ستشمام مى كنم. [ الموسوعه الكبرى عن فاطمه الزهراء عليهاالسلام: ج 2 المطاف الاول ح 8 از علل الشرائع و دلائل الامامه.]

فاطمه ناميدم

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: من فاطمه را فاطمه ناميدم، زيرا خداوند او را و كسانى از ذريه اش را كه خدا را با توحيد ملاقات كنند، و به آنچه من آوردم ايمان دارند از آتش جهنم جدا كرده است.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من دخترم را فاطمه نام گذاشته ام بخاطر آنكه خداوند عزوجل او و كسانى كه او را دوست دارند از آتش جهنم جدا كرده است. [ امالى شيخ طوسى: ج 2 ص 183.]

بتول است

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فاطمه را بتول ناميدم زيرا او به حيض و نفاس مبتلا نمى شود. و فرمود: فاطمه بتول نامگذارى شد براى آنكه هر شب بتول بود، و معنايش آنست كه هر شب بكر مى شد. مريم را بتول ناميدند براى آنكه عيسى عليه السلام را بكر بدنيا آورد.

از عبدالله بن حسن از مادرش از جده اش روايت شده كه بخاطر انقطاع او به درگاه خدا به بتول لقب داده شده است. [ عوالم العلوم: ج 11/ 1 ص 79 از ينابيع الموده قندوزى.]

على همتاى فاطمه

پيامبر صلى الله عليه و آله را در مسئله ى ازدواج فاطمه عليهاالسلام سرزنش مى كردند. حضرت هم فرمود: اگر خداوند على بن ابى طالب عليه السلام را نمى آفريد براى فاطمه عليهاالسلام كفوى نبود. [ بحار الانوار: ج 43 ص 106 ح 22 از مناقب ابن شهر آشوب.]

طوبى از مهر فاطمه

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: ام ايمن خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شد در حاليكه در گوشه ى چادرش چيزى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به او گفت: اى ام ايمن، آنچه همراهت آورده اى چيست؟ عرض كرد: فلان دختر را شوهر دادند و بر سرش نثار [ نثار نُقل يا پول و يا هر چيز ديگرى است كه در عروسى بر سر عروس مى پاشند و حاضرين آن را جمع آورى مى كنند.] ريختند، و من از نثار او برداشتم.

بعد ام ايمن گريه كرد و گفت: يا رسول الله، فاطمه را تزويج كردى و چيزى براى او نثار نكردى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى ام ايمن، چرا درست نمى گوئى؟! وقتى خداوند تبارك و تعالى فاطمه عليهاالسلام را به على عليه السلام تزويج كرد، امر كرد تا درختان بهشت از زينتها و زيورها و ياقوت و در و زمرد و استبرقشان نثار كردند. آنقدر از آن برداشتند كه كسى قدر آنرا نمى داند و خداوند طوبى را در مهر فاطمه بخشيد و آن را در منزل على قرار داد. [ بحار الانوار: ج 43 ص 98 ح 10 از امالى صدوق.]

خصم فاطمه

فاطمه عليهاالسلام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: مرا به مهريه ى كم تزويج كردى. حضرت به او فرمود: من تو را تزويج نكردم بلكه خداوند تو را در آسمان تزويج نمود، و يك پنجم دنيا را مهريه ى تو قرار داد تا مادامى كه آسمانها و زمين هست. [ بحار الانوار: ج 43 ص 144 ح 44 از كافى.]

همچين پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: يا على، خداوند عزوجل فاطمه را به تو تزويج كرد، و زمين را مهريه اش قرار داد. هر كس با دشمنى تو روى زمين راه رود، به حرام راه رفته است. [ بحار الانوار: ج 43 ص 145 ح 49، از مصباح الانوار و كتاب المحتضر.]

تزويج آسمانى

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من مثل شما بشرى هستم كه در ميان شما ازدواج مى كنم، و به شما تزويج مى كنم به جز فاطمه كه تزويج او از آسمان (از طرف خدا) نازل شده است.

همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ملكى نزد من آمد و گفت: يا رسول الله، خداوند تبارك و تعالى به تو سلام مى رساند و مى گويد: من فاطمه عليهاالسلام دخترت را در ملأ اعلى به على تزويج كردم. تو نيز در زمين او را به على تزويج كن. [ مقتل الحسين عليه السلام خوارزمى: ص 80 فصل 5.]

