ته است.

بنابراين مى توان گفت: اگر در آن مجلس كسان ديگرى حضور داشته اند كه در معنويت و صفاى باطن در رديف حضرت خديجه عليهاالسلام نبوده اند، قدرت ديدن آن خانمها را نداشته اند.

3- امام صادق عليه السلام در ادامه حديث مى فرمايد:

«فوضعت فاطمه عليهاالسلام طاهره مطهره.» [بحارالانوار، ج 43، ص 3.]

- و به اين ترتيب، خديجه، فاطمه عليهاالسلام را پاك و پاكيزه به دنيا آورد.

بيان:

لفظ «طاهره و مطهره» خواه صفت براى فاطمه عليهاالسلام باشد، و خواه براى خديجه عليهاالسلام باز فضيلتى است براى فاطمه عليهاالسلام، اگر چه با توجه به قسمت نهم همين روايت، مى توان گفت: صفت براى فاطمه عليهاالسلام است.

4- در ادامه روايت مى فرمايد: هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام به دنيا آمد ، «اشرق منها النور، حتى دخل بيوتات مكه. و لم يبق فى شرق الارض و لا غربها موضع الا اشرق فيه ذلك النور.» [بحارالانوار، ج 43، ص 3.]

- از او نورى ساطع شد كه به همه خانه هاى مكه رسيد، و در مشرق و مغرب زمين جايى نماند مگر اينكه آنجا را روشن كرد.

بيان:

ساطع شدن نور از ايشان هنگام تولد، به حساب غيرطبيعى بودنش مانعى ندارد، چنانكه در جريان تولد رسول اكرم رسول الله صلى الله عليه و آله امور غير عادى ظهور يافت [بحارالانوار، ج 15، ص 257، روايت 9 و غيره.] و نيز هنگام تولد حضرت على عليه السلام امور غير مترقبه اى پيش آمد. [بحارالانوار، ج 35، ص 37، از روايت 37.] و به طور كلى وقوع امور غير عادى نسبت به انبيا و اولياى گذشته قابل انكار نيست، حال چرا نسبت به فاطمه زهرا عليهاالسلام كه در خلقت نورى و در مقام و منزلت نورانيت بر انبيا مقدم است، قابل انكار يا ترديد باشد؟! و لى ممكن است منظور از اين نور، نور ولايت كلى و مقام و منزلت نورانيت ايشان باشد كه انوار ظاهرى و اشراق غير طبيعى از آثار آن است.

5- در ادامه روايت مى فرمايد:

«و دخل عشر من الحورالعين، كل واحده منهن معها طست من الجنه، و ابريق

من الجنة، و فى الابريق ماء من الكوثر.»

- و ده نفر از حورالعين، كه با هر كدام طشتى و آفتابه اى از بهشت، كه در آفتابه آب كوثر بود، حضور يافتند.

خانمى كه پيش رو نشسته بود، فاطمه زهرا عليهاالسلام را گرفت و با آب كوثر شست، و دو پارچه كه از شير سپدتر، و از مشك و عنبر خوشبوتر بود، بيرون آورد،يكى را به بدنش پيچيد و با ديگرى سرش را پوشاند. [بحارالانوار، ج 43، ص 3.]

بيان:

مسأله حضور ده حورالعين، با بيانى كه در ذيل قسمت اول و دوم روايت گذشت، حل مى شود، زيرا خديجه كبرى عليهاالسلام در مقام و منزلت، از آنان بالاتر بوده و بنابراين قدرت ديدن آنها را داشته است.

علاوه، چه مانع دارد همانگونه كه اهل كمال در بهشت به مشاهده آنان راه دارند، در اين عالم نيز راه داشته باشند، البته نه با ديد مادى؟! و اما موضوع شستشوى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام با آب كوثر و آفتابه ى بهشتى، و خشك كردن با پارچه بهشتى و تناسب اينها با صورت مادى، از بيان فصل سوم در مورد اينكه «چگونه ميوه بهشتى، نطفه عالم مادى ايشان مى گردد؟» معلوم مى شود.

خلاصه آنكه: كسى كه نطفه و ريشه و خمير مايه اش بهشتى است هيچ استبعادى ندارد كه با آب كوثر و ظروف بهشتى شستشو داده شده، و با پارچه بهشتى خشك شود. اين استبعادها مربوط به اشخاص عادى در نشأة مادى است.

امام باقر عليه السلام در حديثى فرمود:

«ان الله- جل و عز- خلقنا من اعلى عليين، و خلق قلوب شيعتنا مما خلقنا منه، و خلق ابدانهم من دون ذلك...» [اصول كافى، ج 2، ص 4، روايت 4.]

