 نمى شد، سنگين بود و باوقار، شخصيت زن را در حريم عفاف جستجو مى كرد، حتى دوست نداشت بعد از مرگ جسمش را در منظر ديگران قرار دهند. از اينكه جنازه زنان را روى پاره تخته اى مى نهند و بر سر دست مردان مى گردد سخت ناراحت بود، در آخرين لحظات حياتش اين غمش را آشكار كرد و به اسماء دوست صميمى و پرستارش گفت: «يا اسماء قد اسقبحت ما يصنع بالنساء يطرح على المرأه الثوب فيصفها»: اى اسماء! چيزى كه براى جنازه زنها مى سازند را زشت مى دانم، او را بر پاره چوبى مى اندازند و قطعه اى پارچه رويش مى كشند، سپس وى را با تمام اوصافش مى شناسند. اسماء گفت: اى دختر رسول خدا چيزى را كه در حبشه ديده ام برايت مى سازم، سپس اسماء دستور داد مقدارى چوب تر فراهم شد و يك تابوت ديواره دار براى فاطمه ساخت. فاطمه از ديدن آن خوشحال شد و به اسماء دعا كرد: «استرينى سترك الله من النار»: مرا بپوشان خداوند تو را از آتش حفظ كند. [ اين داستان از متفقات شيعه و سنى است مراجعه شود به: اسد الغابه ج 7 ص 226، تاريخ يعقوبى ج 2 ص 115، ذخائر العقبى ص 53 و تهذيب الاحكام ج 1 ص 469، وسائل الشيعه ج 4 ص 876، كشف الغمه ج 1 ص 503. ] <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:29.txt">معرفی کتاب</a><a class="text" href="w:text:30.txt">پيشگفتار</a><a class="text" href="w:text:31.txt">مناقب فاطمه قبل از اين عالم از زبان پيامبر</a><a class="text" href="w:text:32.txt">مناقب فاطمه در اين عالم از زبان پيامبر</a><a class="text" href="w:text:33.txt">مناقب فاطمه بعد از اين عالم از زبان پيامبر</a><a class="text" href="w:text:34.txt">مصائب فاطمه از زبان پيامبر</a></body></html>خورشيد در افق

افسوس كه دلهاى عاشق بعد از چشيدن لذت وصال، زهر فراق را مى نوشند. كبوترانى كه يك روز بال در بال يار به پرواز مى رفتند، يكى پس از ديگرى در كمين صياد گرفتار مى آيند. آلاله هاى وحشى كه روزى سر در سر يكديگر خم كرده بودند، باد خزان هل هله كنان غبار مرگ را بر آنان مى پاشد.

افسوس كه هنوز در بارانداز سفر لختى درنگ نكرده، جرس كوچ به صدا درمى آيد، افسوس كه هنوز باد صبا به جانمان طراوت نبخشيده، طوفان بلا آتشى در حياتمان مى اندازد. چه دردناك است لحظات جدايى، چه غمبار است وقت فراق و تنهايى.

كاروان آماده كوچيدن است، و فاطمه همسفر كاروان. على، آرام ندارد و بچه ها دل. همه مطمئنند كه سفر حتمى است. حسن، حسين، زينب و ام كلثوم دور فاطمه مى نشينند، نگاهشان را به مادر مى دوزند. قطرات اشك از گوشه چشمان مادر مى غلطد و به بستر فرومى افتد، به دنبالش اشكهاى بچه ها روى گونه ها يكى پس از ديگرى جارى مى شود. گهگاه صداى هق هق زينب بالا مى رود اما به اشاره مادر آهسته مى شود و سپس قطع مى گردد.

اما فاطمه در اوج فراق وصال ديگرى را مى بيند، در درياى غم احساس شادى ديگرى دارد.

او در حجله عروسى به ياد مرگ مى افتد و اينك در كام مرگ كار عروسان را مى كند! به اسماء مى گويد: «عطر مرا بياور تا خود را خوشبو كنم» [ كشف الغمه ج 1 ص 500. ]

فاطمه خود را براى ملاقات پروردگارش آماده مى كند به ام سلمه مى فرمايد: مادر! آب بريز تا خود را بشويم، بعد از شستن گفت: لباس نو مرا بياور تا بپوشم.

