مى خواهيد بيعت كنيد، آن دو نفر هم (آنچه ابوبكر به آنها محول كرده بود به خود او ارجاع دادند و) گفتند: نه! به خدا قسم ما با بودن تو عهده دار اين امر نمى شويم، تو يار غار پيامبرى و تو به جاى او نماز خواندى، دستت را جلو بياور تا با تو بيعت كنيم و آنگاه به طرف ابوبكر حركت كردند. تا اينكه ابن ابى الحديد مى گويد: اوسيها كه مى ديدند نزديك است سعد بن عباده، رئيس خزرج، خليفه شود از اين امر ناراحت و نگران بودند، و مى ديدند حالا كه خلافت از دست آنها رفته، لااقل جزء اولين كسانى باشند كه با ابوبكر بيعت مى كنند، و لذا تلاش كردند كه زودتر از عمر و ابو عبيده خود را به ابوبكر برسانند و با او بيعت كنند. از طرف ديگر خزرجيها براى اينكه عقب نمانند تلاش كردند. و البته حسادت «بشير بن سعد» خزرجى به پسر عموى خود «سعد» و رقابت آن دو نفر بر اين شتاب و تلاش بى تاثير نبود، چنان كه حباب منذر در سقيفه به «بشير» گفت: تو روى حسادتى كه با «سعد» داشتى با ابوبكر بيعت كردى. چون خود بشير هم ادعاى رياست داشت، و تنها در اين ميان سعد بن عباده، رئيس خزرجيها بود كه ميان جمعيت زير دست و پا له شد [ اثبات الوصيه، ص 116 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 40.] و هر چه فرياد مى زد كسى به دادش نمى رسيد، و اولين كسى كه از قبيله اوس با ابوبكر بيعت كرد «اسيد بن حضير» بود و براى همين بود كه بعد از مرگش، عمر تمامى ديون و بدهكاريهاى او را پرداخت كرد. [ الفائق فى غريب الحديث، ج 1، ص 108.] بنابراين برنامه سقيفه به سرعت تمام شكل گرفت. جالب اينكه ابوبكر يك اسمى براى بيعت و خلافتش انتخاب كرده و آن «فلته» است و اول كسى كه اين اسم را گذاشت خود او بود. در همين راستا ابن ابى الحديد مى گويد: «قام ابوبكر فخطب الناس... ان بيعتى كانت فلته و قى الله شرها و خشيت الفتنه، و ايم الله ما حرصت عليها يوما قط ولقد قلدت امرا عظيما مالى به طاقه... و لو ددت ان اقوى الناس عليه مكانى...» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 50 و انساب الاشراف، ج 1، ص 590 و 591.] بعد از آن كه عمر به خانه فاطمه- سلام الله عليها- داخل شد و على- عليه السلام- و زبير را بيرون آورد تا با ابوبكر بيعت كنند، [ اينكه مى گويد على (ع) بيعت كرده است، چنانچه گذشت حقيقت ندارد.] ابوبكر ايستاد و خطبه خواند و گفت: همانا بيعت من يك بيعت فلته و ناگهانى بود و خداوند ما را از شر آن نگهدارد، مى ترسم كه فتنه اى ايجاد شود و قسم به خدا هرگز به اين خلافت حريص نبودم، امر بزرگى را به عهده گرفتم كه طاقت آن را ندارم و هر آينه دوست داشتم كه قويترين مردم خلافت را عهده دار مى شد. و اينكه ابوبكر گفته است من طاقت خلافت را ندارم، اگر او واقعا راست مى گفت، مشكلى نبود، كنار مى رفت تا خلافت به صاحب اصليش اهل بيت- عليه السلام- مى رسيد.

عمر بن خطاب هم در اين باره گفته است: «كانت بيعه ابوبكر فلته و قى الله المسلمين شرها و من اتى (او دعاكم الى) مثلها فاقتلوه...» [ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 55 و صحيح بخارى، ج 10، ص 44 والكامل فى التاريخ، ج 2، ص 220 و ابن سعد، ص 343 و شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 40 والصواعق المحرقه، ص 21، و تاريخ الخلفا، ص 67 و انساب الاشراف، ج 1، ص 583 و 591.] : بيعت ابوبكر ناگهانى و بدون مشورت بود، خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ كرد و هركس به اين شكل در انتخاب خليفه عمل كند او را بكشيد.

متقى هندى در اين باره نوشته است: «ان ابوبكر و عمر لم يشهدا دفن النبى»: [ السيره النبويه، ج 4، ص 311.] اين خلافت تا آن جا با شتاب و عجله بود كه هيچ كدام از ابوبكر و عمر در دفن رسول خدا شركت نداشتند.

