 196 به نقل از شمس الدين شافعى در كتاب «اسنى المطالب» ] آيا قول رسول خدا در روز غدير را فراموش كرده ايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست؟ يا گفتار او را كه فرمود: اى على نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسى است؟

در روزى كه على را بزور به مسجد مى بردند «فاطمه از خانه بيرون آمد تا به نزديكى قبر رسول خدا رسيد فرياد برآورد كه: خلوا عن ابن عمى فوالذى بعث محمدا بالحق نبيا لئن لم تخلو عنه لانشرن شعرى و لاضعن غميص رسول الله على راسى و لا صرخن الى الله تبارك و تعالى فما ناقه صالح باكرم على الله منى...» [ احتجاج طبرسى ج 1 ص 222 و مناقب ج 3393 ]: راه را براى پسر عمويم على باز كنيد، به خدايى كه محمد را بعنوان پيامبر برانگيخت اگر چنين نكنيد نزد خداوند موهايم را پريشان خواهم كرد و پيراهن رسول خدا بر سر خواهم نهاد و نزد خداوند بزرگ ناله سر خواهم داد. ناقه صالح از من عزيزتر نبود.

آتش در حريم!

سرسختى على (ع) و تبليغات فاطمه (ع) دشمن را به وحشت انداخت، آنان با دست پاچگى، عملى را مرتكب شدند، كه جز سند محكوميت در دادگاه تاريخ پيامد ديگرى را بدنبال نداشت.

ابن قتيبه دينورى از مورخين بزرگ اهل سنت گزارش مى كند كه: عمر نزد ابابكر آمد و گفت: آيا اين مخالف بيعت، على را دستگير نمى كنى؟

ابوبكر به غلامش قنفذ فرمان داد كه نزد على برو و وى را پيش من فراخوان. قنفذ نزد على رفت. على فرمود: براى چه آمده اى.

قنفذ: جانشين رسول خدا تو را فراخوانده است.

على: (جانشين رسول خدا؟!) چه زود بر رسول خدا دروغ بافتيد؟

قنفذ پيام على را رساند و ابوبكر سخت گريست.

عمر دوباره گفت: اين متخلف را به خود وامگذار.

ابوبكر: قنفذ! دوباره نزد على برو و بگو جانشين رسول خدا تو را براى بيعت دعوت مى كند.

قنفذ، مأموريت را انجام داد.

على با صداى بلند فرمود: سبحان الله ابوبكر مدعى چيزى است كه از او نيست.

قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند، و وى سخت گريست.

عمر بپاخاست، گروهى [ ابن ابى الحديد همراهان عمر را بدين شرح اعلام مى كند: ثابت بن قيس ج 2 ص 50، اسيد بن حضير و سلمه بن اسلم، ج 6 ص 11، عبدالرحمن بن عوف و محمد بن سلمه ج 6 ص 48 و خالد بن وليد ج 6 ص 49 و در روايتى مرحوم طبرسى از قول امام حسن «ع» نقل مى كند مغيره بن شعبه هم بوده است احتجاج ج 2 ص 40. ] نيز بدنبال وى راه افتادند تا به خانه فاطمه رسيدند، درب را كوبيدند، فاطمه چون صداى آنها را شنيد، با صداى بلند فرياد كشيد: «يا ابت يا رسول الله ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه» اى پدر! اى رسول خدا! بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه مشكلاتى بر ما تحميل شد.

چون جماعت ناله و گريه فاطمه را شنيدند تحت تأثير قرار گرفتند و گريه كنان بازگشتند، چه نزديك بود قلبهاى آنان بازايستد و جگرشان پاره پاره شود. تنها گروه اندكى با عمر ماندند...» [ الامامه و السياسه ج 1 ص 30. ] ابن قتيبه در گزارشى ديگر مى گويد: «(چون عمر به درب خانه فاطمه آمد) ساكنين خانه را خواست اما آنان از بيرون آمدن سرباز زدند، عمر هيزم طلبيد و گفت: «والذى نفس عمر بيده لتخرجن او لا حرقنها على من فيها: به خدايى كه جان عمر در دست اوست يا از خانه بيرون مى آيد يا خانه را با ساكنينش به آتش مى كشم. به او گفته شد در اين خانه فاطمه است. گفت: هر كه مى خواهد باشد!...» [ الامامه و السياسه ج 1 ص 30 و رجوع كنيد به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 56 و ج 6 ص 48 و تاريخ طبرى ج 3 ص 202 و كنزل العمال ج 5 ص 651. ]

