ه، هيچ زنى نيست كه چيزى را كه همسرش دوست ندارد به خانه اش بياورد مگر آنكه خداوند هفتاد مار و هفتاد عقرب به قبرش وارد مى كند كه تا روز قيامت او را بگزند.

يا فاطمه، هيچ زنى نيست كه روزه ى مستحب بگيرد و به همسرش مشورت نكند مگر آنكه خداوند روزه ى او را رد مى كند.

يا فاطمه، هيچ زنى نيست كه از مال همسرش تصدق بدهد مگر آنكه خداوند گناه هفتاد دزد را براى او مى نويسد.

فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر جان، چگونه زن فضيلت مجاهدين در راه خدا را درك مى كند؟

حضرت فرمود: تو را به عملى راهنمايى كنم كه ثواب مجاهدين را درك كنى در حاليكه در خانه ات هستى؟ عرض كرد: بلى پدر جان. فرمود: هر روز دو ركعت نماز مى خوانى، در هر ركعت سوره ى حمد يك بار و قل هوالله احد را سه بار مى خوانى. هر كس آن را انجام دهد خداوند براى آن مرد و زن ثواب مجاهدين در راه خدا را مى نويسد. [ اعلموا انى فاطمه: ج 3 ص 9 از كتاب «وصيه رسول الله صلى الله عليه و آله الى بنته فاطمه عليهاالسلام» نسخه ى خطى كتابخانه ى ملى پاريس به شماره 978.]

عايشه ى عقيم

پيامبر صلى الله عليه و آله وارد منزل شد و ديد عايشه رو به فاطمه عليهاالسلام صيحه مى زند و فرياد مى كند و مى گويد: قسم به خدا اى دختر خديجه، تو براى ما فضيلتى بر مادرت نمى بينى، او چه فضيلت و برترى بر ما دارد؟ خديجه جز يكى از ما كسى نبود.

فاطمه عليهاالسلام گفتار عايشه را گوش مى داد و پيامبر صلى الله عليه و آله را كه ديد به گريه درآمد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى دختر محمد چه چيز تو را به گريه درآورد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: عايشه نام مادرم را برد و خواست فضل او را پايين بياورد و من گريه كردم.

پيامبر صلى الله عليه و آله به غضب درآمد و فرمود: يا حميرا، ساكت باش كه خداوند تبارك و تعالى به زنانى كه فرزند مى آورند و مهربان هستند بركت داده، ولى تو از آن زنها هستى كه خداوند رحم تو را نازا نموده و فرزندى از تو متولد نمى شود. [ الخصال: ج 2 ص 468 ح 116.]

احلام

بزغاله بريانى به پيامبر صلى الله عليه و آله هديه دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه و على و حسن و حسين عليهم السلام را دعوت كرد، و با هم نشستند تا از آن بخورند. اول كسى كه دست به بزغاله ى بريان زد حسن عليه السلام بود. فاطمه عليهاالسلام آن را از دست حسن گرفت و گريه كرد!

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قربانت گردم، چه شده؟ براى چه گريه مى كنى؟ عرض كرد: يا رسول الله، ديشب در خواب ديدم گويا همين بزغاله را به تو هديه كرده اند، و اين جمع ما هم بوديم. اول كسى كه دست به آن زد حسن بود از آن خورد و مرد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: دست نگهداريد. بعد فرمود: اى رؤيا! صدايى جواب داد: لبيك يا رسول الله. فرمود: تو به حبيبه ى من چيزى در خواب نشان دادى؟ گفت: نه، قسم به خدايى كه تو را به پيامبرى به حق مبعوث كرده است. دوباره پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى احلام. صدايى جواب داد: لبيك يا رسول الله. فرمود: تو به حبيبه ى من چيزى در خواب نشان دادى؟ گفت: نه، قسم به آنكه تو را به پيامبرى مبعوث كرده است. اين بار پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: يا اضغاث. جواب آمد: لبيك يا رسول الله. فرمود: تو به حبيبه ى من در خواب چيزى نشان دادى؟ گفت: نه، قسم به آنكه تو را به پيامبرى مبعوث كرده است. اين بار پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: يا اضغاث. جواب آمد: لبيك يا رسول الله. فرمود: تو به حبيبه ى من در خواب چيزى نشان دادى؟ گفت: نه، قسم به خدايى كه تو را به پيامبرى به حق مبعوث كرده است.

