ى كند كه به قول مرحوم علامه امينى «رض» در هيچيك از اصول و منابع حديث اهل سنت يافت نمى شود. همو نقل كرده است كه آن دو براى عيادت نزد فاطمه آمدند و از او حلاليت خواستند و فاطمه راضى شد. [ الغدير ج 6 ص 227- 231 به نقل از الرياض النضره ج 2 ص 120. ]

مرحوم علامه امينى در پاسخ اين حديث مى فرمايند: اين حديث در هيچيك از اصول احاديث و مسانيد حفاظ نقل نشده است. و شعبى آن را بدون سند نقل كرده است كه معلوم نيست از كجا آورده است. [ الغدير ج 6 ص 227- 231 ] باز همو روايتى را نقل كرده است كه ابابكر بر جنازه فاطمه نماز گزارد. [ الغدير ج 6 ص 227- 231. ]

همين دروغ بزرگ كه در مقابل دهها روايت اهل سنت جعل شده است در ساختگى بودن روايات شعبى كافى است. بنابر اعتراف اهل سنت فاطمه (ع) آنچنان از اينان ناراضى بود كه حتى به اسماء سفارش كرد پس از جان دادنم كسى بر من وارد نشود، و چون عايشه آمد، اسماء عذر آورد، او نزد پدرش شكايت برد، ابابكر اسماء را توبيخ كرد. اسماء باز عذر آورد كه فاطمه (ع) به من دستور داده است كه كسى بر او وارد نشود [ كنزل العمال ج 13 ص 686. ] و اينجاست كه ابن ابى الحديد اين عالم منصف اهل سنت مى فرمايد: والصحيح عندى انها ماتت و هى واجده على ابى بكر و عمر و انها اوصت الا يصليا عليها: [ ابن ابى الحديد ج 6 ص 49- 50 ] صحيح اين است كه فاطمه از ابابكر و عمر ناراضى بود و وصيت كرد كه آن دو نفر بر او نماز نخوانند.

اما روايتى از طريق شيعه و سنى نقل شده است كه ابابكر و عمر از على اجازه خواستند تا به عيادت زهرا بيايند. فاطمه با وساطت على (ع) اجازه داد وقتى آنان وارد شدند فاطمه رويش را به ديوار برگرداند، آنان سلام كردند و فاطمه جواب نداد! ابوبكر شروع كرد به عذر آوردن.

فاطمه فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم آيا از پيامبر شنيديد كه فرمود: رضايت فاطمه رضايت من است و كسى كه فاطمه را ناراحت كند مرا ناراحت كرده است و كسى كه فاطمه را محبت كند مرا محبت كرده است و كسى كه فاطمه را راضى نگهدارد مرا راضى نگه داشته است و كسى كه فاطمه را ناراضى كند مرا ناراضى كرده است»؟

هر دو گفتند، بلى شنيده ايم!

فاطمه فرمود: خداوند و فرشتگانش را شاهد مى گيرم كه: «انكما اسخطتمانى و ما ارضيتمانى و لئن لقيت النبى لاشكونكما اليه»: شما مرا عصبانى كرديد و هرگز مرا راضى نساختند، اگر پيامبر را ملاقات كردم از هر دوى شما شكايت مى كنم.

ابوبكر گفت: از نارضايتى خدا و تو به او پناه مى برم، آنگاه ابابكر آنقدر گريست كه نزديك بود جان به جهان آفرين تسليم كند... [ الامامه و السياسه ج 1 ص 31، بحارالانوار ج 43 ص 203. ]

بهترين شاهد بر عدم رضايت فاطمه (ع) پشيمانى آن دو در آخرين لحظات حيات بود.

به طرق مختلف محدثين و مورخين اهل سنت از عبدالرحمن بن عوف نقل كرده اند كه چون وى براى عيادت ابابكر به بالينش حاضر شد، حالش را پرسيد. ابابكر گفت سه چيز مرا پشيمان ساخته است كاش آن سه را انجام نمى دادم..» وليتنى لم افتش بيت فاطمه بنت رسول الله و ادخله الرجال و لو كان اغلق على حرب: اى كاش خانه فاطمه را بازرسى نمى كردم و بازرسان را به آنجا نمى فرستادم حتى اگر اين خانه براى جنگ بسته مى شد. [ تاريخ يعقوبى ج 2 ص 137- مروج الذهب ج 2 ص 308- شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 46 و ج 17 ص 164. ] و عمر نيز چون مرگ را حتمى يافت به پسرش گفت: اى كاش پدرت در جنگ ذات سلاسل كشته شده بود، انى قد دخلت فى امور لا ادرى ما حجتى عندالله فيها [ تاريخ يعقوبى ج 2 ص 222 ] من در بعضى از كارها وارد شدم كه نمى دانم دليل و حجتم نزد خداوند چه خواهد بود!

