.

(حتى اذا اختار الله لنبيه دار انبيائه ظهرت حسيكه النفاق و سمل جلباب الدين و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الافكين و هدر فنيق المبطلين، فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشيطان رأسه صارخا بكم، فدعاكم فألفاكم لدعوته مستجيبين، و للعزه ملاحظين، ثم استنهضكم فوجدكم خفافا، و احمشكم فألفاكم غضابا فوسمتم غير ابلكم، و وردتم غير شربكم، هذا و العهد قريب و الكلم رحيب و الجرح لما يندمل انما زعمتم ذلك خوف الفتنه (الا فى الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالكافرين)

فهيهات منكم و انى بكم و انى تؤفكون و كتاب الله بين اظهركم، زواجره بينه، و شواهده لائحه، و اوامره واضحه، ارغبه عنه تريدون، ام بغيره تحكمون (بئس للظالمين بدلا) (و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخره من الخاسرين.

ثم لم تلبثوا الا ريث ان تسكن نفرتها تسرون حسوا فى ارتغاء و نصبر منكم على مثل حز المدى و انتم الان تزعمون الا ارث لنا (افحكم الجاهليه تبغون و من احسن من الله حكما لقوم يؤمنون)

يا ابن ابى قحافه اترث اباك و لا ارث ابى (لقد جئت شيئا فريا) فدونكها مخطومه مرحوله تلقاك يوم حشرك، فنعم الحكم الله، والزعيم محمد، و الموعد القيامه، و عند الساعه يخسر المبطلون (و لكل نبأ مستقر و سوف تعلمون)

ثم انكفأت الى قبر أبيها فقالت:


    قد كان بعدك أنباء و هنبثه انا فقدناك فقد الارض و ابلها و اختل قومك فاشهدهم و لا تغب

    لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب و اختل قومك فاشهدهم و لا تغب و اختل قومك فاشهدهم و لا تغب
بيت الاحزان

مرگ پدر، انقطاع وحى، انحراف رهبرى، مظلوميت همسر جسارت حاكمان، ضربات جسمانى، مصادره غاصبانه فدك، آينده تلخ فرزندان و... سخت فاطمه را تكان داد، تأثر شديدى تار و پود وجودش را درهم نورديد. خاك پدر سنگ صبور فاطمه بود او روزها به تربت پاك پدر پناه مى برد و در آنجا سفره دل مى گشود «خاك قبر را سرمه چشم مى كرد و زبان به گله آغاز:


    ماذا على من شم تربه احمد صبت على مصائب لوانها صبت على الايام صرن لياليا

    ان لايشم مدى الزمان غواليا صبت على الايام صرن لياليا صبت على الايام صرن لياليا

[ الغدير ج 6 ص 165 و ج 5 ص 147 (با اين تفاوت كه عدن لياليا دارد. مرحوم علامه «رض» چهارده سند براى اين روايت از كتاب اهل سنت نقل كرده است. ] .

چه مى شود بر كسى كه تربت احمد را بويد و در درازاى زمان بوى خوشى نبويد بر من مصيبتهايى فرو باريده كه اگر بر روزگاران روشن مى باريد شب تار مى گشتند روزى ديگر بر بالين قبر پدر مى آمد و غمش را در شعرى ديگر ناله مى كرد:


    قد كان بعدك انباء و هنبثه انا فقدناك فقد الارض وابلها فليت بعدك كان الموت صادفنا لما قضيت و حالت دونك الكثب

    لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب واختل قومك فاشهدهم و لا تغب لما قضيت و حالت دونك الكثب لما قضيت و حالت دونك الكثب

[ الغدير ج 7 ص 192 و ص 79 دو بيت اول و تاريخ مسعودى ج 2 ص 311 بيت اول را آورده اند. ] .

بعد از تو اخبار پيچيده اى واقع شد كه اگر تو بودى سختى آنقدر زياد نمى شد ما تو را از دست داديم مانند زمين تشنه اى كه از باران محروم شود حركت امت تو مختل شد به شهادت آنها برخيز و پنهان مش و اى كاش بعد از تو مرگ ما فرامى رسيد زيرا مسائل بسيارى در غياب تو بر ما حاكم شد و چون به خانه مى آمد چنان سايه غم بر وجودش سنگينى مى كرد كه اشك و آه و ناله چون باران بهاران همراه با صاعقه فرومى ريخت، تا «اهل مدينه به تنگ آمدند و به او گفتند گريه تو آزار ماست و زهرا به مزار شهدا مى رفت و مى گريست تا عقده دل باز مى كرد و بازمى گشت» [ الخصال ج 1 ص 273، امالى صدوق مجلس 29 ص 121، كشف الغمه ج 1 ص 498 مناقب ج 3 ص 322 ] و اين چنين مزار شهدا بيت الاحزان فاطمه شد. و فاطميان به ياد گريه هاى فاطمه در بقيع خانه اى بنا كردند كه تا كعبه آمال ستم ديدگان تاريخ باشد و اينگونه شيعه بيتى ديگر يافت تا مطاف تاريخ غم انگيزش باشد. سلام بر بيت الاحزان

