يعه را از موضع اتهام خارج مى نمايد.

1- حمله به خانه فاطمه مورد اتفاق مورخان و محدثان اهل سنت است. خود ابن ابى الحديد ماجرا را چنين نقل مى كند «عمر با جماعتى از انصار و ديگران به خانه فاطمه آمدند، دستور داد شمشير زبير را بگيرند، گرفتند و بر سنگ كوبيدند تا شكسته شد و «ساقهم كلهم بين يديه الى ابى بكر و حملهم على بيعته» همه آنها را به سوى ابوبكر سوق دادند و بيعت را بر آنان تحميل كرد. بجز على (ع) كه در خانه فاطمه متحصن شده بود... [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 21 ] در جاهاى ديگر ابن ابى الحديد واقعه را با الفاظ ديگرى بيان مى كند. [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 50 و ج 6 ص 47. ]

2- بعضى از علماى اهل سنت نقل كرده اند كه وقتى عمر با جماعتى به درب خانه فاطمه آمد و فرياد زد كه از خانه خارج شويد، آنها از خروج ابا كردند «فدعا بالحطب...» عمر هيزم خواست [ الامامه و السياسه ج 1 ص 30. ]

بنابراين غير از شيعه تا هيزم خواستن عمر را نقل كرده اند.

3- محدثان و مورخان اهل سنت سوگند خوردن عمر بر آتش زدن خانه فاطمه را نيز نقل كرده اند. [ كنزل العمال ج 5 ص 651 حديث 14138 ] همان مرحوم ابن ابى الحديد در چند جاى ديگر نقل كرده است كه عمر درب خانه فاطمه فرياد زد «والذى نفسى بيده لتخرجن الى البيعه او لاحرقن البيت عليكم» [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 56 و به همين مضمون در ج 6 ص 48 ج 2 ص 45 و ص 56 ] قسم به خدايى كه جانم در دست اوست يا براى بيعت خارج مى شويد يا خانه را بر رويتان به آتش مى كشم» و مرحوم طبرى از مورخان اهل سنت نقل مى كند كه عمر گفت: «والله لاحرقن عليكم او لتخرجن الى البيعه...» [ تاريخ طبرى ج 3 ص 202 ] بخدا قسم يا خانه را بر شما آتش مى زنم يا براى بيعت بيرون مى آييد.

4- بعضى از مورخان اهل سنت نقل كرده اند، بعد از اينكه عمر سوگند ياد كرد كه خانه را به آتش مى كشم، بدو گفتند: «يا اباحفص ان فيها فاطمه، فقال و ان» [ الامامه و السياسه ج 1 ص 30 ] اى اباحفص در اين خانه فاطمه است، گفت: و گرچه فاطمه باشد.

اما بزرگان شيعه با اينكه در اقليت محض بوده اند، و جرأت اظهار عقيده خصوصا در مسائل مربوط به امامت و خلافت را نداشته اند در اين زمينه روايتى را براى ما نقل كرده اند. مرحوم طبرسى در احتجاج از كتاب سليم بن قيس نقل مى كند كه به خانه فاطمه حمله آوردند على را دستگير كردند. فاطمه بين مردم و على قرار گرفت قنفذ وى را با تازيانه زد كه آثار آن تا پايان عمر زهرا باقى بود. زهرا به درب خانه چسبيد قنفذ استخوان سينه زهرا را شكست، جنينش سقط شد و از آن پس زمين گير شد تا به شهادت رسيد [ احتجاج ج 1 ص 210- 213. ]

همچنين وى از قول امام جعفر صادق (ع) نقل مى كند: بعد از اينكه خانه نشينان تسليم عمر نشدند عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايى كه جانم در دست اوست يا خارج مى شويد يا خانه را به آتش مى كشم، مردم گفتند: در اين خانه فاطمه، دختر رسول خداست، حسن و حسين دو يادگار پيامبر است، عمر وقتى عكس العمل مردم را ديد گفت: مى خواهم آنها را بترسانم!... [ احتجاج ج 1 ص 202 و بحارالانوار ج 43 ص 197. ] در روايتى ديگر نقل شده است كه امام حسن (ع) در مجلسى در حضور معاويه به مغيره بن شعبه خطاب كرد و فرمود: اين تو بودى كه فاطمه دختر پيامبر را كتك زدى او را خونين نمودى كه موجب سقط جنين او شد. [ بحارالانوار ج 2 ص 40 قبلا گفتيم مغيره نيز كه جز هجوم برندگان به خانه فاطمه بود، ممكن است اين عمل توسط شخص مغيره انجام نشده باشد لكن چون جزء شركت كنندگان بوده اينگونه مورد خطاب امام قرار مى گيرد. ]

در روايتى نيز مرحوم صدوق در خصال از قول امام صادق (ع) نقل كرده است كه مؤيد اين است كه عمر قصد آتش زدن خانه فاطمه را داشته است: و هموا باحراق بيتها [ خصال ج 2 ص 607 ] آنان براى آتش زدن خانه فاطمه اهتمام ورزيدند.

