 119، اين كلام شيخ مفيد به اين جهت نقل شد كه نزديك به سخن ابن ابى الحديد مى باشد.] : گروهى از اعراب باديه نشين بودند كه براى تهيه آذوقه و خواربار به مدينه آمدند. اما مردم مدينه به علت فوت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به آنها اعتنايى نكردند، آنها هم با خليفه جديد (ابوبكر) بيعت كردند و امر او را گردن نهادند، آنگاه عمر آنها را طلبيد و به آنها گفت: در ازاى بيعت با خليفه ى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- آنچه نياز داريد از خواربار و آذوقه، بى هيچ عوضى برداريد و برگرديد و به سوى مردم درآييد و آنها را جمع كرده، وادار به بيعت كنيد و هر كه امتناع كرد، سرش را از بدن قطع كنيد. بعد راوى مى گويد: به خدا قسم ديدم كه آن قبيله ى بدوى در حالى كه كمربندها را محكم كردند و دستارها بر گردن حمائل نمودند و با چوب به سوى مردم حمله كردند و محكم به مردم مى زدند و آنان را به زور وادار به بيعت مى كردند، در حالى كه اكراه داشتند و راضى نبودند.

اثبات الوصيه در رابطه با پشتوانه ى برنامه سقيفه مى گويد: «و بايع عمر بن الخطاب ابوبكر و صفق على يديه ثم بايعه قوم ممن قدم المدينه ذلك الوقت من الاعراب و المولفه قلوبهم و تابعهم على ذلك غيرهم...» [ مسعودى، اثبات الوصيه صفحه ى 116.] : در روز سقيفه وقتى كه عمر بن خطاب با ابوبكر بيعت كرد و دستهاى او را فشار داد، بعد قومى كه به مدينه آمده بودند در آن وقت (رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم-) كه از اعراب و مولفه قلوب بودند با ابوبكر بيعت كردند و به متابعت آنها ديگران هم بيعت كردند.

با توجه به اقوالى كه از طبرى و ابن اثير و ابن ابى الحديد و شيخ مفيد و مسعودى در رابطه با بنى اسلم و پشتوانه اى كه آنها (با ايجاد رعب و ترس و كتك)، از سقيفه ى بنى ساعده نمودند نقل شد، معلوم گرديد كه آنها طايفه اى بدوى بودند. و به پاس اين خدمات عايشه خانم يك روايتى جعل نمود، تا آنها را از بدويت بيرون بياورد و ديگر ننگ اعرابى بودند بر آنها صدق نكند.

ابن سعد در طبقات مى گويد: «اخبرنا محمد بن عمر، حدثنى عبدالله بن جعفر عن عبدالرحمان بن حرمله عن عبدالله بن دينار عن عروه بن الزبير عن عايشه زوج النبى،- صلى الله عليه (و آله) و سلم-، قالت: لما قدمنا المدينه نهانا رسول الله ان نقيل هديه من اعرابى فجائت ام سنبله الاسلميه بلبن فثدخلت به علينا فابينا ان نقبله، فنحن على ذلك الى ان جاء رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- معه ابوبكر فقال: ما هذا؟ فقلت يا رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- هذه ام سنبله اهدت لنا لبنا و كنت نهيتنا ان نقبل من احد من الاعراب شيئا، فقال: خذها من ام سنبله و ليست اسلم باعرابى هم اهل باديتنا و نحن اهل قاريتهم اذا دعونا هم اجابوا و ان استنصرنا هم نصرونا، صبى يا ام سنبله، فصبت فقال: نا ولى ابوبكر فشرب ثم قال: صبى فشرب رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- ثم قال: صبى. فصبت فناوله عايشه فشربت، فقالت عايشه: و ابردها على الكبد! كنت نهيتنا ان ناخذ من اعرابى هديه» [ طبقات ابن سعد، ج 8، ص 394.] :

