گ زادگان به محمد (ص) ايمان آوردند و محمد (ص) با هيچ پيشنهادى حاضر به مصالح نبود. سران كفر در مجلس مشورتى، دارالندوه جمع شدند و سپس از مشاوره اى سرى تصميم بر قتل رسول خدا گرفتند. جبراييل نازل شد كه اى پيامبر على را در جايگاه خود بخوابان و مكه را به سوى مدينه ترك كن پيامبر (ص) به مدينه آمدند و پس از هفت ماه، زيد بن حادثه و ابارافع را فرستادند تا فاطمه همراه خواهرش ام كلثوم به مدينه مهاجرت نمايند.» [ طبقات ابن سعد ج 1 ص 237 و اين در حاليست كه يعقوبى مدعى است على (ع) فاطمه را به مدينه آورد ج 2 ص 41. ]

حُوَيرث بن نُقَيد هجو سراى معروف راه را بر فاطمه (ع) بست و شتر را رماند كه فاطمه و خواهرش نقش بر زمين شدند. [ سيره ابن هشام ج 4 ص 52 با اين تفاوت كه مأمور اعزام را عباس ذكر مى كند. ]

نامادرى

فاطمه در كودكى مادرش خديجه را از دست داد. همسران پيامبر گرچه جاى مادر را نمى گرفتند ولى همواره فاطمه را چون گوهرى گرانبها در ميان مى گرفتند و از مادرش به نيكى ياد مى كردند. پيامبر نيز مكرر خديجه را بياد مى آورد و دل در غم او مى تپيد. اما محبت پيامبر موجب رنجش عايشه مى گشت.

«در يكى از روزها كه پيامبر از خديجه ياد كرد به غيرت عايشه برخورد و گفت: آيا خديجه پيرزنى بيش بود؟ پيامبر آنچنان غضبناك گرديد كه موهاى بدنش راست شد.» [ ينابيع الموده ج 1 ص 168 و ج 2 ص 87. ]

عايشه نه تنها در اين زمينه موجب آزردگى پيامبر (ص) مى شد بلكه نيش زبانش فاطمه را بى نصيب نمى گردانيد و با وى درباره مادرش به مجادله برمى خاست و دل فاطمه را بدرد مى آورد. «روزى عايشه بر سر فاطمه فرياد مى زد و مى گفت: اى دختر خديجه تو خيال مى كنى كه مادرت بر ما برترى دارد آخر او چه فضيلتى بر ما دارد؟ او هم مثل ما بوده. پيامبر (ص) در همين حال وارد شد و صداى عايشه را شنيد و فاطمه همينكه پدر را ديد شروع به گريه كرد. پيامبر (ص) پرسيد دخترم چه شده؟ عرض كرد عايشه مادرم را تحقير مى كند. پيامبر رو به عايشه كرد و فرمود: اى حميرا خداوند بركت زاييدن را در وجود خديجه نهاد و قاسم و عبدالله و فاطمه و رقيه و ام كلثوم و زينب از او متولد شدند اما تو زنى هستى كه خداوند بركت زاييدن را در تو خشكاند و فرزندى نزادى.» [ اخصال ج 2 ص 405 روايت 116. ]
ازدواج

خواستگارى بزرگان قريش

فاطمه (س) دخترى كه همه ى خوبيها در او جمع شده «در زيبايى چون ماه» [ عن انس انها كانت كالقمر ليلة البدر. احقاق الحق ج 10 ص 245/ مناقب ج 3 ص 356 ] «يا خورشيدى كه از زير ابر رخ برتافته» [ او كالشمس كفرت غماما اذا خرجت من السحاب. مناقب ج 3 ص 356 ] «سفيد رخى سرخ فام» [ بيضا مشرقه حمرة. احقاق الحق ج 10 ص 246 ] موهايش چون شبق «سياه» [ لها شعرا سود. احقاق الحق ج 10 ص 246 ] بود و بلند، چون براى كار سر فرود مى آورد «گيسوان بافته اش به ظرف مى ساييد» [ و ان قصبتها تضرب بالجفنه. مناقب ج 3 ص 356 ] و دندانهايش چون مرواريد مى درخشيد» [ مشرقه الرباعيه. مناقب ج 3 ص 356 ] و «چون پدرش سنگين و با وقار راه مى رفت». [ و كانت مشية فاطمه (س) مشية رسول الله (ص). ذخائر العقبى ص 39. كشف الغمه ج 1 ص 463 و احقاق الحق ج 10 ص 246. ]

از طرف ديگر همه شرافتهاى خانوادگى در او گرد آمده بود. قرشى بود، هاشمى بود، دختر خديجه زن متشخص عرب بود، دختر پيامبر (ص) و رهبر الهى مسلمانان بود.

