 كه جهان در غار ثور، رحل اقامتى سه روزه افكنده بود.

دل مسلمانان از خلاصى پيامبر قرار و آرام يافت اما جسم و جان و خانمانشان نه. كفار و مشركينى كه پيامبر را دور از دسترس مييافتند زهر خود را به جان مؤمنان و بستگان او ميريختند.

پيامبر اما به مدينه وارد نشد. در قباء استقرار يافت و هر چه مؤمنين مدينه پاى فشردند، يك كلام فرمود: من به مدينه وارد نميشوم مگر به همراه دو عزيزم على و فاطمه.

و از آنجا به على بن ابيطالب پيام داد كه به همراهى فاطمهها به مدينه بيا، من همچنان چشمِ انتظار و استقبال، گشوده شما ميدارم.

على بن ابيطالب بلافاصله از ما، سه فاطمه، من، فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب و تنى چند از زنان و ضعيفان كاروانى ساخت و پس از اعلامى عمومى به سوى مدينه حركت كرد.

شبها را در منازل بين راه به نماز و تهجد و عبادت مي پرداختيم و روزها را راه ميرفتيم. كفار و مشركين كه از كف دادن پيامبر برايشان سنگين و گران تمام شده بود، بدشان نميآمد كه از ميانه راه بازمان گردانند و به گروگانمان بگيرند.

هنوز تا مدينه بسيار مانده بود كه اسود غلام ابوسفيان راه را بر ما گرفت و گفت:

ــ من فرستاده ابوسفيانم و مأمورم كه راه را بر شما ببندم تا او خود، سر رسد.

بدنهاى زنان كاروان چون بيد ميلرزيد و نگرانى و اضطراب بر دلهايشان چنگ ميانداخت، اما دل من به على و خداى على محكم بود.

على مرتضى به صلابت كوه ايستاد و فرياد كشيد:

ــ ما بايد به مدينه برويم، در راهِ رفتن به مدينه، من هر مانعى را از سر راه برخواهم داشت، حتى اگر اين مانع، اسود، غلام ابوسفيان باشد، جان خود را بردار و راه خود را پيشگير.

اسود تمكين نكرد، على مرتضى دوباره هشدار داد، مؤثر نيفتاد، سه باره او را بر جان خويش ترساند، سخت سرى كرد.

حضرت، شمشير از نيام بركشيد و ـ در پى جنگ سختى ـ جسد او را بر جاى گذاشت و كاروان را دوباره حركت داد.

هنوز راه چندانى نپيموده بوديم كه ابوسفيان، بر سر راه سبز شد. جسد اسود را در ميان راه ديده بود و چون مارى زخم خورده به خود ميپيچيد، نعره زد:

ــ اى على! كه غلام مرا كشتهاى! به چه اجازهاى زنان خويشاوند مرا به مدينه ميبرى؟

على مرتضى، خونسرد، متين و اسوار پاسخ فرمود:

ــ با اجازه آنكس كه اجازه من به دست اوست. تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگير و جانت را بردار و بگريز.

ابوسفيان شمشير كشيد و على مرتضى آنقدر با او شمشير زد كه او حياتش را در مخاطره ديد، مغموم و شكست خورده جانش را برداشت و گريخت.

مردى به مردانگى على آفريده نشده است و شمشيرى به كارسازى شمشير او.(2) خدا فقط ميداند كه در خلقت او چه كرده است.

وقتى بر پيامبر وارد شديم، بوى جبرئيل فضا را آكنده بود، آغوش پيامبر، هنوز بوى جبرئيل ميداد، بوى عرش، بوى وحى.

پدرم، على را كه در آغوش فشرد، فرمود:

ــ پيش پاى شما جبرئيل اينجا بود.

و به من خبر داد از عبادات شما در ميان راه و از مناجاتتان با خداى تعالى و از سختيها و جنگ و گريزهايتان تا بدينجا... و اين آيات در شأن شما نزول يافت:

"آنان كه ياد خدا ميكنند، ايستاده و نشسته و بر پهلو و در آفرينش آسمان و زمين انديشه ميكنند (و ميگويند) خدايا! تو اينها را به عبث نيافريدهاى، تو پاك و منزهى، ما را از عذاب جهنم، نگاه دار.

خدايا! آن را كه تو به جهنم فرود برى، خوار و ذليل كردهاى و ستمگران را هيچ ياورى نخواهد بود.

خدايا! ما شنيديم كه منادى ايمان ندا درميداد كه ايمان بياوريد به پروردگارتان و ايمان آورديم، خدايا ببخش گناههاى ما را و بپوشان بديهايمان را و در معيّت خوبانمان بميران.

