رى از سر مبارك زينب؟

اگر زينب (سلام الله عليها) با مشاهده سر برادر، حسين ـ روحى فداه ـ سلامت سر خويش را تاب آورده بود و سر بر ستون كجاوه نكوبيده بود، چه كسى عشق را، درد را و هجران را در آفرينش تفسير ميكرد؟

اينها دردهايى است كه نويسنده را، اگر احساس داشته باشد، خاكستر ميكند و قلم را، اگر به تعداد درختان عالم باشد، ميسوزاند و دفترى به پهناى گيتى را آتش ميزند.

سوز اشكهاى فاطمه، هنوز پاى عارفان را در بيت الاحزان او سست ميكند و كمر ابرار را ميشكند و آتش به جان اولياء الله مياندازد.

معاذالله كه رشحه هيچ قلمى بتواند با اشك سوزناك على به هنگام شستن پيكر فاطمه برابرى كند. كجاست اسماء؟

از او بپرسيد، فرشتگانى كه در اشكهاى آن هنگام على به تبرك غسل ميكردند، بال و پرشان نسوخت؟

آنچه بر پيشانى تاريخ تشيع، چروكهايى اينچنين عميق آفريده، دردهايى از اين دست است. دردهايى كه گفتنى نيست، بيان كردنى نيست، تصوير و تصور كردنى نيست.

درد را ـ اگر بسيار عميق باشد ـ به زخم تشبيه ميكنند و زخم را ـ اگر بيش از حد سوزنده باشد ـ به آتش. و حرارت كدام آتشى ميتواند با هرم قلب على در بيست و پنج سال سكوت خار در چشم و استخوان در گلوى او برابرى كند؟

پس اينگونه دردها "مشبه" نيستند، "مشبه به"اند.

و تاريخ شيعه، آكنده از دردهايى اينگونه است.

غم كمرشكن و چاره سوز حسين (عليه السلام) در شهادت برادر علمدار، عباس (عليه السلام)، روحى فداه.

سكوت اندوهبار حسين جان (عليه السلام) عالمى بفداش، در برابر جگر پاره پاره امامِ برادر حسن، (سلام الله عليه) حسرت عميق عباسِ برادر، عباسِ عمو، عباسِ پدر و عباسِ اميد در جراحت مشك آب.

درد وصف ناشدنى سجاد در شهادت مظلومانه پدر.

و از آن پس، همچنان انبوه درد بر درد و تراكم جراحت بر جراحت و زخم بر زخم و اتصال مدامجوى خون.

انگار كه تاريخ را در سرزمين شيعه با خون رقم ميزنند، با مظلوميت خون.

... و اين قلم تنها كارى كه ميتواند بكند، اقرار و اعتراف به عجز است در مسير شناخت الفباى اين كتابِ مظلوميت، چه رسد به شناساندن و تقرير و تصوير كردن آن.

و الحمدلله رب العالمين

سيدمهدى شجاعىقتل و كشتار، و ترورهاى سياسى

با اين شيوه مى خواند مخالفان انقلاب را هماهنگ و اميدوار نموده، و طرفداران ترسو و بزدل را از صحنه خارج كرده و ياران صادق و مقاوم انقلاب را از ميان بردارند، بلافاصله پس از رحلت رسول خدا (ص)، چون ابابكر در يكى از روستاهاى اطراف مدينه بود و وجود او را ضرورى مى دانستند، عمر با شمشير برهنه فرياد زد كه پيامبر نمى ميرد، هر كس بگويد پيامبر از دنيا رفت گردن او را مى زنم، و با تهديد مانع انتشار خبر وفات رسول خدا شد تا دوستش از راه برسد [عُمر مانع پخش خبر وفات رسول خدا (ص) شد تا رفيق او ابابكر خود را به مدينه برساند، وقتى ابابكر از راه رسيد و گفت. پيامبر خدا هم مى ميرد، ساكت شد!!!

1. تاريخ طبرى ج 4 ص 1815 2. تاريخ ابن كثير ج 5 ص 342
3. ترجمه تاريخ يعقوبى ج 1 ص 511 4. تاريخ طبرى ج 2 ص 442
5. طبقات ج 2 ص 266 6. الفائق ج 1 ص 408
7. شرح نهج البلاغه ج 2 ص 42 8. تاريخ طبرى ج 1 ص 233 (رهلى).] آنگاه كه كودتاى نظامى را سازمان دادند و ورود و خروج از مدينه را ممنوع اعلان نمودند [پس از كودتاى نظامى، ورود و خروج از مدينه را ممنوع كردند عمر به بهانه اينكه گفت. مى ترسم اصحاب رسول خدا (ص) در ميان مردم پراكنده شوند و موجبات گمراهى مردم را فراهم نمايند ورود و خروج از مدينه را ممنوع اعلام كرد .

شرح نهج البلاغه ج 4 ص 457 .

