د مثلاً زنا كردن مرد را سبكسرى و قابل اغماض مى پنداشتند، در صورتى كه چون زنى چنين مى كرد كيفر آن مرگ بود... اگر زن نازا مى شد مرد تنها به همين سبب مى توانست او را رها كند، اگر زنى از مادر شدن خود جلوگيرى مى كرد او را غرق مى كردند...» [ تاريخ تمدن/ ويل دورانت/ ج 1 ص 157. ]

حتى زن در دوران طلايى يونان «حق قرارداد ندارد، نمى تواند بيش از مبلغ ناچيزى وام بستاند و اقامه ى دعوى در محكمه برايش ممكن نيست.» [ همان ج 2 (يونان باستان) ص 339. ]

محمد (ص) در ميان چنين فرهنگى ظهور كرد و در همان آغاز رسالت خويش به خونخواهى دختران قيام كرد. در ضمن آياتى كوبنده طنين «و اذا لموْوُدت سئلت، باى ذنب قتلت» [ سوره ى تكوير آيه 8 و 9 ] را در دره هاى حجاز فرياد كرد: هنگامى كه خورشيد جهان افروز تاريك شود و آن هنگام كه اختران آسمان خاموش شوند، و آن زمان كه كوه هاى سر به فلك كشيده به حركت درآيند، آن لحظه كه اشتران جوان رها شوند و آب درياها چون شعله آتش به آسمان زبانه كشند و وحشيان رام گردند و جانها به تن ها بازگردند، در آن هنگام از دختران زنده به گور شده سؤال خواهد شد كه آنان به چه جرمى كشته شدند؟

اين آيات چون پتكى بر پيكره ى فرهنگ جاهليت فرود آمد و چون رعدى در سرتاسر شبه جزيره عربستان به غرش آمد، [ سوره ى تكوير ششمين يا هفتمين يا هشتمين سوره اى است كه بر پيامبر (ص) نازل شد (پيامبرى و انقلاب ص 21) و اين بسيار مهم است كه در اوايل بعثت از دختران زنده به گور سؤال شود. ] اما هيچكدام به اندازه تولد فاطمه (س) و رفتار پيامبر (ص) با او كارساز نبود. عشق پيامبر (ص) به فاطمه (س) آتش بر همه ى تعصبها كشيد، بوسه ى پيامبر (ص) بر سر و صورت فاطمه (س) مهر بطلان بر همه كشتار دختران بيگناه زد و اين فرهنگ زشت را يكسره از جان مردان بشست. طلوع خورشيد , فرشته اى خواهد آمد

جاهليت همچنان دندان نشان مى داد، چنگ مى انداخت، عربده مى كشيد و خون مى طلبيد، هر از چندگاه شمشير تعصب از نيام برمى كشيد و بر قربانيان فرود مى آورد. هرگز نه هيچ قساوتى بدين پايه رسيده بود و نه هيچ مظلوميتى بدين حد، كه زن اين شريك آفرينش به جرم زن بودن بدان محكوم گرديد.

قيس بن عاصم رييس قبيله بنى تميم اسلام آورد، نزد رسول خدا رسيد، يكى از اصحاب پرسيد؟ قيس! حال دخترانت چطور است؟ قيس: دخترانم؟! دخترى ندارم، همه را زنده بگور كردم.

- همه را؟!

- آرى همه را.

- اى سنگدل! آيا در وجودت ذره اى ترحم نبود؟!

قيس: چرا، يكبار از كشتن دخترم غمى رقيق بدلم نشست.

صحابى: چگونه؟

قيس: همسرم حامله بود، به مسافرت رفتم. مسافرتم قدرى طولانى شد، بازگشتم، زنم زايمان كرده بود، از كودك سؤال كردم، گفت در اثر بيمارى جان داده است. سالها بدين منوال گذشت، در يكى از روزها در خانه مشغول استراحت بودم، دخترى چون ماه، در آستانه درب طلوع كرد. موهاى بلندش چون آبشار مى خروشيد تا به پشت زانوهايش فرومى ريخت و شادابى در چهره اش برق مى زد، زيبا بود و خندان، به گردن بندى كه در سينه اش آويخته بود طراوت مى بخشيد، فرياد زد: مادر! مادر! از همسرم پرسيدم اين پرى چهره كيست؟ اشك در چشمانش حلقه زد و گفت:

اين دختر توست، اين دختر توست، همان دخترى كه در غياب تو زاييدم، و از ترس تو نزد خواهرم بزرگش كردم.

با سكوتم اعلام رضايت كردم، او از اين رضايت احساس پرواز مى كرد و مست باده ى اين رضايت. در دل من غوغايى بود، آتشى بپا شده بود كه هيچ چيز جز مرگ خاموشش نمى كرد. در يكى از روزها از غياب همسرم استفاده كردم و به دخترك نگون بختم گفتم: دخترم! مايلى با هم به تفريح برويم؟

- پدر! چرا كه نه؟ چه خوشبختى بزرگى!