خداوندا! و آنچه را كه بر پيامبرت وعده كردهاى بر ما ارزانيدار و در روز جزا خوارمان مكن كه تو در وعده و پيمان خويش تخلف نميكنى.

پس خداوند استجابت كرد دعايشان را.

من عمل هيچيك از زن و مرد اهل عمل شما را تباه نميكنم...

پس آنانكه هجرت كردند و از ديارشان رانده شدند و در راه من اذيت و آزار ديدند و تن به مقاتله سپردند بديهايشان را پاك ميكنيم و در بهشتهايى واردشان ميسازيم كه از زير آن، نهرها روان است: پاداشى از سوى خدا، كه درنزد خداست بهترين و ارزنده ترين پاداشها".(3)

اين آيات به يكباره خستگى راه از تنهايمان سترد و خود بهترين پاداش شد براى آن سختيها كه در راه خدا كشيده بوديم.

در ابتداى مدينه روزها و شبهاى آرامترى داشتيم، انصار، مؤمن و مهربان بودند و مهاجرين صبور و استوار.

آرامش نسبى مدينه، فرصتى بود تا پدرتان مرا از پدرم رسول الله خواستگارى كند. در مقابل آن سختيها و مصائب كه اين دو پسر عم، پشت سر گذاشته بودند، آرامش مدينه مجالى مينمود براى وصلت ما.

هماكنون پدرتان على مرتضى خواهد آمد، برخيزيد عزيزان من! بيش از اين بيتابى نكنيد. على خود از شنيدن خبر، چنان بيتاب شده است كه ميان راه چند بار ردايش در پايش پچيده است و او را به زمين افكنده است. نه فقط دل على كه پاى على نيز با اين خبر لرزيده است، بيتاب ترش نكنيد، برخيزيد عزيزان من! بغضهايتان را فرو بخوريد، اشكهايتان را بستريد و على را تسلى دهيد... سَلامُ الله عَلَيْه...ولادت و خصوصيات تولد فاطمه ى زهرا

در اين فصل، تنها به ذكر ده امر از روايت مفضل بن عمر [بحار الانوار، ج 43، ص 2.] از امام صادق عليه السلام اكتفا مى كنيم، كه هر كدام به عظمت آن بانوى بزرگ در حين ولادت و بعد از آن اشاره دارد:

مفضل بن عمر مى گويد، به امام صادق عليه السلام عرض كردم: ولادت فاطمه عليهاالسلام چگونه بود؟

حضرتش بعد از ذكر جريان يارى نكردن زنان قريش و بنى هاشم در هنگام وضع حمل خديجه عليهاالسلام و... مى فرمايد:

1- لذا خديجه عليهاالسلام غمگين و دل افسرده شد و پيوسته بر اين حال بود كه ناگهان چهار خانم گندم گون و بلند بالا كه گويى از زنان بنى هاشمند، داخل شدند. خديجه چون ايشان را ديد، هراسيد. [بحارالانوار، ج 43، ص 2.]

2- يكى از آنان گفت:

«لا تحزنى يا خديجه، فانا رسل ربك اليك، و نحن اخواتك.»

- اى خديجه، غمگين مباش، ما از جانب پروردگارت به سوى تو آمده ايم و خواهران تو هستيم.

من ساره ام، و اين آسيه دختر مزاحم، كه در بهشت رفيق و مصاحب تو است، و اين مريم دختر عمران، و اين كلثوم خواهر موسى بن عمران است. خداوند ما را فرستاده تا كارهاى را كه زنان هنگام زايمان نيازمند هستند انجام دهيم.سپس يكى به جانب راست، و ديگرى طرف چپ، و سومى روبرو، و چهارمى پشت سر خديجه نشستند. [بحارالانوار، ج 43، ص 3.]
بيان:

آيا اين چهار خانم به صورت مادى ظاهر شده اند، و يا غير مادى؟

مسلم آنان به صورت مادى ظاهر نشده اند، بلكه صور قبل از عالم ماده ايشان بوده كه ظاهر شده و خود را به آن خصوصياتى كه در روايت آمده است، معرفى كرده اند. و اما اينكه آيا به صورت برزخى ظاهر شده اند، و يا تمثلات پيش از برزخ؟ روشن نيست، ولى مى توان گفت: ظهورشان به صور مثاليه، يا به حساب سير صعودى ايشان در كمالات نفسانى بوده است، و يا اين مشاهده به حساب سير صعودى حضرت خديجه است كه قدرت مشاهده صور كماليه آنان را داش