با پنج سند از عايشه همسر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نقل كرده است: وقتى كه ما به مدينه آمديم پيامبر اسلام ما را از قبول كردن هديه از اعراب باديه نهى فرموده بود. مدتى گذشت نگاه ام سنبله اسلميه با مقدارى شير آمد مدينه و آن شير را به ما داد، ما از قبول كردن امتناع كرديم، تا اينكه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- در حالى كه ابوبكر با او بود وارد شد و فرمود: اين چيست؟ در جواب عرض كردم: اى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- اين ام سنبله مى باشد و براى ما مقدارى شير هديه آورده است، چون شما ما را از قبول هديه از اعراب نهى فرموده بوديد، لذا ما هم قبول نكرديم. بعد رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: آن شير را از ام سنبله اسلميه بگيريد! زيرا اسلم ديگر اعرابى و بدوى نيست، آنها اهل محل ما و ما هم اهل قريه آنها هستيم، براى اينكه هر زمانى ما آنها را دعوت كنيم اجابت مى كنند، و اگر از آنها طلب يارى كنيم، ما را يارى مى كنند. سپس پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: بريز يا ام سنبله، بعد ام سنبله ظرفى را پر از شير كرد، پيامبر فرمود: بده به ابوبكر، ابوبكر شير را خورد. دفعه دوم پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: بريز ام سنبله ظرف دوم را ريخت به عايشه داد. و عايشه مى گويد: شير را نوشيدم جگرم را خنك كرد، و خطاب به پايمبر- صلى الله عليه و آله و سلم- گفتم: شما ما را از قبول هديه از اعرابى نهى فرموده بوديد! پس چگونه هديه ى ام سنبله را قبول كرديد؟ پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: اسلم و طايفه ى او اعرابى نيستند.

اگر براى تحقيق در حالات و روحيات و اوضاع طايفه هايى كه در اطراف مدينه زندگى مى كردند به تاريخ و سير مراجعه شود، آن وقت به اين نتيجه خواهيم رسيد كه چه طايفه هايى در زمان حيات رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به مدينه آمدند و چه طايفه هايى بعد از رحلت آن حضرت وارد مدينه شدند. و اگر به سخنان مورخين و محدثين كه از آنها نقل قول شد دقت شود، اين نتيجه ى قطعى به دست مى آيد كه بنى اسلم در حين رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- وارد مدينه شدند. و هيچ بعيد نيست كه آنها با يكديگر قرار و مدار داشتند كه در همان بحبوحه ى بيمارى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به مدينه بيايند بخصوص اينكه اكثر اهل سنت نوشته اند كه در وقت رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بعضى در مدينه نبوده و مشغول جمع كردن نيرو و يا به اصطلاح امروز مشغول تبليغات كانديداتورى خود بوده اند (البته به صورت پنهان) [ براى اطلاع بيشتر به منابع كتاب «چشمه در بستر» مراجعه شود كه از علماى اهل سنت نقل شده است.] و نه به صورت آشكار.فصل پنجم

اقداماتى كه با مردم انجام شد

1- ايجاد رعب و ترس در ميان مردم با آمدن قبيله ى مسلح و بدوى بنى اسلم در مدينه و ترور سرشناسان مخالفى، و يا ضرب و شتم آنها، و بر همين اساس بود كه خانه ى زهرا- سلام الله عليها- به آتش كشيده شد، سر «مالك بن نوريره» را از تن جدا كردند و فجائه را در مصلاى مدينه زنده در آتش سوزاندند.

2- جعل احاديث و ايجاد تزلزل و بى ثباتى و پخش شايعات و اكاذيب كه مردم را منحرف و سر درگم كرد. مردمى كه زمانى بسيار از گرويدنشان به اسلام نمى گذشت. و از طرف ديگر حضرات هم هميشه پهلوى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بودند، از جمله جعل حديث: «ما از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- شنيديم كه فرمود: خلافت و نبوت براى ما اهل بيت جمع نمى شود» و وقتى كه ابوبكر اين حرف را گفت: على- عليه السلام- فرمود: «آيا كسى از اصحاب پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در آنجا با تو بود كه شهادت دهد» عمر برخاست و با اشاره به ابوبكر گفت: «خليفه ى رسول خدا راست مى گويد من اين كلام را همان طور كه ابوبكر گفت از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم - شنيدم». بعد از عمر «ابوعبيده» و «سالم»- غلام ابى حذيفه- و معاذ بن جبل گفتند: ما هم اين كلا