ار گرداندن، زياد كردن.

33- ثنى: تكرار كرد.

34- تأويل: واقعيت، حقيقت.

35- موصول: نتيجه، سرانجام.

36- معقول: آنچه انديشيده شود.

37- احتذاء: پيروى كردن، نمونه گرفتن.

38- أمثله: نمونه ها.

39- امتثلها: نمونه گيرى كرد.

40- ذرأ: آفريد.

41- مشيت: خواست.

42- اعزاز: استوار ساختن، محكم گرداندن.

43- ذياده: دور ساختن، پرهيز كردن.

44- حياشه: كشاندن و بردن.

45- اجتلب: سرشت، آفريد.

46- أهاويل جمع هول: خبرهاى هراسناك، وحشت انگيز و ترس آور.

47- مائل: فرجام ها، هدف ها، سرانجام ها، آرمان ها.

48- عزيمت: آهنگ حتمى، تصميم جدى.

49- عكف: جمع عاكف: سرنهادگان، به زمين افتادگان، ملازمان.

50- نيران: آتش ها.

51- أوثان: بت ها.

52- ظلم: تاريكى ها

53- بهم: دشوارى ها، سختى ها، تنگناها.

54- غمم: بحران ها، تيرگى ها، پوشيدگى ها.

55- عمايه: كورى، گمراهى.

فصل دوم

56- نصب: هدف، آرمان و نصب به معناى پرچم برافراشته شده است.

57- زعيم: مسئول: عهده دار، رهبر، سرپرست.

58- بصائر: جمع بصيرت

59- مغتبط: چيزى كه مورد رشك و غبطه قرار گرفته است.

60- عزائم: واجبات.

61- تشييد: استوار گرداندن، محكم ساختن.

62- تنسيق: هماهنگ كردن، پيوند دادن.

63- منشاه: پس انداختن، به تأخير انداختن، وسيله ى به داراز كشاندن.

64- منماه: وسيله ى رشد، انگيزه ى زياد شدن.

65- حقن: حفظ، پاسدارى، نگهبانى.

66- بخس: كاستى، كم فروشى.

فصل سوم

67- عودا و بدأ: اول و آخر.

68- شطط: ناروا، نادرست، دور از حق.

69- عنت: هلاكت، در سختى افتادن، ضرر و فساد.

70- تعزو: يادكنى نسب را.

71- معزى اليه: كسى كه به او نسبت داده شده است.

72- صادع: جدا سازنده، فرياد برآورنده، آشكار

73- نذاره به معناى انذار (بيم دادن)

74- مدرجه: آيين، كيش، سلك.

75- ثبج: وسط، ميانه، عمده، توده.

76- أكظام: گلوها، راه هاى نفس.

77- نكث: با سر به زمين افكندن.

78- هام: سرها.

79- تفرى: شكافته شد.

80- أسفر: پرده برگرفت، آشكار شد.

81- زعيم: بزرگ، نماينده، سخنگو.

82- خرست: گنگ شد، لال شد.

83- شقاشق: جمع شقشقه منظور در خطبه كام ها، حلق ها، و حنجره هاست.

84- طاح: نابود شد، تباه گرديد.

85- وشيظ: مردم فرومايه.

86- فهتم: زبان گشوديد، سخن گفتيد.

87- نفر: گروه.

88- بيض: سپيدان، سپيدرويان.

89- خماص: چابكان، لاغر اندامان، عفيفان، اندك خورها، پاكدل ها.

90- شفا: ساحل، كرانه، لبه.

91- مزقه: جرعه، به اندازه يك بار چشيدن، يك بار در كام نهادن.

92- نهزه: به چنگ آمده، دستاورد.

93- قبسة: شعله، آتش افروخته.

94- عجلان: شتابناك.

95- موطى ء: جايى كه براى آن پاى مى نهند.

96- طرق: باران هايى كه در آبگيرها مانده و با ادرار شتر آميخته شده است.

97- تفتاتون: خورش غذا قرار مى دهيد.

98- ورق: برگ درخت.

99- خاسئين: سرشكستگان، سربزيران، سرافكندگان.

100- تخطف: ربودن.

101- اللتيا و التى: كنايه از حوادث كوچك و بزرگ است.

102- منى: گرفتار شد، مبتلى شد.

103- بهم: شجاعان، بى باكان.

104- ذؤبان: گرگ ها.

105- مرده: گردنكشان.

106- نجم: سربرآورد، پديد آمد، پيدا شد.

107- قرن: شاخ، قدرت، توان.

108- فغرت: دهان گشود. فاغره: افعى، مار بزرگ، گروه همچون مار.

109- قذف: انداخت.

110- لهوات: كام ها، دهان.

111- ينكفى ء: باز مى گردد.

112- صماخ: گوش، سوراخ گوش.

113- أخمص: قسمت ميانه ى كف پا.

114- يخمد: خاموش سازد.

115- مكدود: رنجيده، رنج كشيده.

116- مشمرا: آماده، جامه بالا زده.

117- كادح: تلاش گر.

118- رفاهيه: راحتى، سرشارى.

119- وادعون: تن پروران، تن آسايان.

120- فاكهون: خوش گذرانان.

121- تتربصون: انتظار مى كشيد.

122- دوائر: رخدادها، فاجعه ها، مصيبت هاى فراگير.