اين بار حضرت فرمود: يا شيطان الاحلام. جواب آمد: لبيك يا رسول الله. فرمود: تو به حبيبه ى من در خواب چيزى نشان دادى؟ گفت: بلى، چنين چيزى به او در خواب نشان دادم.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه تو را وادار به آن كرد؟ گفت: عبث و بيهوده. فرمود: ديگر اين كار را نكن. بعد حضرت سه بار به طرف چپ آب دهان انداخت و گفت: اعوذ بالله من شر ما رأيت. سپس فرمود: به نام خدا بخوريد. [ دارالسلام نورى: ج 1 ص 66 از حاشيه ى تكلمة غرر الفوائد.]

با حسنين

پيامبر صلى الله عليه و آله نزد فاطمه عليهاالسلام وارد شد، در حاليكه دو پسر فاطمه عليهاالسلام در كنارش بودند، و على عليه السلام خوابيده بود. حسن عليه السلام آب طلبيد و حضرت ناقه اى كه داشتند آورد و از او شير دوشيد و براى حسن آورد. حسين عليه السلام با او نزاع كرد كه اول بخورد و گريه كرد.

حضرت فرمود: اول برادرت بعد تو. فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: مثل اينكه حسن را بر او مقدم مى دارى؟ فرمود: من او را به حسين مقدم نمى دارم، و آن دو نزد من به يك منزلت هستند، و تو و آن دو و اين كه خوابيده، روز قيامت با من در يك مقام هستيم. [ مسند فاطمة الزهراء عليهاالسلام سيوطى: ص 70 ح 71.]

فدك نحله

و قتى پيامبر صلى الله عليه و آله خيبر را فتح كرد، دهكده هايى از دهات يهود را براى خود برداشت. بعد جبرئيل با اين آيه نازل شد «و آت ذاالقربى حقه» يعنى حق ذى القربى را بده.

پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: ذى القربى كيست و حق آنان چيست؟ جبرئيل گفت: فاطمه است، فدك را به او بده. پيامبر صلى الله عليه و آله فدك را به فاطمه عليهاالسلام داد و بعد هم عوالى را به او بخشيد. فاطمه عليهاالسلام غلّه و محصول آنها را تا وفات پدر مى گرفت. و قتى با ابوبكر بيعت كردند، آن را از فاطمه عليهاالسلام منع كرد. فاطمه عليهاالسلام رفت و براى برگردانيدن فدك و عوالى با ابوبكر گفتگو كرد و گفت: آن مال من است و پدرم به من داده است.

ابوبكر گفت: چيزى كه پدرت به تو داده من مانع نمى شوم، و خواست سندى بنويسد. عمر بن خطاب منع كرد و گفت: فاطمه زنى است. بگو بر ادعاى خويش شاهد بياورد. ابوبكر هم او را تأييد كرد و گفت: فاطمه شاهد بياورد. حضرت زهرا عليهاالسلام ام ايمن و اسماء بنت عميس را با على بن ابى طالب عليه السلام آورد، و همه براى او شهادت دادند و ابوبكر سند را نوشت.

اين خبر به عمر رسيد و آمد و ابوبكر قصه را به او گفت. عمر سند ابوبكر را گرفت، و نوشته ى آن را پاك نمود و گفت: فاطمه زنى است و على بن ابى طالب همسر اوست و او به نفع خود شهادت مى دهد، و شهادت دو زن (يعنى اسماء و ام ايمن) بدون يك مرد نمى شود.

ابوبكر كسى را نزد فاطمه عليهاالسلام فرستاد و اين قضيه را به او خبر داد. فاطمه عليهاالسلام به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم خورد كه آنان به حق شهادت دادند. ابوبكر گفت: شايد تو راستگو باشى ولى شاهدى بياور كه به نفع خود شهادت ندهد!!

فاطمه عليهاالسلام گفت: آيا از پدرم پيامبر صلى الله عليه و آله نشيندى كه مى گفت: اسماء بنت عميس و ام ايمن از اهل بهشت هستند؟ ابوبكر و عمر گفتند: بلى شنيديم. حضرت فرمود: آيا دو زن بهشتى به باطل شهادت مى دهند؟

فاطمه عليهاالسلام با ناله برگشت در حاليكه پدرش را صدا مى زد و مى گفت: پدرم به من خبر داده كه من اول كسى هستم كه به او ملحق مى شوم. به خدا قسم از اين دو نفر شكايت مى كنم.

چيزى نگذشت كه فاطمه عليهاالسلام مريض شد، و به على عليه ال