ند احمد بن حنبل ج 6 ص 492 ] و فرمود، حدثنى فصدقنى و وعدنى فاو فانى [ ذخائر العقبى ] آيا درست است كه پيامبر (ص) از ابى العاص داماد ديگرش كه ايمان نياورد و در جنگ بدر عليه پيامبر به ستيز آمد و اسير شد در مقابل على (ع) كه از اولين ايمان آورندگان به اوست و شمشير او مكتبش را به پيش برده است اين همه تعريف و تمجيد كند آن هم در مقابل و قياس با على و از باب طعنه و توبيخ على!؟

10- در جاى ديگرى در اين روايت جمله اى دارد كه ساختگى بودن اين روايت را آشكار مى كند، «والله! لا تجتمع بنت رسول الله و بنت عدو الله عند رجل واحد ابدا: به خدا قسم دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا تحت ازدواج يك مرد درنمى آيند.

آيا باور كردنى است كه رسول خدا با آن همه لطف و مهربانى و حسن خلق اينگونه نسبت به يك خانم مسلمان و مهاجر توهين كند؟ به فرض كه على (ع) مقصر بود! دختر ابى جهل چه گناهى داشت؟ و اگر ابى جهل آتش بود دخترش چرا به جرم پدر جريمه شود؟ شما اين روايت را با روايت ذيل كه خود اهل سنت روايت كرده مقايسه كنيد و خود قضاوت كنيد: «دختر ابى لهب از مكه به مدينه مهاجرت نمود، به او گفته شد: اين مهاجرت تو بى فايده است زيرا تو دختر حطب النارى دختر ابى لهب ماجرا را نزد رسول خدا برد، رسول خدا به شدت غضبناك شد، سپس به منبر رفت، فرمود: چه شده است كه عده اى مرا در ارحام و خويشانم اذيت مى كنند؟! بدانيد هر كس خويشان و ارحام مرا اذيت كند مرا اذيت كرده است و هر كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است. [ الصواعق المحرقه اخرجه ابن ابى عاصم و الطبرانى و ابن منده و البيهقى بالفاظ متقاربه ] آيا پيامبرى كه چنين دفاعى از دختر ابى لهب مى كند، نسبت به دختر ابى جهل چنين رفتار مى كند؟

11- چطور اين حديث را باور كنيم در حالى كه پيامبر خدا بعد از بعثت دو دختر خويش را به دو پسر ابى لهب داد، رقيه را به عتبه و ام كلثوم را به عتيبه. چون سوره «تبت» نازل شد پدرشان ابولهب و مادرشان ام جميل پسرانشان را وادار كردند قبل از عروسى مفارقت كنند! [ اسد الغابه ج 7 ص 114 ] چطور است كه دو دختر رسول خدا مى توانند تحت ازدواج دو پسر دشمن خدا درآيند، ولى يك دختر رسول خدا و يك دختر مسلمان شده مهاجر نمى توانند تحت ازدواج برادر رسول خدا قرار گيرند؟! علاوه خود رسول خدا در مورد آن دو دختر هرگز درخواست طلاق نكرد تا خود آن دو دشمن خدا فرزندان دشمن خدا به دستور ابولهب و ام جميل حماله الحطب دختران رسول خدا را طلاق دادند.

12- اين واقعه اگر صحت داشت يك امر بزرگ به حساب مى آمد، عصبانيت رسول خدا! تهديد به طلاق گرفتن فاطمه! توبيخ على در مسجد النبى و روى منبر و در منظر اصحاب! اما چطور اين روايت را هيچ يك از اصحاب بجز مسور بن مخرمه نقل نكرده است؟ و راويان حديث «فاطمه بضقه منى» عايشه ابن زبير و انس هيچكدام چنين داستان و شأن نزولى را نقل نكرده اند آيا از واقعه اى بدين بزرگى بى اعتنا گذشته اند؟ يا اصولا چنين چيزى اتفاق نيفتاده است؟

13- آيا اگر چنين واقعه اى عليه على (ع) در منظر همگان اتفاق افتاده بود، دشمنان على كه همواره بدنبال نقطه ضعف وى مى گشتند، به همين سادگى از آن عبور مى كردند و دست به يك تبليغات جهانگير نمى زدند؟

14- مسور بن مخرمه تنها راوى اين روايت در سال دوم هجرت در مكه متولد شده است. [ اسد الغابه ج 5 ص 175 ] فرض كنيد سال بعد يعنى سال سوم به مدينه آمده است و اگر اين واقعه بين سال سوم تا سال دهم به وقوع پيوسته باشد، مسور وقتى پاى منبر پيامبر (ص) اين داستان را شنيده است بين يك ساله تا هشت ساله بوده است چطور اين داستان را يك كودك بين يك تا هشت ساله شنيده و نقل كرده است اما هيچكدام از اصحاب چنين داستان مهمى را نشنيده اند؟!