دست دخترم را گرفتم و به نقطه اى دور از شهر رفتيم، دخترم مشغول بازى شد و من به كندن گودالى مشغول، دخترم پرسيد:

پدر! براى چه اين گودال را مى كنى؟

- تو به بازى مشغول باش! خواهى فهميد.

دخترم مكرر اين سؤال را مى پرسيد و من با صلابت به حفر گودال

 

 

 

مشغول بودم، كار تمام شد. دست دخترك بيچاره را گرفتم، كشان كشان به درون گودال آوردم، او را ته گودال انداختم. يك پا روى سينه او نهادم و با دستهايم خاك روى او مى ريختم، دخترك بيچاره ام، فرياد مى زد، پدر! پدر!

آرى هنوز، صداى دلخراشش تارهاى وجودم را زخمه مى زند و آواز حزينش دلم را مرتعش مى سازد!

چشمهاى رسول خدا پر از اشك شد، سكوتى غمبار وجودش را درهم نورديد، قطرات اشك بر گونه زيباى رسول خدا مى غلتيد و در زير محاسن مباركش فرومى رفت، ناگهان عقده دل گشود و با صدايى غم آلود فرمود:

«ان هذه قسوة و من لا يرحم لا يرحم»: اين نهايت سنگدلى است، كسى كه رحم ندارد مورد رحمت خداوند قرار نخواهد گرفت. سپس رو به قيس كردند و فرمودند:

- قيس! تاكنون چند دختر زنده به گور كرده اى.

قيس: دوازده دختر. [ اين داستان برگرفته از فروغ ابديت ج 1 ص 29 مى باشد و داستانى را به همين مضمون تفسير روح المعانى ج 14 ص 169 از مرد ديگرى نقل كرده است. ]

آرى، اى اختران فروريخته در خاك! اى غمهاى تپيده در اشك! اى دختران فسرده در رنج! اى بنفشه هاى ساقه شكسته! اى شكوفه هاى پر پر! اى لاله هاى واژگون! غم مخوريد كه ايام غم سرآمد. فرشته اى فرود خواهد آمد و بر مظلوميتتان اشك خواهد ريخت، تيغ ستمكاران را خواهد شكست و بالهاى مهرش را بر شما خواهد گسترد.

فاطمه (س) خواهد آمد تا دست در دست محمد (ص) به كعبه تكيه زند و فرياد برآرد كه بشكنيد بت هاى تعصب جاهليت را.

مى آيد كه شانه به شانه پدر به مسجد رود تا ثابت كند زنان همدوش مردانند و افتخار پدران.

مى آيد تا كوثرى باشد كه چشمه سار نبوت را در بستر تاريخ جارى كند و نقش زنان را در رهبرى جامعه ثابت.

مى آيد تا پا به پاى مردان هجرت نمايد و جاى خالى زنان را در ساختن مدينه اى نو پركند.

مى آيد تا بر رهوار خويش نشيند و در كوچه هاى تاريخ درب خانه مردان را بكوبد و آنان را براى يارى رهبرى حق به قيام خواند. مى آيد تا با قامتى راست بر بالين هزاران شهاب به خاك افتاده فرياد زند كه «باى ذنبٍ قتلت» انتظار به سر آمد

همسر پيامبر (ص) براى آخرين بار حامله شد. اين بار خديجه از اين حمل احساس ديگرى دارد. غم و شادى در هم آميخته، از يك سو نگران بى اعتنايى زنان قريش است، از سويى ديگر انتظار دخترى است كه نسل محمد و خديجه از او جارى خواهد شد.

هرگاه تحقير دوستان سابق سايه غمبارش را بر قلب خديجه مى افكند «جنين با او سخن مى گفت و او را به صبورى فرامى خواند.» [ ذخائر العقبى ص 45، ينابيع الموده ج 2 ص 24. ]

خديجه اين راز را كتمان مى كند: خدايا اين راز را با محمد (ص) بگويم؟ نه بهتر است آن را مخفى دارم، نبايد كسى مطلع شود. چه اين سرى است الهى.

روزى خديجه با جنين در حال گفتگو بود كه پيامبر (ص) وارد شد، و فرمود:

خديجه! با چه كسى سخن مى گويى.

- با جنينم، او هم سخن و مونس تنهايى من است.

- مى دانستم، جبرائيل اين موضوع را به من خبر داده است. [ امالى صدوق مجلس 87 روايت 1 ص 475. ]

سرانجام لحظه ى موعود فرارسيد، درد زايمان آغاز شد، خديجه كسى را نزد زنان قريش فرستاد، زنان گفتند خديجه محمد را ا