- خداوند- عزوجل- ما را از اعلى عليين خلق كرد، و قلوب شيعيان ما را نيز از آن آفريد، و بدنهايشان را از پست تر از آن (يا: غير آن) خلق نمود. و نيز على بن الحسين عليهاالسلام در روايتى فرمود:

«ان الله- عزوجل- خلق النبيين من طينه عليين: قلوبهم و ابدانهم...» [اصول كافى، ج 2، ص 1، روايت 1.]

- خداوند- عزوجل- قلبها و بدنهاى پيامبران را از طينت عليين خلق نمود.

چنانكه حديث [در كتاب خرائج آمده است: «... و معجزه بدنه انه لم يقع ظله على الارض، لانه كان نورا، و لا يكون من النور الظل كالسراج» (بحارالانوار، ج 17، ص 299، روايت 10)... و معجزه بدن مبارك رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم آن بود كه سايه اش بر زمين نمى افتاد، زيرا آن نور بود،و نور سايه ندارد، مثل چراغ. و نيز در روايت مناقب (بحارالانوار، ج 16، ص 175، روايت 19)، كه معجزات اعضاى مقدسه آن بزرگوار را تك تك مى شمارد، در قسمتى آمده است: «ظله لم يقع على الارض، لان الظل من الظلمه، و كان اذا وقف فى الشمس و القمر و المصباح نوره يغلب انوارها.»: (سايه اش بر زمين نمى افتاد، زيرا سايه از ظلمت است، و هنگامى كه آن بزرگوار در برابر آفتاب و ماه و چراغ مى ايستاد، نورش بر انوار آنها غلبه مى كرد.)] سايه نداشتن بدن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، كه دليل آن را «نور بودن بدن ايشان» ذكر كرده است. و نيز روايات شبيه به آن، [روايات شبيه اين مطلب، نظير روايت زراره از امام باقر عليه السلام است كه فرمود: رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: «انا معاشر الانبياء تنام عيوننا و لا تنام قلوبنا، و نرى من خلفنا كما نرى من بين ايدينا» (بحارالانوار، ج 16، ص 172، روايت 7): (ما جماعت پيامبران چشمهايمان به خواب مى رود، ولى قلبهايمان به خواب نمى رود، و چنانكه از پيش رو مى بينيم، از پشت سر نيز مى بينيم) و نيز به روايات 8 و 9 و 10، ص 172، ج 16، بحارالانوار، و مجدداً به روايت مناقب (بحارالانوار، ج 16، ص 175، روايت 19) كه در پاورقى سابق گذشت مراجعه شود.] اين مطلب را حلّ مى كند.

اما اينكه چگونه فاطمه ى زهرا عليهاالسلام را در رديف انبياى سلف و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اطهار عليهم السلام آورديم؟ اين مشكل از مطالب فصل اول اين كتاب به خوبى حل مى شود.

هر چند ممكن است بگوييم كه آن اشيا در خلقت برزخى قرار داشته اند. و يا به فرموده استاد بزرگوار علامه ى طباطبائى- رضوان الله تعالى عليه- آن اشيا (ظروف و پارچه) تنزل كرده و در عالم مادّى به صورت مادّى درآمده اند. و يا امر غير عادى بوده، كه نسبت به اين انوار مقدسه در موارد متعددى به وقوع پيوسته است.

6- سپس امام صادق عليه السلام در ادامه همان حديث مى فرمايد:

«ثم استنطقتها، فنطقت فاطمه عليهاالسلام بالشهادتين، و قالت: «اشهد ان لا اله الله، و ان ابى رسول الله سيد الانبياء، و ان بعلى سيد الاوصياء، و ولدى ساده الاسباء ثم سلمت عليهن، و سمت كل واحده منهن باسمها، و اقبلن يضحكن اليها.» [بحارالانوار، ج 43، ص 3.]

- سپس او را به سخن درآورد، و فاطمه عليهاالسلام شهادتين را به زبان آورد و فرمود: شهادت مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و پدرم رسول خدا، سيد و سرور همه پيامبران، و شوهرم، سيد و سرور اوصياء، و فرزندانم، سرور همه اسباط و نوادگان هستند. سپس بر چهار خانمى كه در اطرافش بودند سلام كرد و هر كدام را به اسم نام برد، و آن بانوان متوجه ايشان شده و به او خنديدند.

بيان:

مسأله سخن گفتن حضرتش در هنگام ولادت نيز، با ب