رساند». و َ لِكُلّ نَبَأٍ مُسْتَقَرٌ، فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأتِيه عَذابٌ يُخْزيهِ، وَ يَحِلّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقيمٌ «و براى هر خبرى قرارگاهى است پس خواهيد دانست كه عذاب خوارى افزا بر سر چه كسى فرود خواهد آمد و عذاب هميشگى بر چه كسى حلول خواهد نمود».هشدار به تشنگان قدرت

سپس به قدرت طلبانى كه براى رسيدن به حكومت، امّت اسلامى را اغفال كردند و به سكوت و انزوا كشاندند هشدار مى دهد كه:

فَدُونَكُمُوها فَاحْتَقِبُوها دَبِرَةَ الظّهْرِ «پس خلافت را بگيريد ولى بدانيد كه پشت اين شتر خلافت زخم است» [گروه اندكى در سقيفه جمع شده بودند اكثر مسلمانان و بسيارى از اصحاب و ياران رسول خدا (ص) در سقيفه حضور نداشتند و تنها گروهى اندك توطئه حساب شده اى را سازمان دادند - تاريخ طبرى ج 4 ص 447 - امام على (ع) خطاب به ابابكر فرمود:

فَانِ كُنْتَ بالشّورى مَلَكْتَ أمُورَهُمْ- فَكَيْفَ بِها وَالْمُشيروُنَ غَيّبُ (اگر تو ادّعا مى كنى كه با رأى شورى مردم خلافت را به دست گرفتى، اين چه شورائى است كه طرف هاى مشورت و اكثر مردم مدينه غائب بودند؟) حكمت 190 نهج البلاغه - خصائص الأئمّة ص 85: شريف رضى متوفاى 406 هجرى - كتاب التعجب ص 13: كراجكى متوفاى 449 هجرى - كتاب السقيفة: جوهرى متوفاى 393 هجرى - تاريخ طبرى ج 6 ص 263: طبرى ص 310 هجرى - بحارالانوار ج 8 ص 177: مجلسى متوفاى 1110 هجرى همه مورخان اين اعتراف را ثبت كرده اند كه بسيارى از ياران ابابكر و خود عُمر اعتراف كرده اند كه خلافت ابابكر يك امر ناگهانى و حساب نشده بود و استدلال مى كردند كه «از پيدايش فتنه ها مى ترسيديم بناچار خلافت ابابكر را بدون معيارهاى تعيين رهبرى پذيرفته ايم» اين واقعيّت آنقدر روشن بود و مورد اعتراض، كه ابابكر نيز اعتراف به ناگهانى بودن خلافت خود كرده بود
1. انساب الأشراف ج 5 ص 590
2. مسند احمد ج 1 ص 55
3. التمهيد ص 196
4. المصنف ج 5 ص 445
5. صحيح بخارى ج 8 ص 26 و 210
6. السيرة النبويّة ج 4 ص 226
7. النهاية ج 3 ص 466
8. تاريخ طبرى ج 3 ص 205
9. كامل ابن أثير ج 2 ص 327 10. تاج العروس ج 1 ص 568
11. لسان العرب ج 2 ص 371
12. تاريخ الخلفاء ص 67
13. شرح نهج البلاغه ج 2 ص 50. ابى الحديد
14. الصواعق المحرقة ص 21
15. طبقات ابن سعد ج 3 ص 344
16. الفائق ج 3 ص 230
17. سيره حلبى ج 3 ص 360 و 363
18. تيسير الوصول ج 2 ص 42 و 44
19. رياض النضرة ج 1 ص 161 20. تاريخ ابن كثير ج 5 ص 246
21. الملل والنحل 1 ص 24 با توجه به اين رويداد تلخ و رسواست كه امام على (عليه السلام) در بحث و گفتگو با مخالفان فرمود لَمْ تَكُنَ بَيْعَتُكُمْ إياىَ فَلْتَةً (بيعت شما مردم با من بى مطالعه و ناگهانى نبوده است) «نهج البلاغه المعجم المفهرس خطبه 136/ 1»
1. المعيار والموازنه ص 105. اسكافى متوفاى 240 هجرى
2. نهج السعادة ج 1 ص 197
3. كتاب إرشاد ص 142
4. كتاب نهاية ج 3 ص 467
5. شرح ابى الحديد ج 8 ص 31
6. مروج الذهب ج 3 ص 15
7. مجمع البحرين «مادّه نوى»
8. اخبار الطوال ص 141
9. بحارالانوار ج 32 ص 49.

10. غررالحكم ج 5 ص 410.] نَقِبَةَ الْخُفّ «و پاى آن تاول كرده و سوراخ است».

باقِيَةَ الْعارِ «عار آن باقى است».

مَوْسُومَةً بَغَضَبِ اللّهِ «و نشان از غضب خدا دارد». و َ شَنارِ الاَبَدِ «و ننگ ابدى».

