد...

بلكه ترس داشت خش خش جامه اش او را رنجور كند!... و بلكه آواى آمد و شد دم و بازدمش!...

فاطمه بيماريى جسمانى- از آنگونه كه مردمان روزگارش مى شناختند- نداشت...

هيچ نشانى از بيمارى در وى نبود...

خطهاى چهره و اندام فاطمه گوياى ردپايى از ناخوشى در وى نبود...

دردى در وى نبود. آزردگى فاطمه پژواكى بود از رنجهايى روانى كه از فشار غمها و اندوه ها براى او پيش آمده بود...

بيمارى فاطمه از افتادن وى در بوته ى احساس اندوهى گدازنده و گزيرناپذير بود ...

از ترشرويى و نمك نشناسى دوست و دشمن بود...

از ستمى بود كه هر روزه او را دنبال مى كرد...

از پاداشى همچون پاداش سنمار بود كه به او رسيد...

فاطمه با چنين حالى چاره اى جز رها كردن مردم و جهان مردمى نداشت...

زندگى براى او تنگ مى نمود...

از هستى خود بيزار بود...

جان اندوهمندش براى كوچ كردن اوج گرفته بود...

فاطمه خود فشرده ى آن همه احساسات جان كاهش را در كلماتى چند فراهم آورده است...

گويند:

هنگامى كه درد فاطمه سخت شد و بيمارى بر او سنگينى كرد، گروهى از زنان مهاجر و انصار نزد وى گرد آمدند و به او گفتند:

«اى دختر پيامبر خدا! چگونه شب را با بيمارى خود به روز آوردى؟...» فاطمه با واژه هايى كه به تلخى حنظل بر روى لبانش روان شد پاسخ داد:

«به خدا سوگند شب را به روز آوردم در حالى كه از جهان شما بيزارم و با مردان شما دشمن...

«آنان را پس از آن كه آزمودم دور ريختم و پس از آن كه سنجيدم دشمن گرفتم...

«واى از خيانت ورزيدن در حدود خدا... و تباهى انديشه ها، و لغزش آرزوها!...

«چه چيز بدى نفسهايشان برايشان پيش آورد!...» سخن زهرا سخن تلخى كشيده اى بود كه اگر دهانش را با همه ى آبهاى روى زمين شستشو مى داد تلخى آن از قلبش شسته نمى شد...

آرى زهرا اين چنين شد...

از همه ى انسانها بيزار شد...

از همه چيز رمندگى يافت...

دوست نداشتن زندگيش پس از امروز يك روز ديگر ادامه يابد...

همه ى نيروهاى روانى و معنويش را- به خودى خود- به كار مى گرفت تا اين برهه ى پايانى عمر خود را چنان در چند ساعت كوتاه در نوردد كه ديگران طى ساليان سال درمى نوردند...

اينك براى فاطمه چه زيان اگر به پيرى و پايان زندگى خود برسد هنگام كه اين راه تنها راه رهايى او باشد؟...

فاطمه در ظرف چند روز پير شد...

زيرا هر روز او برابر با يك سال يا بيش از يك سال بود...

شاخه ى درخت زندگيش خشك شد...

سبزه زار هستيش پژمرده شد...

شادابى از او رفت...

آب خرم آباد پيكرش فرو نشست...

از بسيار لاغرى تنش هلالى شد...

سلمى با سينه اى لبريز از مهر و عشق و چشمانى سرشار از نگاه هاى اندوهناك و آغشته به اشك به آواى فاطمه پاسخ داد:

«بله اى دختر محبوب پيامبر خدا!...» زهرا نگاهى مهربانانه به او افكند و آهسته گفت:

«اى زن! آبى بياور تا غسل كنم...» براى زهرا آب آماده شد...

هنگامى كه خود را بهتر از روزهاى تندرستيش شستشو داد بار ديگر دوست همدم خود را پيش خواند:

«جامه ى نوى مرا بياور...»

آن بانو جامه را آورد... زهرا جامه را پوشيد و بر تن باريك خود هموار ساخت به گونه اى كه چيزى از پيكرش پيدا نبود، آنگاه گفت:

«بسترم را در وسط خانه بيفكن...» در اين هنگام سلمى سخت به هراس افتاد...

درد در قلبش همچون سنگ، سخت شد...

نگاه ها در چشمانش جان باخت...

هر آنچه پيرامونش بود در هاله اى از سراسيمگى گداخته شد...

سلمى خود را براى چنين پايان دردناكى آماده نكرده بود. او بر جاى خود پايين پاى سرور بانوان نشست...

براى آن بانوى محبوب كه پژمردگى و نزارى بر او فشار مى آورد، آرزوى بهبود مى كرد...

براى فاطمه روياى تندرستى در انديشه مى پرورانيد چه در بيدارى هاى روز و چه در چرتهاى گذرايى كه شب هنگام- آنگه كه تاريكى، كرانه هاى آسمان را قيرگون مى كرد- بر او چيره مى آمد...

اگر ترس دست و پاى او را از هر گفتار و رفتارى نبسته بود آن جايگاه را از شيون و فغان پر مى كرد...

ليكن لبخندى بى فروغ بر لبهاى پژمرده ى فاطمه نقش بست، فاطمه آن لبخند را با لبخند اندوهبار ديگرى تكرار كرد...

در اين هنگام سلمى با چشمانى اشك آلود و با آوايى نرم و بريده بريده و طنينى پريشان زمزمه كرد:

«اى دختر محبوب پيامبر خدا جان پدر و مادرم فداى تو باد!...» آنگاه به كارهايى كه فاطمه دستور داده بود پرداخت...

فاطمه ى ارجمند از جاى برخاست. بر روى بستر رو به قبله دراز كشيد و آماده ى ديدار با خدا شد...

شادمانى بر چهره وى هويدا بود و خوشحالى از ديدگانش مى باريد. به سلمى گفت:

«اى زن!... من هم اكنون جان به جان آفرين تسليم خواهم كرد. خود غسل كرده ام. كسى كه جامه از پيكرم برنگيرد...» فاطمه شهادت بر زبان راند...

پلكهايش را بر هم نهاد...

آنگاه خرسند و آسوده دل خود را تسليم سرنوشت حتمى خود ساخت...

چرا فاطمه شادمان نباشد در حالى كه به او وعده داده شده است با محبوبترين مردم در زير سايه ى خدا و بر گستره ى خشنودى و دلشادى زندگى جاودانه خواهد يافت؟...

هنگام كوچ كردن فرا رسيد...

شكوفه ى درخت نبوت به اين جهان پشت كرد تا در بهشت برين جاى گيرد...

مرگ فاطمه شب هنگام فرا رسيد...

ماه رمضان...

روز سوم...

شب سه شنبه...

بيست و اندى سال جهان گواه فاطمه بود كه در بوستان هستى بشريت به گونه ى شكوفه اى قدسى از عبيرى پاك و پرتوى تابناك، شكوفا شد. شكوفه اى كه در خوشبويى و شادابى در ميان شكوفه ها و ريحانها همتا نداشت...

اكنون جهان گواه فاطمه است كه آب بوستان هستيش خشك و شاخه ى درخت زندگيش شكسته شده است اما پرتو شادابش همچنان مى درخشد، بوى خوش دل نشينش در همه ى كرانه ها پراكنده مى شود و آسمانها را پر مى كند...

آه كه گستره ى روزگار براى فاطمه چه تنگ بود!...

عمرى كه براى فاطمه مقدر شده بود چه كوتاه بود!...

فاطمه در اوج جوانى درگذشت...

گل جوانيش تازه به سوى زندگى چهره گشوده بود...

اگر خورشيد و