 چه ميكند؟ از كجا مي توانستند دريابند كه خوى مهدوى چه عظمتى است.

آن زنان زمينى، شوى آسمانى چه ميفهميدند چيست؟

به خانه بازگشتم، با درد زايمان رفتم و با دو درد زايمان و تنهايى بازگشتم.

آب، اما در دل پيامبر تكان نميخورد كه او دو دست در آسمان داشت و دو پاى در زمين.

هر چه من بيقرار بودم او قرار و آرامش داشت. هر چه من بيتابتر مينمودم او به من سكينه بيشترى ميبخشيد.

ناگهان ديدم كه در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون كه روحانيتشان بر زيباييشان ميافزود داخل شدند.

كه بودند اينان خدايا؟!

يكيشان به سخن درآمد كه:

ــ نترس خديجه! ما رسولان پروردگار توايم و خواهران تو.

آنگاه كه من قدرى قرار و آرام گرفتم گفت:

ــ من سارهام همسر ابراهيم، پيامبر و خليل خدا.

آن ديگرى كه دلنشين سخن ميگفت و تبسمى شيرين بر لب داشت گفت:

ــ من مريم دختر عمرانم، مادر عيسى پيامبر و روح خدا.

آن سومى كه نگاهى مهربان و محجوب داشت، به سخن درآمد كه:

ــ من آسيهام، دختر مُزاحِم. همسر فرعون كه به موسى مؤمن شدم.

و دريافتم كه چهارمين زن كه صلابتى كم نظير داشت كلثوم، خواهر موسى است، پيامبر و كليم خدا.

گفتند:

خداوند ما را فرستاده است تا ياريت كنيم در اين حال كه هر زنى به زنان ديگر محتاج است، سپس ساره در سمت راستم نشست، مريم در طرف چپم، آسيه در پيش رويم و كلثوم پشت سرم.

من آنجا ـ نه خودم ـ كه مقام و قرب تو را در نزد خداوند بيش از پيش دريافتم و با خودم گفتم:

ــ ببين خدا چقدر اين فرزند را دوست ميدارد كه قابلههايش را گلهاى سرسبد عالم زنان انتخاب كرده است.

تو را نه بدانسان كه مادران، حمل خويش ميگذارند بلكه بدان فراغت كه مادرى كودكش را از آغوش خود به آغوش مادرى ديگر ميسپارد، به دست آن چهار عزيز سپردم.

... و تو پاك و پاكيزه، قدم بدين جهان گذاردى، طاهره مطهره! و مكه از ظهور تو روشن شد و جهان از نور حضور تو تلألو گرفت.

ده حورالعين كه هم اكنون نيز از بهشتيان ديگر بيتابترند براى ديدار تو، به خانه فرود آمدند، هر كدام با ملاحت خاصى در چشم و طشت و ابريقى در دست. آب كوثر را من اول بار در آنجا ديدم و تا نگفتند كه آن آب است و كوثر است من ندانستم، همچنانكه تا پيامبر نفرمود كه تو زهرهاى و خدا نفرمود كه تو كوثرى من ندانستم.

فرمود پيامبر كه به آفتاب اقتدا كنيد و از او هدايت بجوييد و آنگاه كه خورشيد غروب كرد به ماه و آنگاه كه ماه پنهان گشت به زهره و آنگاه كه زهره رفت به دو ستاره فرقدين.

و در پاسخ هويت اين انوار هدايت، پيامبر فرمود:

من خورشيدم، على ماه است و فاطمه، زهره و حسن و حسين ـ سلام الله عليهما ـ دو ستاره فرقدين.

و وقتى خدا به رسول من و عالميان وحى فرمود:

إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ

من فهميدم كه تو كوثرى و هيچ مادرى، دخترى به خوبى دختر من نزاده است.

آن بانوان گرانقدر تو را به آب كوثر شستشو كردند و در دو جامهاى كه از بهشت آمده بود، ـ سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك و عنبر ـ پيچيدند.

و اكنون كه تو اسماء را فرستادهاى تا آن كافور بهشتى را براى رحلت و رجعتت به بهشت آماده كند، اكنون كه بهترين جامههاى خويش را براى ملاقات با خدا بر تن كردهاى، و اكنون كه رو به قبله خفتهاى و جامهاى سفيد بر سر كشيدهاى و به اسماء گفتهاى كه پس از ساعتى بيايد و ترا صدا كند و اگر پاسخى نشنيد بداند كه تو به ديدار پدر نايل شدهاى، اكنون... اكنون من به ياد آن جامههاى بهشتى و آن آب كوثر و آن لحظههاى شيرين تولدت افتادم كه تو براى اقامتى چند روزه از بهشت به زمين ميآمدى و اكنون كه آخرين لحظات حيات درد آلودهات سپرى ميشود چون مرغ پر و بال مجروحى كه از قفسى هجده ساله رها ميگردد به سوى ما پر ميكشى.