آه اى نواى آفرينش چرا اينگونه محزونى؟ آنگاه كه وجودت را در غمخانه تاريخ لمس مى كنم، تارهاى روانم از زخم تو مرتعش مى شود. ناله اى غم انگيز سر مى دهم و آهسته آهسته از ستم تاريخيان به خروش مى آيم، و به ياد صاحب خانه مى افتم كه زانوى غم در آغوش زده، نالان و غمين صحن تو را با اشك نمين كرده و با او به سخن مى آيم كه:

اى كبوتر حرم چرا بال در خون دل رنگين كرده اى؟

كدامين كركس بى رحم، پرت را شكسته؟ اين زخم از كدامين سنگدل بر سينه ات نشسته؟

اى درياى صبر؟ چرا بى تابى؟ چرا خروشانى؟ چرا بى قرار خود را بر ساحل مى كوبى؟ آيا قصد جارى شدن در دشتهاى تاريخ را دارى؟ آيا قصد زبانه كشيدن بر آسمان دارى؟ يا قصد شكستن سكوت؟ يا بر هم زدن آرامشى كه تحميل شده است؟

آه اى ابر بهاران غم مخور. اشكهاى تو جويبارى خواهد شد تا بركه غدير، كوير ژوليده بقيع و سرزمين تفتيده طف، را كوثرى باشد تا شقايقهاى سرخ فام را در ميدان ژاله، پل حجون، شلمچه، و خونين شهر آبيارى كند، تا در ترنم بهاران سر برآرند و رقص كنان سرود جاودانه عشق بخوانند.

آه اى زهره آسمان وجود! اينك كه خورشيد نبوت غروب كرده، زمين تاريك محتاج نور توست، اى ستاره پر فروغ! بار دگر سر از ابرهاى غم بيرون آر و بر پهندشت تاريك انسانيت برتاب.

اما تو اى بيت الاحزان! خانه جاودانه تاريخ مظلوميت، خواهى ماند. آن هنگام كه مادران، خونين كفنان خود را به خاك بسپارند به سوى تو قصد خواهند كرد تا در ميقات بقيع احرام عزا بپوشند، و براى طواف تو آماده شوند، اما اين حج از سعى شروع خواهد شد، سعى براى يافتن تو، اما افسوس كه اين سعى بجايى نمى رسد زيرا دستهاى نابكار، تحمل سكوتت را هم نداشتند. ديوارهاى رنگ پريده ات را كه يك بايگانى مدرك بود، فروريختند تا نسلها به قضاوت ننشينند. اما اى كعبه دلها تو در كنار بقيع برپا باشى يا نباشى، تو در جاى جاى زندگى عاشقانت جارى خواهى بود.

شيعه از همان آغاز دريافت كه همانگونه كه براى عبادت به مسجد نياز دارد و براى عزادارى به حسينه، دريافت كه بتو نيز نيازمند است. از همان روزى كه به خانه فاطمه حمله بردند و فاطمه به غمخانه پناه آورد و على به نخلستان، شيعه دريافت كه در گوشه گوشه تاريخش به بيت الاحزان سخت محتاج است. شير در خاك تپيده به خروش آمد

شاخه شجره طيبه را شكستند تا خستگان در سايه اش ننشينند. آفتاب را در بند ابر كشيدند تا سكوتى تيره برپا كنند. زهره را بر زمين كشيدند تا آسمان على را خاموش كنند. شمع را كشتند تا خانه اميد را بى نور كنند.

صدماتى كه بر جسم و جانش وارد آمد او را از پاى درآورد. سخت

بيمار شد و در بسترى فروافتاد كه هرگز از آن برنخاست.

دسته دسته زنان مهاجر و انصار براى ملاقات فاطمه مى آمدند. چون از حال آن شير به خاك تپيده پرسيدند ناگهان به خروش آمد:

«در حالى هستم كه نسبت به دنياى شما بيزارم از مردانتان متنفرم، از آنان نام بردم بعد از آنيكه آزمودمشان، سرزنششان كردم بعد از اينكه از درونشان آگاه شدم.

زشت باد! كندى شمشيرها، شكسته شدن نيزه ها و انديشه ها.

چه بد بود آنچ