اقات كنم و شكايت رفتار آنان را با او باز گويم. حضرت على عليه السلام فرمود من برايشان ضمانت كرده ام (و به آنان قول داده ام كه برايشان از شما اجازه بگيرم). حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اگر شما قول داده ايد خانه، خانه ى شماست و زنان، تابع مردانند. و من هيچ مخالفتى ندارم به هر كس كه مى خواهيد اجازه دهيد.

گريه براى شوهر

عن جعفر بن محمد، عن آبائه: قال: لما حضرت فاطمه الوفاه بكت فقال لها أمير المومنين: يا سيدى ما يبكيك؟ قالت: أبكى لما تلقى بعدى فقال لها: لا تبكى فو الله ان ذلك لصغير فى ذات الله. [بحارالأنوار، ج 43، ص 218، ح 49، به نقل از مصباح الانوار.]

امام صادق عليه السلام از پدران گرام خويش نقل كردند: چون زمان مرگ حضرت زهرا عليهاالسلام رسيد آن حضرت گريستند. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى سرور من، چرا گريه مى كنيد؟ حضرت گفت: گريه ام به دليل رنجها و سختى هايى است كه بعد از من مى بينى. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: گريه نكنيد آنها در نظر من براى خدا كوچك است.

عشق به شهادت

يا رب انى قد سئمت الحياه و تبرمت بأهل الدنيا فألحقنى بأبى الهى عجل و فاتى سريعا. [نهج الحياة، ص 205، ح 118، به نقل از احقاق الحق ج 19، ص 160، و ديگر كتاب ها.]

پروردگارا، من از زندگى خسته شده ام و از اهل دنيا دلگيرم مرا به نزد پدرم ببر.

خدايا مرگم را زود برسان.

همراهى با شوهر

قالت: روحى لروحك الفداء و نفسى لنفسك الوقاء يا أبا الحسن ان كنت فى خير كنت معك و ان كنت فى شر كنت معك. [نهج الحياه، ص 147، ح 75، به نقل از الكواكب الدرى، ج 1، ص 196.]

حضرت، به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: جانم فداى جان تو باد و هستيم سپر هستى تو باد. اى ابوالحسن، در خوبيها همراه با توام و در سختى ها نيز در كنار تو هستم.

حقيقت روزه

عن جعفر بن محمد، عن آبائه: عن فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه و آله أنها قالت: ما يصنع الصائم بصيامه اذا لم يصن لسانه و سمعه و بصره و جوارحه. [مستدرك الوسائل، ج 7، ص 366 ح 8431 و بحارالأنوار، ج 96، ص 294، ح 25، به نقل از دعائم الاسلام.]

حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمود: روزه دار اگر زبان و گوش، چشم و اعضايش را حفظ نكند با روزه اش چه خواهد كرد؟

اهتمام به كار خير

... فمضى سلمان حتى طاف تسعه أبيات من بيوت رسول الله صلى الله عليه و آله فلم يجد عند هن شيئا فلما أن ولى راجعا الى حجره فاطمه عليهاالسلام فقال ان يكن خير فمن منزل فاطمه بنت محمد صلى الله عليه و آله فقرع الباب فأجابته من وراء الباب؟ فقال لها: أنا سلمان الفارسى فقالت له: يا سلمان و ما تشاء؟ فشرح قصه الأعرابى و الضب مع النبى صلى الله عليه و آله قالت له: يا سلمان و الذى بعث محمدا صلى الله عليه و آله بالحق نبيا ان لنا ثلاثا ما طعمنا و ان الحسن و الحسين قد اضطربا على من شده الجوع ثم رقدا كأنهما فرخان منتوفان و لكن أرد الخير اذا نزل الخير ببابى.

يا سلمان خذ درعى هذا ثم امض به الى شمعون اليهودى و قل له: تقول لك فاطمه بنت محمد أقرضنى عليه صاعا من تمر و صاعا من شعير أرده عليك انشاءالله تعالى.

قال: فأخذ شمعون الدرع ثم جعل يقلبه فى كفه و عيناه تذرفان بالدموع و هو يقول يا سلمان هذا الذى أخبرنا به موسى بن عمران فى التوراة أنا أشهد أن لااله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله فأسلم و حسن اسلامه.

ثم دفع الى سلمان صاعا من تمر و صاعا من شعير فأتى به سلمان الى فاطمه فطحنته بيدها و اختبزته خبزا ثم أتت به الى سلمان فقالت له: خذه و امض به الى النبى صلى الله عليه و آله قال: فقال لها سلمان: يا فاطمه خذى منه قرصا تعللين به الحسن و الحسين فقالت: يا سلمان هذا شى ء أمضيناه لله عزوجل لسنا نأخذ منه شيئا... [بحارالأنوار، ج 43، ص 72، ح 61.]