دخترم! بتول من كه خدا تو را در ميان زنان بيمثل و همتا ساخت. بتول من! دختر دل گسستهام از دنيا! دختر آخرتم! دختر معادم! دختر بهشتى من! بتول من كه خدا تو را از همه آلودگيها منزه ساخت! عزيز دلم! خدا تو را چند روزى به زمينيان امانت داد تا بدانند كه راز آفرينش زن چيست؟ و رمز خلقت زن در كجاست؟ و اوج عروج آدمى تا چه پايه بلند است. ميدانم، ميدانم دخترم كه زمينيان با امانت خدا چه كردند، ميدانم كه چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند، ميدانم كه پاره تن من را چگونه آزردند، ميدانم، ميدانم، بيا! فقط بيا و خستگى اين عمر زجرآلوده را از تن بگير!

ملائك بال در بال ايستاده‌اند و آمدن تو را لحظه ميشمرند.

حوريان، بهشت را با اشك چشمهايشان چراغان كردهاند.

بيا و بهشت را از انتظار درآر. بيا و در آغوش پدرت قرار و آرام بگير.

سلام بر تو! سلام بر پدرت و سلام بر شوى هميشه استوارت.استدلال هاى محكم در برابر ادّعاى دروغين خليفه

سران سقيفه براى نفوذ در مردم از سياست «مذهب عليه مذهب» استفاده نموده و با نام حديث و روايت در برابر دختر رسول خدا صف آرائى كردند، و به اسم طرفدارى از اسلام، به انزواى اسلام رسول خدا كوشيدند، و مردم را به شك و ترديد كشانده، اهل بيت و عترت رسول خدا را تنها گذاشتند.

اينجاست كه دختر رسول خدا به افشاگرى پرداخته با استدلال هاى قوى از قرآن كريم، مدّعيان شعار (حسبنا كتاب اللّه) را محكوم و بكلّى قدرت پاسخگوئى را از آنها سلب فرمود و در برابر پخش شايعات حكومت كودتائى سران سقيفه فرمود:

فَقالَتْ عَلَيْهَا السّلام: «فرمود:».

سَبْحانَ اللّهِ! «سبحان اللّه!».

ما كانَ رَسُولُ اللّهِ (ص) عَنْ كتابِ اللّه، صادِفاً «پيامبر اكرم از كتاب خدا رويگردان نبود». و َ لا لِاَحْكامِهِ مُخالِفاً «و مخالف احكام قرآن كريم حكمى نمى فرمود».

بَلْ كانَ يَتّبِعُ اَثَرَهُ «پيوسته او پيرو قرآن بود». و َ يَقْفُو سُورَهُ «و در قفا و پشت سوره هاى آن راه مى پيمود. (هرگز از قرآن تخطّى نمى نمود).

اَفَتَجْمَعُونَ اِلَى الْغَدْرِ اِعْتِلالاً عَلَيهِ بِالزّورِ؟ «آيا مى خواهيد علاوه بر غدر و مكر چيزى هم به زور به او ببنديد؟». و َ هذا بَعْدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الْغَوائِل فى حَياتِهِ «اين كار بعد از وفات شبيه است به آن دامها كه براى هلاك او در زمان حياتش گسترده شد».

هذا كِتابُ اللّهِ حَكَماً عَدْلاً «اينك اين كتاب خدا بين من و شما حَكَم عادل،». و َ ناطقاً فَصْلاً «و ناطق قطعى به حقّ و باطل است كه».

يَقُولُ: «مى گويد:».

يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبِ «زكريا از خدا خواست به من فرزندى عنايت فرما كه از من و آل يعقوب ارث بَرَد». و َ وَرِثَ سُلَيمانُ داوُدَ «و باز فرمايد: سليمان از داود ارث بُرد».

فَبَيّنَ (عَزّ وَ جَلّ) فيما وَزّعَ عَلَيْهِ مِنَ الاَقْساطِ «خداوند متعال بيان روشن در آنچه از سهميه ها قرار داده». و َ شَرَعَ مِنَ الْفَرائِض وَالْميراثِ «و از فريضه ها و سهميه ميراث». و َ اَباحَ مِنْ حَظّ الذّكْرانِ وَالإناثِ «و آن بهره هائى كه از براى مردان و زنان مقرّر فرموده به قدرى توضيحات كافى داده».

ما اَزاخَ عِلّةَ الْمَبْطِلينَ «كه بهانه هاى اهل باطل را بر طرف نموده». و َ اَزال