به هر حال دامان پيامبر (ص) صاحب آن خلق عظيم و برادرش على (ع) خير الوصيين و دخترش سيده نساء عالمين از اين قصه ناشيانه و جعلى مبرا است. غذاى آسمانى

زمخشرى در سيوطى دو مفسر گرانقدر اهل سنت گزارشى را نقل مى كنند كه نشانگر مقام قدس فاطمه زهرا سلام الله عليهاست.

دو سه روزى بود كه رسول خدا غذايى نخورده بودند. گرسنگى بر او سخت فشار آورد. به اطاق همسرانش مراجعه نمود، چيزى براى خوردن نيافت. نزد فاطمه آمده و فرمود: دخترم چيزى براى خوردن دارى؟ فاطمه گفت: فدايت شوم، به خدا قسم آه در بساط نداريم. پيامبر (ص) به خانه بازگشت.

همسايه فاطمه، دو قرص نان با مقدارى گوشت پخته براى وى آورد. فاطمه (عليهاالسلام) آنها را در ظرفى نهاد و رويش را پوشاند و با خود انديشيد كه بر پدرش ايثار كند و قبل از اطعام اهل خانه اش پيامبر را غذا بدهد. حسن و حسين را نزد رسول خدا فرستاد، پيامبر بازگشت. فاطمه گفت: خداوند خيرى را رساند كه براى شما گذاشتم. پيامبر فرمود: پس بياور. فاطمه آن را آورد و روكش غذا را كنار زد، ظرف پر از نان و گوشت بود، فاطمه خود از اين فراوانى تعجب كرد و فهميد غذا از ناحيه خداوند است، خدا را سپاس گفت، و بر پيامبرش درود فرستاد. پيامبر پرسيد: دخترم اين غذا از كجاست؟ گفت: «هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب» [ آل عمران 37 ] آنگاه رسول خدا فرمود: شكر خداى را كه تو را مانند سرور زنان بنى اسراييل (مريم) قرار داد، كه هرگاه خداوند رزقى به او مى رساند وقتى از او سؤال مى كردند از كجاست، مى گفت: «از نزد خداوند آمده زيرا او هر كس از بندگانش را كه بخواهد بدون حساب روزى مى رساند». سپس رسول خدا به دنبال على فرستاد او هم آمد و همگى خوردند، زنان پيامبر نيز دعوت شدند و خوردند همگى سير شدند در حاليكه هنوز در ظرف غذا باقى مانده بود.

[ تفسير الكشاف و تفسير الدر المنثور ذيل آيه 37 آل عمران: كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا...

علاوه ابن سعد داستانى مانند همين داستان را در الطبقات الكبرى ج 1 ص 186.] لوح آسمانى

ابى بصير از امام صادق (ع) داستانى را نقل مى كند كه پرده از مقام معنوى فاطمه (ع) برمى دارد. امام صادق (ع) مى فرمايد: روزى پدرم (امام محمد باقر (ع)) به جابر عبدالله انصارى گفت: با تو كارى دارم، كى وقت دارى تا با هم به گفتگو بنشينيم. جابر گفت: هر وقت كه شما دوست داشته باشيد. سرانجام وقت ملاقات فرارسيد.

امام محمد باقر (ع): جابر! لوح آسمانى كه در دست مادرم فاطمه (ع) ديدى چه بود؟ و مادرم راجع به اين لوح چه گفت؟

جابر: خدا را بر آنچه مى گويم شاهد مى گيرم، روزى براى عرض تبريك ولادت حسين (ع) خدمت مادرت فاطمه رسيدم. لوحى سبز رنگ كه پنداشتم از زمرد است در دست او ديدم، در آن نوشته اى بود به رنگ طلايى خورشيد. به او گفتم: فدايت شوم، اى دختر رسول خدا! اين لوح چيست؟ گفت: اين لوحى است كه خداوند به پدرم هديه داده كه اسم پدر، شوهر، فرزندان و جانشينان از فرزندانم در آن نگاشته شده است و پيامبر (ص) آنرا به من بخشيدند تا بشارتى بر من باشد.

مادرت فاطمه (ع) لوح را بدست من داد آن را خواندم و نسخه اى از آن استنساخ نمودم.

امام محمد باقر (ع): آيا مى توانى نسخه ات را به من نشان دهى؟

جابر: بلى، همراه من به خانه بياييد. جابر كاغذ نوشته اى بيرون آورد.