لباس وصله دار و سندس

پيامبر صلى الله عليه و آله در شب عروسى و زفاف، براى فاطمه عليهاالسلام پيراهنى نو تهيه كرد در حاليكه يك پيراهن وصله دارى نيز در خانه داشت. سائلى بر در خانه آمد و گفت: من از خانه ى پيامبر پيراهن كهنه اى مى خواهم. حضرت خواست پيراهن وصله دار را به او بدهد كه اين آيه يادش آمد: «به نيكى نائل نمى شويد تا آنچه دوست داريد انفاق كنيد». اين بود كه پيراهن نو را به سائل داد.

عروسى كه نزديك شد جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند به تو سلام مى رساند و امر كرده كه به فاطمه سلام برسانم و هديه اى براى او با من فرستاده از لباسهاى بهشتى كه از سندس سبز است.

هنگامى كه سلام را به فاطمه عليهاالسلام رسانيد و آن پيراهنى كه از بهشت آورده بود به او پوشانيد. اطراف فاطمه عليهاالسلام را پيامبر صلى الله عليه و آله با عبا و جبرئيل با بالهايش گرفت تا نور آن پيراهن بهشتى ديده ها را خيره نكند.

جبرئيل حله اى آورد كه قيمتش به ارزش همه ى دنيا بود. وقتى فاطمه عليهاالسلام آن را پوشيد زنان قريش از دين آن متحير شدند و گفتند: اين براى تو از كجا رسيده است!! فرمود: اين از طرف خداست. [ عوالم العلوم: ج 11/ 1 ص 230، 231 از نزهه المجالس.]

به على راضى هستم

سلمان مى گويد: كنار پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده بودم و به دست پيامبر صلى الله عليه و آله آب مى ريختم. در اين حال فاطمه عليهاالسلام وارد شد در حاليكه گريه مى كرد.

پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را كه آب از آن مى چكيد بر سر فاطمه گذاشت و گفت: خدا چشم تو را نگرياند، چرا گريه مى كنى اى حوريه؟ عرض كرد: بر جمعى از زنان قريش كه همه خضاب كرده بودند عبور كردم. وقتى مرا ديدند، از من و پسر عمويم بدگوئى كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از آنان چه شنيدى؟ عرض كرد: گفتند: بر محمد سخت است كه دخترش را به فقير قريش و كم ثروت ترين آنان تزويج كرده است.

پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: قسم بخدا دخترم، من تو را تزويج نكردم بلكه خدا تو را به على عليه السلام تزويج كرد، و شروع آن از طرف خدا بود، و قصه آن چنان است كه ابوبكر و عمر به خواستگارى تو آمدند. من در اين موقع كار تو را به خدا واگذار كردم و از پاسخ به مردم خوددارى كردم.

روز جمعه نماز صبح را خوانده بودم كه صداى بال ملائكه و همهمه ى آنان را شنيدم. بعد حبيبم جبرئيل را با هفتاد صف از فرشتگان كه بر سرشان تاج و در گوششان گوشواره و در بازوانشان بازوبند بود ديدم.

گفتم: برادرم جبرئيل، اين سر و صدا از آسمان چيست؟ جبرئيل گفت: يا محمد، خداوند عزوجل توجهى به زمين كرد و از مردان على را و از زنان فاطمه را اختيار نمود، و فاطمه را به على تزويج كرد.

فاطمه عليهاالسلام سرش را بلند كرد و تبسم نمود، بعد از آنكه گريه كرده بود. سپس گفت: به آنچه خدا و رسولش راضى است راضى شدم.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا فاطمه، آيا درباره ى ميل و رغبت به على عليه السلام بيشتر بگويم؟ عرض كرد: بلى. فرمود: هيچ سواره اى گرامى تر از ما چهار نفر بر خدا وارد نمى شود: برادرم صالح كه بر ناقه ى خود سوار است، و عمويم حمزه كه سوار بر ناقه ى غضبا و من بر براق و همسر تو على بن ابى طالب بر ناقه اى از ناقه هاى بهشت سوار است.

فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: آن ن