همه در دل آرزو مى كردند اى كاش لياقت همسرى فاطمه (س) را داشتند، اما كسى جرأت ابراز آن را نداشت، كم كم بزرگان قريش دل به دريا زدند و به خواستگارى، آستان محمد (ص) را بوسه زدند. اما افسوس كه هنوز زنگار جاهلى از دلها نپالائيده، هنوز ارزش را در ثروت مى دانند و در حضور پيامبر (ص) سخن بدان مى آلايند. «عبدالرحمان بن عوف نزد رسول الله (ص) آمد و گفت: فاطمه (س) را با مهريه اى بسيار به خواستگارى آمده ام. غضب چهره ى پيامبر (ص) را درنورديد و دستش را روى شنها كشيد و از آن پر كرد، ريگها در دست مباركش به تسبيح آمدند و آنان را به دامنش ريخت و همگى در و مرجان شدند» [ مناقب ج 3 ص 345 ] كه اين جواب توست اى...

سپس ابوبكر آمد، در حضور پيامبر (ص) نشست و گفت: اى رسول خدا! تو مى دانى من به تو ايمان آورده ام و از اولين كسانى هستم كه اسلام آوردم و چنين و چنان بودم... پيامبر (ص) پرسيد، خوب، حالا چى؟ گفت: به خواستگارى فاطمه (س) آمده ام. پيامبر (ص) رخ برتافت و ابوبكر برگشت و نزد عمر آمد و گفت: هم خراب شدم و هم خراب كردم. عمر گفت: چه شده؟ گفت از فاطمه (س) خواستگارى كردم رسول خدا روى از من برگرداند.

عمر گفت: باش تا من هم تجربه كنم، رفت و دو زانو نزد رسول خدا نشست و گفت: اى رسول خدا! مخلصانه بتو ايمان دارم و تو ميدانى، در اسلام سابقه دارم و چنين و چنان هستم. پيامبر (ص) فرمود: از اين گفتار منظورت چيست؟ گفت: ازدواج با فاطمه. پيامبر (ص) از وى چهره برگرفت و رخ برتافت. عمر نزد ابوبكر آمد و گفت: مثل اينكه پيامبر (ص) منتظر دستور خداوند در امر فاطمه (س) است». [ كنزل العمال ج 13 ص 684 حديث 37755. ] و پس از آنان «مردانى از قريش به خواستگارى رفتند كه همگى همان جواب ابوبكر را شنيدند». [ ثم خطبها عمر (رض) مع عده من قريش كلهم يقول له مثل قوله لابى بكر. ذخائر العقبى ص 29. داستان خواستگارى ابوبكر و عمر در منابع ذيل آمده است: ذخائر العقبى ص 29 و 30- صواعق ص 141- اسد الغابه ج 7 ص 221- طبقات ج 8 ص 15- ينابيع ج 2 ص 21. ]

چه كسى شايسته ى اوست!

فاطمه (س) برترين دختران بود. او در ايمان، پاكى، تقوى، ايثار و شجاعت سرآمد روزگار بود، پس بايد كسى به خواستگارى او بيايد كه با او در فضايل همسرى كند. و راستى اين مرد كيست؟ از مردان چه كسى اين فضايل را يكجا دارد؟ چه كسى اول مؤمن به خدا و پيامبرش بود؟ چه كسى در ايثار و شجاعت جان بركف بود؟ چه كسى از حريم نبوت مدافع تر بود؟ چه كسى جان خويش را براى ماندن پيامبرش بر بستر نهاد تا ايثار را در از خود گذشتن به تصوير بكشد؟

پيامبر (ص) پاسخ مى دهد:

«عباس! عموى عزيزم! خداوند مرا به على (ع) يارى كرد و بدين جهت شايستگى همسرى فاطمه (س) را يافت». [ ينابيع الموده ج 1 ص 174 ] و اين بود كه امام صادق (ع) فرمود: «اگر خداوند متعال اميرمؤمنان را نيافريده بود در روى زمين از اول خلقت تا پايان، احدى را لياقت همسرى فاطمه (س) نبود». [ اصول كافى ج 1 ص 383 كتاب الحجه باب مولد الزهرا- كشف الغمه ج 1 ص 472. ]

على به خواستگارى مى رود

پاسخ قاطع پيامبر (ص) همه اميدها را درهم شكست، همگان دريافتند كه اين ستاره بر بام كسى جز على (ع) فرود نخواهد آمد. گرچه از آغاز هم روشن بود كه غير از على (ع) كسى شايستگى همسرى زهرا را ندارد، لكن ارزيابى غلط ارزشها و تهيدستى على (ع) آتش طمع را در دلها شعله ور ساخته بود. و چه مى دانيم شايد حكمت الهى بر اين تعلق گرفته كه قدرها آشكار آشكار گردد.

ابوبكر و عمر و عده اى از انصار نزد على (ع) آمدند و او را براى خواستگارى فاطمه (س) ترغيب كردند. [ در بيشتر روايات ابوبكر و عمر را اولين ترغيب كننده ذكر كرده اند و در بعضى روايات عده اى از انصار را و ظاهرا همگى در تشويق على (ع) نقش داشته اند ] اصرار دوستان، على (ع) را براى خواستگارى تش