نارضايتى فاطمه از شيخين به حدى روشن است كه علماى اهل سنت نتوانسته اند آن را انكار كنند، و چون از حل آن عاجز شده اند صورت مسئله را پاك كرده اند. ابن كثير در تاريخش مى گويد: فاطمه هم دخترى از دختران بشر است و عصمت براى او لازم نيست و غضب او ضررى نمى رساند! [ به نقل از الغدير ج 7 ص 231. ]

اى كاش مى دانستم براى احاديث فراوانى كه پيامبر (ص) در مورد رضايت و سخط فاطمه فرموده است چه توجيهى دارد؟ و اى كاش مى دانستم اشكال از ابن كثير است كه چنين غير منصفانه، دست به تحريف واقعيت مى زند يا اشكال از كسانيست كه اعمالشان امثال ابن كثير را در بن بست قرار داده است؟! پرواز بسوى ابديت

آماده پرواز

پدرش در آخرين وداع به او گفته بود: كه تو اولين كسى هستى كه به من ملحق مى شوى، [ اين روايت از مشهورترين روايات بين شيعه و سنى مى باشد كه در بخش مقام فاطمه به آن پرداختيم. ] و اكنون پدرش در جوار رحمت حق جاى گرفته بود، و خودش به سختى بيمار شده بود، او خوب مى دانست كه اين بيمارى مقدمه مرگ او است.

او در همين شب، پدرش را در خواب ديد كه به او مى گويد: دخترم! پيش من بيا كه سخت مشاق ديدار توام و او هم در جواب گفت: «والله انى لاشد شوقا منك الى لقائك»: به خدا كه من مشتاقترم براى ديدار تو، و پدرش در همان خواب به او بشارت داد كه: تو امشب نزد من خواهى بود. [ بحارالانوار ج 43 ص 179. ]

روزهاى آخر گفتگو از مرگ بود، فاطمه وصيت مى كرد، على مى شنيد و اشك مى ريخت، در خانه فاطمه شور غم انگيزى حاكم بود، بچه ها دور بستر مادر جمع بودند و نگاههاى حسرت آميزشان را رد و بدل مى كردند. فاطمه بچه ها را براى يتيمى آماده مى كرد به آنان مى گفت به ديدار پردبزرگتان محمد مى روم.

فاطمه به على رو كرد و گفت: پسر عمو! لحظاتى پيش از زندگى من نمانده چند وصيت دارم، على فرمود: هر چه دوست دارى سفارش كن، آنگاه على از جا برخواست و روبروى صورت فاطمه نشست.

فاطمه گفت: «يابن عم ما عهدتنى كاذبه و لا خائنه و لا خالفتك منذ عاشرتنى»: پسر عمو! تو هرگز از من دروغ و خيانت نديده اى، و از لحظه اى كه با من زندگى آغاز كرده اى با تو مخالفتى نكرده ام.

على فرمود: پناه بر خدا، تو آگاهترى به خدا، تو بهتر، متقى تر و بزرگوارتر و خداترس تر از اين هستى كه من نسبت به تو ايرادى داشته باشم. دورى تو بر من بسيار سنگين است، اما چه كنم كه اين امرى است جبرى. به خدا قسم دوباره مصيبت رسول خدا براى من تجديد شد. از دست دادن تو برايم سخت دشوار است. «انا لله و انا اليه راجعون» مصيبتى است كه از آن فاجعه آميزتر، دردناكتر، و غم انگيزتر نيست، به خدا قسم اين مصيبتى است كه توان عزادارى هم بر آن نمانده و هيچ چيز جاى آن را پر نخواهد كرد.

سپس هر دو شروع كردند به گريه. على سر فاطمه را به سينه چسباند و گفت: هر چه مى خواهى سفارش كن. عمل خواهم كرد و دستور تو را بر خودم مقدم خواهم داشت...

فاطمه گفت: آنانيكه در حق من ستم روا داشتند و حقم را پايمال كردند، بر جنازه ام حضور نيابند. آنان دشمنان من و دشمنان رسول خدا هستند، آنان بر جنازه ام نماز نگذارند، زمانى كه چشمها به خواب رفتند شبانه مرا دفن كن. [ بحارالانوار ج 43 ص 191 و رجوع كنيد به اسدالغابه ج 7 ص 226. ] شرم عفاف

سراپاى وجودش عفت بود، پاكدامنيش زبانزد فرشتگان بود اگر لازم مى ديد، اجتماع را مى شكافت و چون شيرى مى خروشيد، و حاكمان را به مبارزه مى طلبيد، اما پرده عفاف را هيچگاه نمى دريد. بى دليل با نامحرمان هم كلام