فاطمه فرياد زد: «يابن الخطاب؟ اجئت لتحرق دارنا؟ [ بحارالانوار ج 28 ص 339 به نقل از عقد الفريد ابن عبدربه ] اتخرق عليا و ولدى؟» [ بحارالانوار ج 28 ص 339 به نقل از ابن خنزابه ] آيا آمده اى تا خانه ما را آتش بزنى؟ آيا على و بچه هايم را مى خواهى به آتش بكشى؟

 اشكال ابن ابى الحديد

آيا واقعا عمر اين قدر جسور شده بود كه خانه فاطمه را به آتش بكشد؟ آيا واقعيت دارد كه عمر آنچنان سرمست باده قدرت شده بود كه موجب جسارت به پاره تن محمد (ص) شده است؟ ابن ابى الحديد معتزلى شارح نهج البلاغه منكر اين ادعا است. مى گويد: «داستان آتش زدن خانه فاطمه و كارهاى زشتى كه به عمر نسبت مى دهند... امرى بعيد است و تنها شيعه اين مطالب را نقل مى كند» [ نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 21. ] و در جاى ديگر مى گويد: «اين اعمال زشتى كه شيعه مدعى آن است مانند فرستادن قنفذ به درب خانه فاطمه، و زدن فاطمه و متورم شدن بازوى وى و باقى ماندن آن تا مرگ فاطمه و اينكه عمر وى را بين در و ديوار قرار داد و فاطمه فرياد سر داد اى پدرم اى رسول خدا و اينكه اين اعمال او موجب سقط جنين شد... همه اش نزد اهل سنت مطالب بى پايه است و هيچكس آن را قبول ندارد. و محدثان اهل سنت نه هرگز چنين رواياتى نقل كرده اند و نه خبر دارند بلكه اينها از متفردات شيعه است.» [ نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 60. ]

من هم مانند ابن ابى الحديد آرزو مى كردم اى كاش اين واقعه دروغ بود. اى كاش هرگز كسى به پاره تن پيامبر جسارت نمى كرد. اى كاش حريم پيامبر شكسته نمى شد، اى كاش همه اينها بافته هاى دشمنان اسلام بود و واقعيت نداشت، جسارت به سرور زنان جهان نه تنها براى شيعه افتخارى نيست بلكه موجب سرافكندى انسانيت است. قتل جنين دختر پيامبر (ص) به دست ياران پيامبر نه تنها باعث خوشحالى شيعه نيست بلكه شيعه هم بايد تلاش كند چنين واقعه اى را از ديد دشمنان اسلام مخفى دارد، تا مبادا دستاويزى عليه اصل اسلام گردد.

لذا نگارنده نيز درصدد اثبات جرم نيست، بلكه چون شيعه به افترا متهم شده است مى خواهم در حد دفاع، رفع اتهام نمايم.

اصول و اتهامات مرحوم ابن ابى الحديد بدين شرح است:

حديث آتش زدن خانه فاطمه، ضرب و جرح فاطمه توسط قنفذ، و سقط محسن ادعايى است كه شيعه دليل ندارد، و... كسى از محدثان اهل سنت اين فجايع را نقل نكرده است. يك سبد عطر پونه، هديه ى بُغضهايت

اين گونه فاطمه جهان را بدرود مى گويد، جهانى لَبالب از درد و رنج. در اين لحظه، رنجهاى فاطمه پايان مى يابد. به «خانه ى آرامش» پر مى كشد با روحى پاك و سپيد.

پَرى آسمانى به ميهن خويش باز مى گردد، به آسمان.

مويه و شيون در مدينه طنين مى افكنَد.

مغضوبين فاطمه، بى خبر هستند. زهرا خواسته بود شبانه دفنش كنند. [ تهذيب الاسماء و اللغات، نووى، ج 2، ص 353- المجالس السنيّة، امين عاملى، ج 1، ص 95- صحيح البخارى، بخارى، ج 5، ص 139- سنن البيهقى، بيهقى، ج 6، ص 300- تاريخ الامم والملوك، طبرى، ج 2، ص 448- كفاية الطالب، بلخى، ص 225- شرح ابن ابى الحديد، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 18- تيسير الوصول، شيبانى، ج 1، ص 209- أنساب الاشراف، بلاذرى، ص 405- إكمال الرّجال، تبريزى، ص 735- شذرات الذّهب، حنبلى، ج 1، ص 15، مرآةالجنان يافعى، ص 61- انسان العيون، (معروف به السيرة الحلبية)، ج 53، ص 361- الثغور الباسمة، سيوطى، ص 15- خلاصه ى تذهيب الكمال، خزرجى، ص 425. ] تا در انديشه ى نسلها پرسشى تاريخى حك شود.

باگذشت زمان، پرسش از آرامگاه زهرا، پرسشى جاودانه و محكوميت آنانى است كه تمامى حقوق وى را مصادره كر