ربشان را افزون كند ـ جبرئيل با ظرفى كه از بهشت آورده بود، آب بر دستهايم ميريخت، ميكائيل شستشويشان ميداد و اسرافيل با حوله لطيفى كه از بهشت همراهش كرده بودند، آب از دستهايم ميسترد.

خدا هم نميخواست او را دل نگران و مشوّش ببيند.

در آن پيام شيرين، در آن دعوت زلال آمده بود كه اين چهل روز مفارقت از خديجه را برايش پيغام كنم.

و كردم، عمار، آن صحابى وفادار را گسيل كردم:

"جان من! خديجه! دوريام از تو، نه بواسطه كراهت و عداوت و اندوه است، خدا تو را دوست دارد و من نيز، خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائكه خويش ميكشد، به تو مباهات ميكند و... من نيز.

اين ديدار چهل روزه من با آفريدگار و... ضمناً فراق تو، هم فرمان اوست. اين چهل شبانه روز را تاب بياور، آرام و قرار داشته باش و درِ خانه را به روى هيچكس نگشاى.

من چهل افطار در خانه فاطمه بنت اسد ميگشايم تا وعده الهى سرآيد و ديدار تازه گردد."

پيام كه به مادرت خديجه رسيد، اشك در چشمهايش حلقه زد و آن حقله بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم، حلقه از در برداشتن و وقتى صداى دلنشين خديجه از پشت پنجره انتظار برآمد كه:

ــ كيست كوبنده درى كه جز محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) شايسته كوفتن آن نيست؟

گفتم:

ــ محمدم.

دخترم! شادى و شعفى كه از اين ديدار در دل مادرت پديد آمد، در چشمهايش درخششى آشكار ميگرفت. افطار آن شب از بهشت برايم به ارمغان آمده بود، طرفهاى غروب جبرئيل، آن ملك نازنين خداوند، با طبقى در دست، آمد و كنارم نشست. سلام حيات آفرين خدا را به من رساند و گفت كه افطار اين آخرين روز ديدار را، محبوب ـ جَلَّ و عَلا ـ از بهشت برايت هديه كرده است.

در پى او ميكائيل و اسرافيل هم آمدند ـ خدا ارج و قربشان را افزون كند ـ جبرئيل با ظرفى كه از بهشت آورده بود، آب بر دستهايم ميريخت، ميكائيل شستشويشان ميداد و اسرافيل با حوله لطيفى كه از بهشت همراهش كرده بودند، آب از دستهايم ميسترد.

ببين دخترم! ـ جان پدر به فدايت ـ كه همه مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تكوين مييافت.

اين را هم باز بگويم كه تو اولين كسى هستى كه به بهشت وارد ميشوى. تويى كه بهشت را براى بهشتيان افتتاح ميكنى.

اين را اكنون كه تو مهياى خروج از اين دنياى بيوفا ميشوى نميگويم، اين را اكنون كه تو اسماء را صدا ميكنى كه بيايد و رختهاى مرگ را برايت مهيا كند نميگويم...

اين را اكنون كه تو وضوى وفات ميگيرى نميگويم، هميشه گفتهام، در همه جا گفتهام كه من از فاطمه بوى بهشت را ميشنوم.

يك بار عايشه گفت: چرا اينقدر فاطمه را ميبويى؟ چرا اينقدر فاطمه را ميبوسى؟ چرا به هر ديدار فاطمه، تو جان دوباره ميگيرى؟

گفتم: "خموش! عايشه! فاطمه بهشت من است، فاطمه كوثر من است، من از فاطمه بوى بهشت ميشنوم، فاطمه عين بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضاى من درگروى رضاى فاطمه است، رضاى خدا در گروى رضاى فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضاى فاطمه بهشت خدا."

فاطمه جان! خاطر تو را نه فقط بدين خاطر ميخواهم كه تو دختر منى، تو سيّده زنان عالميانى، تو برترين زن عالمى، خدا تو را چنين برگزيده است و خدا به تو چنين عشق ميورزد.

اين را من از خودم نميگويم، كدام حرف را من از جانب خودم گفتهام؟

آن شب كه به معراج رفته بودم، ديدم كه بر در بهشت به زيباترين خط نوشته است:

خدايى جز خداى بيهمتا نيست، محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) پيامبر خداست. على معشوق خداست، فاطمه، حسن و حسين برگزيدگان خدا هستند و لعنت خدا بر آنان كه كينهورز اين عزيزانِ خدا باشند.