ابن هشام كه يكى از متعصبين اهل سنت مى باشد درباره ى فلته و ناگهانى بودن خلافت ابوبكر از قول عايشه مى گويد: «قالت ما علمنا بدفن رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- حتى سمعنا صوت المساحى من جوف الليل من ليله الاربعاء...»: [ السيره النبويه، ج 4، ص 314.] عايشه گفته است: ما از دفن پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مطلع نشديم مگر آن كه صداى بيلها را شنيديم. و در همين رابطه ابن قتيبه از قول حضرت زهرا- سلام الله عليها- مى نويسد: «لا عهد لى بقوم اسوا محضرا منكم، تركتم رسول الله جنازه بين ايدينا و قطعتم امركم بينكم لم تستامرونا و صنعتم بنا ماصنعتم و لم تردوا حقنا». [ الامامه والسياسه، ص 19.] من هيچ اجتماعى را بدتر از اين اجتماع به ياد ندارم، جنازه رسول خدا را نزد ما رها كرديد و به جانب سقيفه شتافتيد و بى مشورت ما، بين خود هر چه خواستيد كرديد و حق مسلم ما را به ما باز نگردانديد.

مى دانيم كه هر گروهى در مقابله با مخالف خود نياز شديد به حامى و افراد مسلح و پشتوانه ى نظامى دارد و در جريان برنامه ى سقيفه هم پشتوانه نظامى آن قبيله بدوى و دور از فرهنگ، شعور و درك «بنى اسلم» بود و اين قبيله در پيروزى قدرت طلبان نقش به سزايى داشتند. در همين باره طبرى آورده است: «قال هاشم قال: ابو مخنف فخدثنى ابوبكر بن محمد الخزاعى ان اسلم اقبلت بجماعتها حتى تضايق بهم السكك، فبايعوا ابوبكر فكان عمر يقول ما هو الا ان رايت اسلم فايقنت بالنصر...»: [ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 459 و نهايه الادب فى فنون الادب، ترجمه ى محمود مهدوى دامغانى، ج، ص.] وقتى كه قبيله بنى اسلم به مدينه وارد شدند، چنان كوچه هاى مملو از جمعيت بود كه گنجايش آنها را نداشت. با ابوبكر بيعت كردند و عمر مى گفت: همين كه قبيله اسلم را ديدم به پيروزى يقين پيدا كردم.

شما خواننده ى عزيز ملاحظه مى فرماييد كه برنامه چه اندازه وسيع و گسترده و مسلم بوده است كه عمر آن قبيله ى بدوى را كه مى بيند يقين به پيروزى مى كند. در همين رابطه ابن اثير هم گفته است: «و جائت اسلم فبايعت، فقوى ابوبكر بهم، و بايع الناس بعد...» [ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 331.] : قبيله بنى اسلم آمدند و بيعت كردند و ابوبكر قوى شد، و آنگاه مردم بيعت كردند. ابن ابى الحديد درباره ى پشتوانه و حاميان ابوبكر نوشته است: «و جماعه من اصحاب السقيفه، و هم محتجزون بالازر الصنعانيه لايمرون باحد الا خبطوه، و قدموه فمد و ايده فمسحوها على يد ابوبكر يبايعه شاء ذلك او ابى». گروهى از طرفداران سقيفه بودند در حالى كه كمربندها را محكم كرده بودند، و از كنار هيچ كسى رد نمى شدند مگر اينكه او را مى گرفتند و جلو مى انداختند و دست او را بر دست ابوبكر مى گذاشتند. و قريب به همين بيان ابن ابى الحديد و بلكه بهتر و روشن تر از وى اصل جريان را مرحوم شيخ مفيد گفته است: «كان جماعه من الاعراب قد دخلو المدينه ليمتاد و منها، فشغل الناس عنهم بموت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فشهدوا البيعه و حضروا الامر، فانفذ اليهم عمر و استدعاهم و قال لهم: خذوا بالحظ والمعونه على بيعه خليفه رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و اخرجوا الى الناس و احشروهم ليبايعوا، فمن امتنع فاضربوا راسه و جنبيه! قال: فوالله لقد رايت الاعراب قد تحزموا والتشحوا بالازر الصنعانيه و اخذ و بايدهم الخشب و خرجوا حتى خبطوا الناس خبطوا، و جاوا بهم مكرهين الى البيعه...» [ جمل شيخ مفيد، ص