 كرد: فرزندى كه در شكم من است با من سخن مى گويد، و با من انس مى گيرد و مرا از تنهايى مى رهاند. حضرت فرمود: اى خديجه، اين جبرئيل است (به من بشارت و) خبر مى دهد كه آن دختر است...

سپس حضرت صادق عليه السلام در ادامه روايت فرمود:

حضرت خديجه عليهاالسلام پيوسته بر اين حال بود، تا اينكه ولادت فاطمه عليهاالسلام نزديك شد و... [بحارالانوار، ج 43، ص 2، روايت 1.]

بيان:

اين نيز يكى از فضائل و كرامات فاطمه زهرا عليهاالسلام است كه در كمتر نبى و وليى شبيه آن را سراغ داريم.

اكنون اين سوال مطرح است كه آيا اين سخن گفتن، مثل سخن گفتن عالم ماده و با زبان بوده، و يا شبيه به عالم خواب و يا مشاهده بوده است؟ و آيا غير از خديجه عليهاالسلام كس ديگرى كلمات حضرت زهرا عليهاالسلام را مى شنيده است يا خير؟

آنچه از ظاهر روايت برمى آيد اين است كه فاطمه ى زهرا و خديجه كبرى عليهاالسلام با يكديگر گفتگو مى كردند و رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نيز سخنان خديجه را مى شينده است، لذا بعيد نيست كه اين جريان، امرى خلاف عادى بوده باشد.

هر چند بعيد نيست كه بگوييم: خديجه عليهاالسلام با صور و عوالم غير مادى فاطمه زهرا عليهاالسلام گفتگو مى كرده و سخن او را از آن عوالم مى شنيده است، والله اعلم. ام ابيها (سلام الله عليها)

گويى تقدير چنين بوده است كه حضور دو روزه من در دنيا با غم و اندوه عجين شود، هر چه بود گذشت و هر چه ميبود ميگذشت.

و من ميدانستم كه تقدير چگونه رقم خورده است و ميدانستم كه غم، نان خورشت هميشه من است و اندوه، همسايه ديوار به ديوار دل من.

اما آمدم، آمدم تا دفتر زنان بيسرمشق نماند، آمدم تا قرآن مثال بيابد، تفسير پيدا كند، نمونه دهد، آمدم تا خلقت بيغايت نماند، بيمقصود نشود، بيهدف تلقى نگردد.

من اگر نبودم، من و پدرم اگر نبوديم، من و شويم اگر نبوديم، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبوديم، اگر ما نبوديم، جهان آفريده نميشد، خلقت شكل نميگرفت، آفرينش تكوين نمييافت، اين را خداوند جَلَّ وَعَلا تصريح فرموده است.

گريه نكنيد عزيزان من! شما از اين پس جاى گريستن بسيار داريد. بر هر كدام از شما مصيبتها ميرود كه جگر كوه را كباب ميكند و دل سنگ را آب.

حسين جان! اين هنوز ابتداى مصيبت است، رود مصيبت از بستر حيات تو عبور ميكند.

مظلوميت جامهاى است كه پس از پدر قاعده تن تو ميشود. تو مظلوم مضاعف تاريخ ميشوى كه مظلوميتت نيز در پرده استتار ميماند.

حسين جان! زود است براى گريستن تو! تو ديگر گريه نكن! تو خود دردانه اشك آفرينشى!

عالم براى تو گريه ميكند، ماهيان دريا و مرغان آسمان در غم تو ميگريند. پيامبران همه پيش از تو در مصيبت تو گريستهاند و شهادت دادهاند كه روزى همانند روز تو نيست.

بيا، از روى پاى من برخيز و سر بر سينهام بگذار اما گريه نكن.

گريه تو دل فرشتگان خدا را ميسوزاند و جگر رسول خدا را آتش ميزند.

اكنون كه زمان اندوه من نيست، زمان شادكامى من است، لحظه رهايى من است.

گاه اندوه من آنزمان بود كه بر زمين نازل شدم، آغاز دوره غمبار من آنگاه بود كه نه چون آدم (عليه السلام) به اجبار و از سر گناه بلكه چون پدرم محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) به اختيار و از سر لطف و رحمت پروردگار، از بهشت هبوط كردم.

مهبطم اگر چه مهبط وحى بود و منزلم اگر چه منزل جبرئيل و قرارگاهم اگرچه قرارگاه عزيزترين بنده خدا و خاتم پيامبران او.

اگر چه آن دستها كه به استقبالم آمده بود، دستهاى برترين زنان عالم امكان بود، اگر چه اولين جامههايى كه در زمين بر تن كردم، جامههاى بهشتى بود.

