ه را به پيش فرستادند! غضب خداوند بر آنها باريد و در عذاب الهى جاويد گشتند.

ناچار قلاده گناه انحراف را به گردنشان افكندم و زشتى چپاول حكومت بر آنان ماند. دماغشان شكسته باد، پايشان بريده باد و نفرين بر ستمكاران. و اى بر آنان! چرا حكومت را از قله رفيع رسالت دور كردند؟ چرا خلافت را به پايه هاى نبوت استوار نساختند و چرا آن را از مهبط روح الامين بيرون كردند و چرا آن را از دست پاك مردان دنيا و دين ربودند. به راستى كه اين اشتباه زيانى آشكار است.

چه چيزى موجب انتقامجويى از ابوحسن شد؟ به خدا قسم به خاطر شمشير خون چكانش بود، به خاطر پايمرديش در حق بود، براى آن بود كه در كارزار درس عبرت مى داد و در راه خدا خشمگينانه مى تازيد.

به خدا قسم اگر مردم، از آن زمامى كه رسول خدا در دست على گذاشته بود حمايت مى كردند، آنان را با حركتى معتدل به پيش مى برد كه نه سبزه هاى وادى عدالت زخمين گردند و نه سواره اش را تكان دهد. آنان را به آبشخورى صاف و فراوان كه تا كرانه هايش مملو از آب گوارا بود وارد مى كرد. آنچنان آنان را سيراب بازمى گرداند، كه انديشه از عمل او متحير مى شد، در عين حال خود هيچ بهره اى از آن نمى برد مگر جرعه اى كه تشنه اى مى نوشد و لقمه اى كه گرسنه اى برگيرد. (اگر مردم چنين كرده بودند) آسمان و زمين درهاى بركت را به سويشان باز مى كرد. (اما چنين نشد) و به زودى براى آنچه كردند مؤاخذه خواهند شد.

اى مردم بيائيد و گوش دل سپاريد!

هر چه بيشتر زندگى كنى روزگار عجائبش را بيشتر نشانت خواهد داد. اگر متعجب شدى حادثه اى ديگر تو را به شگفتى ديگرى وامى دارد.

اينان به چه تكيه گاهى تكيه زدند؟ و به چه ريسمانى چنگ آويختند؟

چه ولايتى برگزيدند! و چه قوم بدكاره بودند! و ستمگران چه جانشينى انتخاب كردند! آنان دنبها را گرفتند و سرها را رها كردند پيشگامان را واگذاشتند و به واماندگان چسبيدند.

ملتى بدكاره اند كه گمان مى كنند درست كردارند. دماغشان به خاك ماليده خواهد شد «آگاه باشيد آنان فسادگرانند اما شعورش را ندارند». و اى بر آنان، «آيا كسى كه به سوى حق دعوت مى كند سزاوار پيروى است يا كسى كه راه نمى يابد مگر اينكه رهبرى شود شما چگونه قضاوت مى كنيد؟»

به خدا قسم روزگار آبستن حوادث است، پس زود زود باشد، كه شير در پستانش جمع شود. آنگاه به جاى شير ظرفهاى مملو از خون خالص و با طعم كشنده خواهند دوشيد. آنجاست كه حق ستيزان زيان خواهند كرد.

سپس اى شمايان! دل خوش داريد! به فتنه اى كه قلوب را بلرزاند مطمئن باشيد. شما را بشارت باد به شمشير بران، هرج و مرجى فراگير و استبداد ستمگران كه حقوقتان را پايمال خواهند كرد و اجتماعتان را از بن درو خواهند نمود.

افسوس بر شما، به كجا مى رويد؟ كورى بر شما حاكم گشته، چگونه مى توانيم شما را به كارى كه نمى خواهيد مجبور كنيم. و سپاس مخصوص خداوند جهانيان، و درود او بر محمد خاتم پيامبران و بزرگ رسولان».

[شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 16 ص 233 و معانى الاخبار ج 2 ص 328 باب 402 و احتجاج ج 1 ص 286 و مراجعه شود به تاريخ مسعودى ج 2 ص 115] و چون ما از روايت ابن ابى الحديد خطبه را ترجمه كرديم متن آن را نقل مى كنيم:

قال ابوبكر: و حدثنا محمد بن زكريا، قال: حدثنا محمد بن عبدالرحمن المهلبى، عن عبدالله بن حماد بن سليمان، عن ابيه، عن عبدالله بن حسن بن حسن، عن امه فاطمه بنت الحسين عليهماالسلام، قالت: لما اشتد بفاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه و آله الوجع و ثقلت فى علتها، اجتمع عندها نساء من نساء المهاجرين و الانصار، فقلن لها: كيف أصبحت يا ابنه رسول الله صلى الله عليه و سلم؟ قالت: والله اصبحت عائفه لدنياكم، قاليه لرجالكم، لفظتهم بعد ان عجمتهم، و شنئتهم بعد ان سبرتهم، فقبحا لفلول الحد و خور القناه، و خطل الرأى و بئسما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله عليهم و فى العذاب هم خالدون، لا جرم! قد قلدتهم ربقتها، و شنت عليهم غارتها، فجدعا و عقرا، و سحقا للقوم الظالمين! و يحهم، اين زحزحوها عن رواسى الرساله، و قواعد النبوه، و مهبط الروح الأمين، والطيبين بأمر الدنيا والدين، الا ذلك هو الخسران المبين! و ما الذى نقموا من ابى حسن! نقموا والله نكير سيفه، و شده و طأته، و نكال وقعته، و تنمره فى ذات الله، و تالله لو تكافوا عن زمام نبذه اليه رسول الله صلى الله عليه و آله لا عتلقه، و لسار اليهم سيرا سجحا، لا تكلم حشاشته، و لا يتعتع راكبه، و لاوردهم منهلا نميرا فضفاضا يطفح ضفتاه، و لا صدرهم بطائا قد تحير بهم الرأى، غير متحل بطائل، الا بغمر الناهل، وردعه سوره الساغب، و لفتحت عليهم بركات من السماء و الارض، و سيأخذهم الله بما كانوا يكسبون. الا هلم فاستمع و ما عشت اراك الدهر عجبه، و ان تعجب فقد اعجبك الحادث، الى اى لجأ استندوا، و باى عروه تمسكوا؟ لبئس المولى و بئس العشير و بئس للظالمين بدلا. استبدلو و الله الذنابى بالقوادم و العجز بالكاهل فرغما لمعاطس قوم يحسبون انهم يحسنون صنعاء الا انهم هم المفسدون ولكن لا يشعرون ويحهم (افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون)، اما لعمر الله لقد لقحت فنظره ريثما تنتح ثم امتلبوها طلاع القعب دما عبيطا و ذعاقا ممقرا هنالك يخسر المبطلون، و يعرف التالون غب ما اسس الاولون ثم طيبوا عن انفسكم نفسا، و اطمئنوا لفتنه جاشا و ابشروا بسيف صارم و هرج شامل، و استبداد من الظالمين يدع فيئكم زهيدا و جمعكم حصيدا، فياحسره عليكم و انى لكم، و قد عميت عليكم، انلزمكموها و انتم لها كارهون و الحمدلله رب العالمين- و صلاته على محمد خاتم النبين و سيد المرسلين. آيا فاطمه از خليفه راضى شد؟

امام بخارى در صحيح خود از عايشه نقل مى كند كه بعد از اينكه ابوبكر از استرداد فدك به فاطمه ممانعت به عمل آورد «فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت» [ صحيح بخارى ج 5 ص 252 روايت 704 (كتاب المغازى) ]: از او روى گرداند و با او صحبت نكرد تا اينكه وفات نمود.

شعبى روايت كرده است كه وقتى عمر با عده اى به منزل فاطمه هجوم آوردند تا على را مجبور به بيعت كنند، فاطمه درب خانه آمد و فرمود: «با ابابكر ما اسرع ما اغرتم على اهل بيت رسول الله والله لا اكلم عمر حتى القى الله» [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 57 ] اى ابابكر چه زود بر خاندان رسول الله دشمنيتان را آشكار كرديد! به خدا قسم هرگز با عمر صحبت نخواهم كرد تا به ملاقات پروردگارم نايل آيم. روات شيعه نيز روايت كرده اند كه فاطمه تا پايان عمر با شيخين سخن نگفت. اما دو روايت را اهل سنت نقل كرده اند كه دلالت بر اين دارد كه فاطمه از آنان در پايان عمر راضى شد. روايتى از شعبى نقل كرده است كه ابوبكر براى عمر نزد فاطمه (ع) وساطت كرد و فاطمه از عمر راضى شد. [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 57. ]

اى كاش مى دانستم به چه جرئتى ابابكر به وساطت رفت زيرا فاطمه پيش از عمر از خود خليفه ناراضى بود! و چگونه مغضوبى شفيع مغضوبى ديگر شد؟! و يا كورى عصاكش كور ديگر؟!

شعبى از اين منفردات زياد نقل 