123- تتوفكون: آرزو مى كريد، مى خواستيد، مى طلبيديد.

124- تنكصون: روى مى گردانيد.

125- نزال: برخورد، جنگ.

فصل چهارم

126- حسيكه: كينه، دشمنى.

127- سمل: كهنه شد، پوسيد.

128- كاظم: فروبرنده، ساكت.

129- نبغ: جوشيد، سربرآورد.

130- خامل: گمنام، بى شخصيت.

131- أقلين: فرومايگان.

132- هدر: به صدا درآمد، آهنگ برآورد، به خروش آمد.

133- فنيق: شتر ارجمند.

134- خطر: دم نشان داد، خودش را نشان داد.

135- مغرز: پنهان گاه، پناهگاه.

136- هاتفا: فرياد برآورنده، نداء كننده، فراخواننده.

137- ألفى: يافت.

138- غرة: فريب خوردن، نيرنگ.

139- استنهض: خواست تا به پاخيزد.

140- أحمش: به خشم آورد.

141- وسمتم: داغ نهاديد، به نشانه ى ملكيت علامت زديد.

142- أوردتم: حاضر ساختيد.

143- شرب: سهم آب.

144- الكلم: زخم.

145- رحيب: گسترده.

146- جرح: جراحت.

147- يندمل: بهبود مى يابد.

148- يقبر: به خاك سپرده مى شود.

149- هيهات: دور است.

150- افك: بازداشتن و برگرداندن

151- أظهر: ميان، وسط.

152- ريث: اندازه.

153- يسلس: آسان شود، هموار گردد.

154- تورون: مى افروزيد.

155- وقده: آتش مايه، چيزهايى كه از آن شعله پديد مى آيد.

156- جمره: شعله، اخگر.

157- هتاف: ندا دادن، فراخواندن.

158- اهمال: وانهادن، ناديده گرفتن.

159- تسرون: پنهان مى سازيد.

160- حسو: جرعه جرعه آشاميدن.

161- ارتغاء: نوشيدن كره، سرشير.

162- خمر: چيزى كه در آن انسان پنهان مى شود مثل انبوه درخت.

163- ضراء: درختان انبوه.

164- حز: بريدن، قطع كردن.

165- مدى: كارد، چاقو.

166- وخز: فروبردن.

فصل پنجم

167- ارثيه: ارث من

168- فرى: شگفت، تازه.

169- حظوه: بهره: نصيب.

170- فدونكها: بگير آن را 171- مخطومه: لگام زده.

172- مرحوله: زين كرده.

فصل ششم

173- معشر: گروه.

174- فتيه: جوانمردان.

175- اعضاد: بازوان.

176- غميزه: سستى.

177- سنه: چرت، خواب سبك، غفلت.

178- ظلامه: مظلمه، آنچه به زور بگيرند.

179- سرعان: با چه شتاب.

180- عجلان: با چه سرعت.

181- اهاله: فرو ريختن.

182- أزاول: دنبال مى كنم، پى مى گيرم، مى خواهم.

183- خطب: كار، چيز.

184- استوسع واستنهر: گسترش يافت.

185- وهى: پارگى، فرسودگى.

186- فتق: شكاف، رتق: پيوستگى.

187- كسفت: خاموش شد، گرفت.

188- أكدت: كم شد، ناكام ماند.

189- نازله: حادثه، فاجعه.

190- بائقه: رخداد دردناك

191- أفنيه: آستانه ى خانه ها.

192- هتاف: فرياد زدن.

193- صراخ: صدا: صداى بلند.

194- تلاوت: خواندن

195- الحان: فهماندن.

196- حكم فصل: حكم قطعى.

197- خلت: گذشت.

198- أيها: به دور است.

199- قيلة: اسم يكى از اجداد مادرى قبيله اوس و خزرج است. بنى قيله يعنى دو قبيله ى انصار.

200- أهضم: به من ظلم مى شود.

201- تراث: ميراث.

202- بمرأى منى و مسمع: شما را مى بينم و سخنم را به شما مى رسانم.

203- منتدى: مجلس.

204- تلبسكم: فرامى گيرد شما را.

205- دعوه: ندا، فرياد مظلوميت.

206- خبره: آگاهى، اطلاع.

207- كفاح: جنگ، كوشش، نبرد، رويارويى بى باكانه با دشمن.

208- نجبه: ارجمند، گرانقدر.

209- خيره: نيكان.

210- ناطحتم: جنگيديد، پيكار كرديد.

211- كافحتم: بى باكانه درگير شديد.

212- نبرح: حركت مى كنيم، گام برمى داريم.

213- دارت: چرخيد.

214- در: فروريخت.

215- حلب: دوشيدن.

216- ثغره: گودى زير گلو.

217- فوره: جوشش، خيزش.

218- خمدت: خاموش شد.

219- هدأت: آرام گرفت.

220- هرج: بهم ريختگى، آشفتگى، آشوب.

221- استوسق: بهم پيوست.

222- حرتم: رو برگردانديد.

223- نكوص: عقب گردد.

224- أخلدتم: پايبند شديد.

225- خفض: زندگى راحت و با رفاه.

226- دعه: آسايش، آرامش.

227- فججتم: بيرون ريختيد.

228- وعيتم: در خود نگاه داشتيد.

229- دسعتم: قى كرديد.

230- تسوغتم: به راحتى خورده بوديد.

231- خذله: وانهادن،