عربى باديه نشين سوسمارى صيد كرد و راهى ديدار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شد در مجلس پيامبر آمد. پيامبر را به اسم صدا كرد و گفت: تو همان ساحر دروغگويى هستى كه از تو دروغ گوتر نيست. تويى كه مى پندارى خدايى دارى كه تو را به سوى مردم فرستاده است اگر از اتهام عجول بودن نمى ترسيدم با همين شمشير تو را مى كشتم. عمر، پريد كه به اين عرب بيابانى صدمه اى بزند. پيامبر به او فرمود: بنشين. آنگاه پيامبر با مرد عرب به گفتگو پرداخت و فرمود: اى برادر بنى سليمى آيا بايد عرب اينگونه برخورد كند؟ به خدايى كه مرا برانگيخته كسى كه در دنيا به من آسيبى برساند آخرت در آتش خواهد بود. اى اعرابى، سوگند به خدايى كه مرا به پيامبرى برانگيخته است اهل آسمان هفتم مرا با نام احمد راستگو مى شناسند. تو هم ايمان بياور تا از آتش در امان باشى و برادر ما و هم سرنوشت ما شوى.

اعرابى، خشمناك شد و قسم ياد كرد كه: تا اين سوسمار ايمان نياورد من ايمان نمى آورم. آنگاه سوسمارى كه در آستين داشت رها كرد سوسمار پا به فرار گذاشت.

پيامبر سوسمار را صدا زدند و از سوسمار پرسيدند: من كيستم؟ سوسمار، با زبانى فصيح و گويا گفت: تو محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف هستى. پيامبر از او پرسيد: چه كسى را مى پرستى؟ سوسمار گفت: خدايى كه دانه را شكافته و انسان را آفريده و ابراهيم را دوست خود گرفته و تو را حبيب خود قرار داده است. اعرابى چون چنين ديد ايمان آورد. و در اين هنگام، پيامبر به اصحاب خويش فرمود: سوره هاى از قرآن را به او بياموزند پس از آموزش قرآن، پيامبر از اعرابى پرسيد: چيزى دارى؟ گفت: در قبيله ى بنى سليم از من نادارتر كسى نيست. در اين هنگام، پيامبر خواستند: تا براى اين اعرابى تازه مسلمان شده ى فقير، چيزى فراهم آورند. فرمودند: چه كسى به اين اعرابى يك شتر مى دهد تا من يك شتر از شتران بهشتى برايش ضامن شوم بپا خاست و شتر ارزشمندى را به اعرابى تقديم كرد. آنگاه پيامبر پرسيد: چه كسى تاجى بر سر اين اعرابى مى گذارد تا من تاج تقوى را برايش ضامن شوم اميرالمؤمنين فوراً برخاست و پرسيد: پدر و مادرم به فدايت. تاج تقوى چيست؟ پامبر توضيح دادند. حضرت امير عليه السلام عمامه ى خويش را از سر برداشت و بر سر اعرابى گذاشت. سپس پيامبر فرمود: چه كسى زاد و توشه اى براى اين اعرابى فراهم مى سازد تا من زاد و توشه ى تقوى را برايش ضمانت كنم. سلمان برخاست و در پى تهيه ى و فراهم سازى اين زاد و توشه رفت.

اين چكيده ى داستانى است كه ادامه ى آن را مى خوانيد.

سلمان به اتاق هاى همسران پيامبر رفت ولى چيزى فراهم نيامد در بازگشت، نگاهش به حجره ى حضرت زهرا عليهاالسلام افتاد با خود گفت: اگر خيرى باشد از خانه ى زهرا عليهاالسلام است در را كوبيد حضرت از پشت در فرمود: كيست؟ سلمان گفت: من سلمان فارسى هستم. حضرت فرمود چه مى خواهى؟ سلمان، ماجراى پيامبر و مرد عرب و سوسمار را بيان كرد حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اى سلمان، به خدايى كه پيامبر را به حق برگزيده سه روز است كه هيچ نخورده ايم و هم اكنون حسن و حسينم از شدت گرسنگى مى لرزيدند و چون دو جوجه ى پركنده خوابيده اند؛ ولى آن زمان كه كار خير در خانه ام بيايد رد نخواهم كرد. اى سلمان: اين لباس خانه ام را بگير