آنچه مسلم است و بين شيعه و سنى اجماع است، اينست كه عمر دستور هيزم آوردن و تهديد به آتش زدن را داشته است و اين خود گناهى بزرگ و عملى زشت است. آن هم در مورد يادگار پيامبر خدا، پاره تن او و سرور زنان عالم. شخصيت هر چه بزرگتر، توهين نيز عظيم تر خواهد بود.

اما در مورد سقط محسن فاطمه، در بين كتب حديث و تاريخ اهل سنت اعترافى را نيافتم اما در روايات شيعه آمده است كه كتك زدن قنفذ موجب سقط جنين وى شد. [ مرحوم مجلسى مى گويد من اين موضوع را در كتاب سليم بن قيس ديدم. بحار ج 43 ص 198 و بحار ج 43 ص 170 به نقل از دلائل الامامه طبرى و مناقب ج 3 ص 358 ] اما در روايات اهل سنت فقط به اين مطلب اذعان نموده اند كه فاطمه (ع) فرزندى به نام محسن داشت كه در كودكى فوت نمود» [ ذخائر العقبى ص 55، تاريخ يعقوبى ج 2 ص 213، ينابيع الموده ج 1 ص 174 و ج 2 ص 26 ] اما در مورد چگونگى فوت او و علت آن و تاريخ تولد وى اشاره اى نكرده اند.

لازم به تذكر مجدد است كه نگارنده درصدد اثبات حوادث نيست، چون شيعه متهم به افترا شده است، خواستم بگويم ادعاى شيعه بى دليل نيست. از فدك محروم مى شود

فدك قريه اى بود كه تا مدينه دو روز فاصله داشت [ مصباح المنير ] در اواخر سال هفتم هجرى خيبر با نبردى سخت بدست مسلمانان افتاد، يهوديان فدك جنگ را جز شكست حتمى نه انگاشتند لذا با پيامبر (ص) يك پيمان دفاعى بستند تا پيامبر امنيت آنها را تأمين كند و در مقابل نيمى از مزارع فدك را در اختيار رسول خدا بگذارند [ الطبقات الكبرى ج 2 ص 224، سيره ابن هشام ص 368. ]

چون فدك بدون جنگ در اختيار مسلمانان قرار گرفت «فى ء» محمد (ص) گرديد فى ء به حكم قرآن مخصوص پيامر (ص) بود. [ حشر، 6. ] پس از مدتى فرشته وحى بر پيامبر نازل شد كه «و آت ذالقربى حقه و المساكين و ابن السبيل»: اى محمد حق نزديكان و درماندگان و راه ماندگان را بده. رسول خدا فاطمه را خواست و فدك را به او بخشيد. [ الدر المنثور ج 5 ص 273، ينابيع الموده ج 1 ص 119 ] فدك وسيله اى شد تا فاطمه مشكلات فقرا، خصوصا بنى هاشم را حل نمايد.

بعد از وفات پيامبر (ص) حكومت براى تضعيف اهل بيت، فدك را ضبط كرد. فاطمه براى بازگرداندن فدك دست به اقداماتى زد. خليفه از او مدرك مالكيت خواست. فاطمه (ع) على را به عنوان شاهد نزد ابوبكر آورد و على شهادت داد، سپس ام ايمن را براى شهادت به محكمه ابوبكر معرفى كرد. ام ايمن، ابتدا به ابوبكر و عمر خطاب كرد: آيا شما شهادت مى دهيد كه من از بهشتيان هستم، گفتند: آرى. گفت: پس من شهادت مى دهم كه رسول خدا (ص) فدك را به فاطمه بخشيد. ابوبكر (به فاطمه (ع)) گفت: برو مرد ديگر يا زن ديگرى براى شهادت معرفى كن تا حكم به نفع تو ختم شود. [ ابن ابى الحديد ج 16 ص 220. ]

چون دختر پيامبر با ادعاى مالكيت ره به جايى نبرد از در دعواى ارث وارد شد و ارث پدر را طلبيد. ابوبكر از پيامبر (ص) نقل كرد كه «ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم.» [ صحيح بخارى ج 5 ص 252 ] و بدين گونه فدك غصب گرديد و دست اهل بيت را از يك پشتوانه مالى كوتاه كردند تا نتوانند در مقابل حكومت ايستادگى كنند! بحثى در فدك

فدك از همان سال 11 هجرى مورد اختلاف اهل بيت و خلفا بوده است از آن پس دامنه اين اختلاف به هواداران هر كدام از پيشوايان و خلفا س