اگر چه به اولين آبى كه تن سپردم، زلال بيهمانند كوثر بود، اگر چه... اما... اما محنت و مظلوميت نيز، از بدو تولد با من زاده شد، با من رشد كرد و در من تبلور يافت.

من هنوز اولين روزهاى همنشينى با گهواره را تجربه ميكردم كه آمد و رفت تازه مسلمانان زجر كشيده اما صبور و مقاوم به خانهمان آغاز شد. رفت و آمدى مومنانه اما هراسناك عاشقانه اما بيمزده، خالص و صميمى و شورانگيز اما ترسان و گريزان و مراقب.

خدنگ اولين خبرهايى كه از وراى گهواره ميگذشت و بر گوش جگر من مينشست، شكنجه و آزار و اذيت مؤمنان نخستين بود.

يك روز خبر سميه ميآمد، آن پيرزن زجر ديدهاى كه عمرى در عطش باران توحيد زيسته بود و با چشيدن اولين قطرات آن از ابر دستهاى پيامبر، همه چيز خويش را فدا كرد و جان خود را سپر ايمان خالص خود ساخت. آن پيرزن مؤمنى كه سختترين شكنجهها را بر تن رنجور و نحيف خويش هموار ساخت تا نداى حق پيامبر بيلبيك نماند.

روز ديگر خبر ياسر ميآمد؛ "ياسر را مشركان در بيابان سوزان و تفتيده حجاز خوابانده‌اند و سنگهاى سخت و گران بر اندام او نهادهاند تا او دست از توحيد بردارد و در مقابل بتها سر بسايد."

يك روز خبر بلال ميآمد، روز ديگر عمار، روز ديگر... و من به وضوح ميديدم كه شكنجهها و آسيبها و لطمهها نه فقط بر نو مسلمانان ايثارگر كه بر پدرم رسول خدا وارد ميشود و او چه ميتواند بكند جز اين كه هر روز بر اين مؤمنان محبوس بگذرد و آنان را به صبر و استوارى بيشتر دعوت كند. صَبْراً يا آلِ ياسِر، صَبْراً يا بِلال...

و... بغضها و اشكها و گريههاى خويش را به خانه بياورد.

در تب و تاب شكنجه پيروان مؤمن و معدود بسوزد اما توان هيچ ممانعت و دفاعى نداشته باشد.

خدا بيامرزد ابوطالب را و غريق رحمت كند حمزه را كه اگر اين دو حامى با صلابت و قدرتمند نبودند، آنكه در بيابان سوزان، سنگ بر شكمش مينشست پيامبر بود و آن بدن كه آماج عمودها و نيزهها قرار ميگرفت، بدن مبارك پيامبر بود، همچنانكه با وجود اين دو حامى موحد و استوار نيز آنكه شكنبه شتر بر سرش فرود ميآمد پيامبر بود و آنكه پايش به سنگ جهالت دشمنان ميآزرد، پيامبر بود ـ سلام خدا بر او ـ.

من هنوز شيرخواره بودم كه عرصه را بر پدرم و پيروان او تنگتر كردند، زمينى را كه به بركت او و به يمن خلقت او پديد آمده بود، نتوانستند بر او ببينند، او را، ما و مؤمنان او را به درهاى كوچاندند كه خشكى و سختى و سوزندگياش شهره طبيعت بود و زبانزد تاريخ شد.

من اوّلين قدمهاى راه افتادنم را بر روى ريگهاى سوزان شعب ابيطالب گذاشتم.

و من بوضوح ميديدم كه سختتر از آن تاولها كه بر پاهاى كودكانه من مينشست، زخمهايى بود كه سينه فراخ پدرم رسول خدا را شرحه شرحه ميكرد و قلب عالمگير او را ميسوزاند.

يكى ميآمد و لبهاى چون كوير، تفته و ترك خوردهاش را به زحمت در مقابل پدرم ميگشود و ميگفت: آب.

و پدرم بيآنكه هيچ كلامى بگويد چشمهاى محجوبش را به زير ميانداخت و اندكى فاصله ميان دندانهاى مباركش را بيشتر ميكرد تا آن صحابى مؤمن، سنگ را در دهان او ببيند و ببيند كه رسول خدا هم براى مقابله با آتش جگر سوز عطش، سنگ ميمكد.

و آن ديگرى مچاله از فشار گرسنگى، كشان كشان خود را به پيامبر ميرساند و سلام و اسلام خود را تجديد ميكرد تا رسول خدا بداند كه يارانش، محكم و استوار ايستاده‌اند و هيچ حادثهاى نميتواند آنان را به زمين ضعف بنشاند يا به پرتگا