تاريخ خطيب بغدادى ج 7 ص 453] آنها را كه قصد فرار و خارج شدن از مدينه را داشتند ترور كردند و تبليغات به راه انداختند كه در تاريكى شب دچار جن زدگى شده اند؟. را ستى سعد بن عبادة بزرگ قبيله خزرج را، جن در تاريكى شب كشته است؟ يا خالد بن وليد به دستور عمر؟ كه با كشته شدن بزرگ و رئيس قبيله از خَزْْرَجيان براى ابابكر بيعت بگيرد؟ [الامام على (ع) ج 1 ص 268.] چه كسانى به خانه فاطمه و على (ع) يورش آوردند و فرياد زدند: وَاللّهِ لأحُرِقَنّ عَلَيكُم اَو لَتُخْرِجَنّ الَى الْبَيْعَة؟ (به خدا سوگند كه خانه را بر سر شما آتش مى زنم يا شما را براى بيعت با ابابكر از خانه خارج مى سازم) [تا ريخ طبرى ج 1/ 233 كفاية الخصام ص 508. و. عقدالفريد ج 4. و. مجمع النورين ص 81. و. اعلام النساء ج
3.] آيا اين فرياد از عمر نبود؟ اينجا ديگر تاريكى شب را نمى شود بهانه كرد كه جن ها دخالت كردند. و سپس به قتل و كشتار مخالفان پرداختند.

سرهاى مالك بن نويره و فرزندانشان را براى اولين بار در مدينه پس از رسول خدا گرداندند تا ديگران عبرت گرفته و تسليم گردند. و حتى به همسر مالك نيز تجاوز نمودند [تا ريخ ابن عساكر 7/ 30. و. الاصابة 2/ 209.] بيچاره «فجاءة» را با برچسب، ارتداد، به مصلّى مدينه كشانده و زنده زنده در آتش سوزاندند.

اين جنايت هولناك و فجيع ابابكر به قدرى رسوا و نفرت آميز بود كه ابابكر در لحظه هاى آخر عمرش مى گفت. (اى كاش اين جنايت رسوا را مرتكب نمى شدم و بيچاره «فجاءة» را نمى سوزاندم) [خصال ص 171. و. تاريخ طبرى ج 2/ 619. و. ميزان الاعتدال ج 2/ 215. و. تجارب الأمم ابن مسكويه.] و با مجموعه ترور و تهاجم، به حريم امن و خانه هاى مردم و اهل بيت، و كشتار و زنده زنده سوزاندن مخالفان مى خواستند مردم را ساكت و منزوى نمايند [ابابكر و عُمر براى آرام كردن مردم ناچار شدند دست به كشتار مردم و اصحاب رسول خدا بزنند و بسيارى را در اين رابطه به شهادت رساندند به نمونه ها توجه كنيد
1. حباب بن منذر، مجاهد بدرى را با آن همه فضل و بزرگوارى كشتند و مخفيانه جنازه او را دفن نمودند زيرا شمشير كشيد و ابابكر را تهديد كرد كه چرا خلافت را غصب كردى؟ 2. سعد بن عبادة بزرگ قبيله خزرج كه عمر را تهديد كرد، شبانه در تاريكى كشتند و اعلان نمودند كه جن او را با تير زد و همه شنيده بودند كه عمر مى گفت سعد را بكشيد، سعد را بكشيد، خدا او را بكشد - شرح ابى الحديد ج 2 ص 826. نهاية الأرب ج 4 ص 35 - قاموس الرجال ج 4 ص 328
3. خالد بن وليد (افسر مهاجم مشكرين ديروز) را براى قتل بزرگ صحابى پيامبر (ص) مالك بن نويرة اعزام كردند در بين راه بين لشگر اعزامى اختلاف افتاد اما خالد به پيش تاخت، با اينكه قبيله مالك شهادت دادند، اذان گفتند، نماز مى خواندند خالد از بهانه جوئى دست برنداشت و سرانجام مالك را كشت و به همسر او تجاوز كرد اين جنايت بزرگ بين اصحاب ابابكر و عمر اختلاف ايجاد نمود ابابكر از خالد دفاع كرد ولى عمر نيز با او به مخالفت پرداخت كه به زشتى و رسوائى تجاوز به همسر مالك، اعتراف داشت.

1. نهاية الأرب ج 4 ص 72 2. البدء والتاريخ ج 5 ص 160
3. الغدير ج 1 ص 179 4. شرح ابى الحديد ج 1 ص 179
5. تاريخ طبرى ج 4 ص 1410 6. اسدالغابة ج 4 ص 259
7. تاريخ ابن أثير ج 3 ص 149 8. تاريخ ابن عساكر ج 5 ص 105
9. بيت الاحزان (ترجمه) ص 128. شيخ عباس قمّى 10. سيره ابن هشام ج 4 ص 54
11. تاريخ الردّة ص 47 و آنگاه كه مالك بن نويره (قبل از شهادت) به اعتراض بپا خواست و ابابكر را تهديد نمود كه چرا خلافت اسلامى را غصب كردى، عمر و خالد و قنف