مَوْصُولَةً بِنارِ اللّهِ الْمُوقَدَةِ الّتى تَطّلِعُ عَلَى الاَفْئِدَةِ «و هر كه آن را بگيرد فردا به آتش فروزان خدا كه بر قلب ها احاطه مى يابد، خواهد رسيد».

فَبِعَيْنِ اللّهِ ما تَفْعَلُونَ «آنچه مى كنيد در برابر چشم خداست». و َ سَيَعْلَمُ الّذينَ ظَلَمُوا اَىّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ «به همين زودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه به كدام بازگشتگاهى باز خواهند گشت». و َ اَنَا اِبْنَةُ نَذيرٍ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَديدٍ «و من دختر آنكس هستم كه شما را از در پيش بودن عذاب دردناك خبر داد».

فَاعْمَلُوا اِنّا عامِلُونَ، وَانْتَظِرُوا اِنّا مُنْتَظِرُونَ «پس شما هر چه خواهيد بكنيد و ما هم كار خود را مى كنيم و شما منتظر بمانيد كه ما هم منتظر خواهيم ماند».ولادت زهراى مرضيه (سلام الله عليها)

روزگار غريبى است دخترم! دنيا از آن غريبتر!

اين چه دنيايى است كه دختر رسول خدا را در خويش تاب نميآورد؟

اين چه روزگارى است كه "راز آفرينش زن" را در خود تحمل نميكند؟

اين چه عالمى است كه دُردانه خدا را از خويش ميراند؟

روزگار غريبى است دخترم. دنيا از آن غريبتر.

آنجا جاى تو نيست، دنيا هرگز جاى تو نبوده است. بيا دخترم، بيا، تو از آغاز هم دنيايى نبودى. تو از بهشت آمده بودى، تو از بهشت آمده بودى...

آن روزها كه مرا در حرا با خدا خلوتى دوست داشتنى بود، جبرئيل؛ اين قاصد ميان عاشق و معشوق، اين رابط ميان عابد و معبود، اين مَلَك خوب و پاك و صميمى، اين امين رازهاى من و پيامهاى خداوند، پيام آورد كه معبود، چهل شبانه روز تو را ميخواند، يك خلوت مدام چهل روزه از تو ميطلبد...

و من كه جان ميسپردم به پيامهاى الهى و آتش اشتياقم زبانه ميكشيد با دَمِ خداوندى، انگار خدا با همه بزرگياش از آن من شده باشد، بال در آوردم و جانم را در التهاب آن پيام عاشقانه گداختم.

آرى، جز خدا و جبرئيل و شوى تو كسى چه ميدانست حرا يعنى چه، كسى چه ميداند خلوت با خدا يعنى چه؟

اما... اما كسى بود در اين دنيا كه بسيار دوستش ميداشتم، خدا هميشه دوشتس بدارد، دل نازكش را نمي توانستم نگران و آرزده خويش ببينم.

همان كه در وقت بيپناهى پناهم شد و در وقت تنگدستى، گشايشم و در سرماى سوزنده تكذيب دشمنان، تن پوش تصديقم؛ مادرت خديجه.

خدا هم نميخواست او را دل نگران و مشوّش ببيند.

در آن پيام شيرين، در آن دعوت زلال آمده بود كه اين چهل روز مفارقت از خديجه را برايش پيغام كنم.

و كردم، عمار، آن صحابى وفادار را گسيل كردم:

"جان من! خديجه! دوريام از تو، نه بواسطه كراهت و عداوت و اندوه است، خدا تو را دوست دارد و من نيز، خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائكه خويش ميكشد، به تو مباهات ميكند و... من نيز.

اين ديدار چهل روزه من با آفريدگار و... ضمناً فراق تو، هم فرمان اوست. اين چهل شبانه روز را تاب بياور، آرام و قرار داشته باش و درِ خانه را به روى هيچكس نگشاى.

من چهل افطار در خانه فاطمه بنت اسد ميگشايم تا وعده الهى سرآيد و ديدار تازه گردد."

پيام كه به مادرت خديجه رسيد، اشك در چشمهايش حلقه زد و آن حقله بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم، حلقه از در برداشتن و وقتى صداى دلنشين خديجه از پشت پنجره انتظار برآمد كه:

ــ كيست كوبنده درى كه جز محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) شايسته كوفتن آن نيست؟

گفتم:

ــ محمدم.

دخترم! شادى و شعفى كه از اين ديدار در دل مادرت پديد آمد، در چشمهايش درخششى آشكار ميگرفت. افطار آن شب از بهشت برايم به ارمغان آمده بود، طرفهاى غروب جبرئيل، آن ملك نازنين خداوند، با طبقى در دست، آمد و كنارم نشست. سلام حيات آفرين خدا را به من رساند و گفت كه افطار اين آخرين روز ديدار را، محبوب ـ جَلَّ و عَلا ـ از بهشت برايت هديه كرده است.

در پى او ميكائيل و اسرافيل هم آمدند ـ خدا ارج و ق