اين را اكنون كه تو غسل رحلت ميكنى نميگويم.

آن روز كه من در خيمهاى نشسته بودم و بر كمانى عربى تكيه كرده بودم يادت هست؟

تو و شوى گراميات على و دو نور چشمم حسن و حسين نشسته بوديد و من براى چندمين بار اعلام كردم كه:

"اى مسلمانان بدانيد: هر كسى كه با اينان ـ يعنى با شما ـ در صلح و صفا باشد من با او در صلح و صفايم و هر كس با اينان ـ يعنى با شما ـ به جنگ برخيزد، من با او در ستيزم، من كسى را دوست دارم كه اين عزيزان را دوست بدارد و دوست نميدارند اين عزيزان را مگر پاك طينتان و دشمن نميدارند اين عزيزان را مگر آلودگان و تردامنان."

فاطمه جان بيا! بيا كه سخت در اشتياق ديدار تو ميسوزم، بيا، بيا كه دنيا جاى تو نيست و بهشت بيتو بهشت نيست.

راستى! به اسماء بگو: آن كافور كه از بهشت برايم آمده بود و ثلث آن را خود به هنگام وفات خويش به كار گرفتم و دو ثلث ديگر آن را براى تو و على گذاشتم بياورد.

به آن كافور بهشتى حنوط كن دخترم كه ولادت تو بهشتى است و وفات تو نيز بهشتى است. سلام بر تو آن روز كه زاده شدى، سلام برتو آن دو روز كه زيستى، سلام بر تو اكنون كه ميآئى و سلام بر تو آن روز كه برانگيخته ميشوى.

وقتى رسول محبوب من به خانه درآمد، انگار خورشيد پس از چهل شام تيره، چهل شام بيروزن، چهل شام بيصبح از بام خانه طلوع كرده باشد، دلم روشنى گرفت و من روشنى را زمانى با تمام وجود، با تكتك رگها و شريانهايم احساس كردم كه نور حضور تو را در درون خويش يافتم.

آن حالات، حالاتى نبود كه حتى تصور و خيالش هم از كنار ذهن و دل من عبور كرده باشد. كودكى در رحم مادر خويش با او سخن بگويد؟ كودكى در رحم مادر خويش خداوند را تسبيح و تقديس كند؟ من شنيده بودم كه عيسى ـ بر شوى من و او درود ـ در گهواره سخن گفته بود و وحدانيت خدا و نبوت خويش را از مأذنه گهواره فرياد كرده بود... و اين هميشه برترين معجزه در انديشه من بود اما من چگونه ميتوانستم باور كنم كه كودكى در رحم مادر خويش با او به گفتگو بنشيند، او را دلدارى دهد و پيامبرى پدرش را شاهد و گواه باشد؟

و من چگونه ميتوانستم تاب بياورم كه آن كودك، كودك من باشد و آن مخاطب، من باشم؟ چگونه ميتوانستم اين شادى را در پوست تن خويش بگنجانم؟ چگونه ميتوانستم اين شعف را در درون دل خويش پنهان كنم؟ چگونه ميتوانستم اين عظمت را در خود حمل كنم؟

شايد آن چند ماه حضور تو در وجود من، شيرينترين لحظات زندگيام بود. شب و روز گوش دلم در كمين بود كه كى آواى روحبخش تو در سرسراى وجودم بپيچد و كى كلام زلال تو بر دل عطشناك من جارى شود.

نفهميدم آن چند ماه شيرين چگونه گذشت و درد زادن كى به سراغم آمد، اما همان هراس كه از درد زادن بر دل مادران چنگ مياندازد، دست استمداد مرا به سوى زنان مكه دراز كرد. زنان قريش و بنيهاشم همه روى بر گرداندند و دست اميد مرا در خلأ يأس واگذاشتند.

"مگر نگفتيم با يتيم ابوطالب ازدواج نكن؟ مگر نگفتيم ترا خواستگاران ثروتمند بسيارند؟ مگر نگفتيم حرمت اشرافيت را مشكن، ابهت قريش را خدشهدار مكن؟ مگر نگفتيم ثروت چشمگيرت را با فقر محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) درنياميز؟

كردى؟ حالا برو و پاداش آن سرپيچيات را بگير. برو و كودكت را به دست قابله انزوا بسپار..."

غمگين شدم، اما به آنها چه ميتوانستم بگويم؟ آن زنان ظلمانى چه ميدانستند نور نبوى چيست؟ چه ميفهميدند ازدواج احمدى چگونه است؟ چگونه مي توانستند بدانند خلق محمدى