ام سلمه رختخواب او را وسط اطاق انداخت و فاطمه سپس دست راستش را زير سرش نهاد و رو به قبله آرميد و فرمود: «يا امه انى مقبوضه الان.» مادر! الان قبض روح خواهم شد. [ مسند احمد بن حنبل باب ام سلمه و ينابيع الموده ج 2 ص 26. ]

او به اسماء گفته بود: هنگام نماز مرا صدا بزن اگر بلند شدم (نماز مى خوانم) و اگر نه، دنبال على بفرستيد. چون وقت نماز شد، اسماء هر چه فاطمه را صدا زد جوابى نشنيد ، حسن و حسين آمدند و گفتند: چرا مادر در اين ساعت خوابيده؟ اسماء گفت: مادرتان خواب نيست، تمام كرده. حسن خودش را روى مادر انداخت او را مى بوسيد و مى گفت: مادر با من سخن بگو، اگر با من حرف نزنى جان از بدنم پرواز مى كند! حسين آمد روى پاى مادر افتاد و او را مى بوسيد و مى گفت: اى مادر با من سخن بگو كه قلبم متلاشى مى شود. [ بحارالانوار ج 43 ص 86. ]

اسماء بچه ها را دنبال على (ع) فرستاد، گريه كنان به مسجد آمدند، اصحاب پرسيدند: چرا گريه مى كنيد؟ گفتند: مادرمان فاطمه از دنيا رفته است.

همين كه على (ع) اين خبر را شنيد با صورت به زمين افتاد، و ناله اى جانسوز سر داد و گفت:

اى دختر محمد بعد از تو دلم به چه كسى تسلى يابد؟ تو تسلى خاطر من بودى.


    لكل اجتماع من خليلين فرفه و ان افتقادى فاطما بعد احمد دليل على ان لا يدوم خليل

    و كل الذى دون القراق قليل دليل على ان لا يدوم خليل دليل على ان لا يدوم خليل

 

بعد از هر وصالى فراق است وصال بى فراق كم است از دست دادن فاطمه بعد از احمد دليلى است بر اينكه هيچ دوستى براى آدمى باقى نمى ماند. [ بحارالانوار ج 43 ص 187. ] مراسم غسل و كفن

على (ع) طبق سنت پيشوايان معصوم كه «معصومى را غسل نمى دهند جز معصوم» كه با وصيت فاطمه (س) تأكيد شده بود فاطمه را غسل داد [ اصول كافى كتاب الحجه باب مولد فاطمه حديث 4 و علل الشرايع ص 184 ] و با حنوط بهشتى وى را حنوط كرد [ احتجاج ج 1 ص 324، بحارالانوار ج 43 ص 179 ] اسماء نيز على را در غسل دادن يارى داد [ بحارالانوار ج 43 ص 184 و ص 189 ] بعد فاطمه را كفن نمود. قبل از بستن بندهاى كفن، بچه ها را براى خداحافظى فراخواند و فرمود: ام كلثوم! زينب! سكينه! [ دخترى به نام سكينه به فاطمه نسبت داده اند، كه هم اكنون در دمشق قبرى به نام سكينه بنت على است كه زيارتگاه مسلمانان است. ] فضه! حسن! حسين! از مادرتان آخرين توشه را برگيريد. اكنون فرصت جدايى است، ديدار در بهشت.

حسنين ناله سر مى دادند و مى گفتند: افسوس سوزش قلبمان از مرگ پدربزرگمان محمد مصطفى و مادرمان فاطمه زهرا هرگز خاموش نخواهد شد. مادر! وقتى به حضور جدمان رسيدى سلام ما را برسان و به او بگو بعد از وى چگونه غبار يتيمى بر ما نشست. [ بحارالانوار ج 43 ص 179. ]

على هم آخرين وداع را ناله كرد: و گفت: خدايا تو مى دانى كه من از دختر رسولت خشنودم. خدايا! تو در وحشت و تنهايى انيسش باش. او از ما دور شد تو به معادش برسان. خدايا! او مظلوم شد تو در حقش قضاوت كن كه بهترين دادستانى. [ الخصال ج 2 ص 588. ] تشييع خورشيد

غروبى غمگين خبر از غمى جاودان مى داد، آسمان گرفته بود، ماتم در همه جا پوشيده بود. خنده مى رميد، گريه مى غريد و عشق مى ناليد. سكوتى سنگين بر شهر سايه انداخته بود، همه منتظر خبرى بودند، خبر از هجرت خورشيد، و سرانجام خبر به مسجد رسيد، و چون رعدى در سر تا سر مدينه پيچيد.

«مدينه يكپارچه ناليد، زنان بنى هاشم درب خانه فاطمه اجتماع كردند، همه يكصدا ناله بودند، مدينه از فريادهاى غم انگيز به خود مى پيچيد، زنان فرياد مى زدند: اى خانم ما اى دختر رسول. جمعيت چون بال اسبان به طرف على (ع) هجوم مى بردند، على نشسته بود و حسنين پيش رويش مى گريستند، با ديدن اين صحنه جمعيت يكپارچه چون بهاران گريستند... جمعيت مى آمدند، و مى نشستند و ضجه مى زدند. منتظر بودند جنازه را براى نماز بيرون بياورند، ابوذر از خانه خارج شد و گفت: برگرديد، تشييع جنازه دختر رسول خدا از سر شب 