ن حسين را دوست دارم.

من و حسن را به كشتى وامي‌داشت و حسن را بر عليه من تشويق و تشجيع مي‌كرد.

تو گفتى :

ــ پدر جان! بزرگتر را بر عليه كوچكتر تشويق مي‌كنى،

او غنچه لبهايش به خنده گشوده شد و فرمود :

ــ جبرئيل آنسوي‌تر ايستاده است و حسين را تشويق مي‌كند، حسن بي‌مشوق مانده است.

به مسجد مي‌رفتيم، پيامبر را در سجده مي‌يافتيم، به بازى بر پشتش مي‌نشستيم، انگار كه عرش را طى مي‌كنيم و او آنقدر در سجود مي‌ماند و مأمومين را نگاه مي‌داشت، تا ما خود پايين مي‌آمديم.

مأمومين پس از نماز مي‌پرسيدند :

ــ در حالت سجود، جبرئيل آمده بود؟ وحى نازل مي‌شد؟

ــ محبوب‌تر از جبرئيل، شيرين‌تر از وحى.

پيامبر بر منبر بود، راه پيش پاى ما خود به خود باز مي‌شد، از منبر بالا مي‌رفتيم و به گردن پيامبر مي‌آويختيم. آنچنانكه برق خلخالهاى پايمان را حتى ته نشين‌هاى مسجد مي‌ديدند.

و پيامبر بهانه‌اى مي‌يافت و مكرر تأكيد مي‌كرد :

ــ من اين خاندان را دوست دارم، هر كه اينان را دوست بدارد، دوست من است و هر كه اينان را بيازارد، دشمن من.

من و حسن و تو و پدر رفته بوديم به خانه پيامبر، بر در خانه ايستاده بوديم كه پيامبر از در درآمد و در منظر همگان عباى خيبري‌اش را بر سر ما سايبان كرد و فرمود :

ــ من با دشمنان شما در جنگم و با دوستان شما در صلح.

آن روزها، روزهاى خوشى بود مادر! كسى آن روزها را ناخوش مي‌انگارد كه اين روزها را نديده باشد.

پيامبر هميشه از پدرمان بسيار سخن گفته بود، روزى نبود كه پيامبر پنجره‌اى تازه را رو به آفتاب على نگشايد.

يك روز در ملاء عام به پدر مي‌فرمود :

ــ يا عَلى! حُبٌّكَ ايمانَ وَ بُغْضُكَ نِفاق.(11)

اى على! دوستى تو ايمان است و دشمنى با تو نفاق.

روز ديگر در منظر عموم پدر را مخاطب مي‌ساخت :

ــ يا عَلى اَنْتَ صِراطُ الْمُسْتَقيم.(12)

اى على صراط مستقيم توئى.

ــ يا عَلى اِنَّ الْحَقَ مَعَكَ والْحَقُ عَلى لِسانِكَ وَفى قَلْبِكَ وَ بَيْنَ عَيْنَيْكَ.(13)

اى على! حق هميشه با توست، بر زبان توست، در قلب توست و بين ديدگان توست.

روز ديگر در پيش چشم همگان به پدر مي‌فرمود :

ــ يا عَلى اَنْتَ بِمَنْزِلَةِ الْكَعْبَه.(14)

اى على! تو به خانه خدا مي‌مانى، تو همشأن كعبه‌اى.

ــ يا عَلى اَنْتَ قَسيمُ الْجَنَّةِ وَ النّار.

اى على! تو قسمت كننده بهشت و جهنمى. بهشتيان و جهنميان به اشاره تو معلوم مي‌شوند.

گاه ديگرى كه پدر بود يا نبود، به مردم مي‌فرمود :

ــ حِزْبُ على حِزْبُ الله وَ حِزْبُ اَعْدائِه حِزْبُ الشَّيْطان.(15)

حزب على حزب الله است و حزب دشمنان او حزب شيطان.

ــ عَلِى حَبْلُ اللهِ الْمَتين.(16)

على ريسمان محكم الهى است.

ــ عَلّى رايَتُ الْهُدى.(17)

على پرچم هدايت است.

اينها پرچم‌هاى افتخارى بود كه يكى پس از ديگرى به دست مبارك پيامبر بر بام خانه‌مان نصب مي‌شد.

اما پيامبر باز هم مي‌هراسيد، پيامبر در همه عمرش فقط از يك چيز مي‌ترسيد و آن اين بود كه پس از مرگش آتشى بيايد و بخواهد اين پرچمها را بسوزاند.

و غدير بركه‌اى بود كه پيامبر مي‌خواست آتش‌هاى پيش‌بينى را با آن خاموش كند.

و حجفه، جايى بود كه خدا مي‌خواست به مردم بفهماند كه دين بي‌رهبرى معصوم ناقص است و اسلام بي‌ولايت على اسلام نيست.

وقتى پيامبر، روشن و آشكار، تأكيد كرد :

ــ هر كه دل به نبوت من سپرده است، پس از من بايد به ولايت على بسپارد.

ــ هر كه به دست من مسلمان شده است بداند كه پس از من اسلام در دست على است.

پرچم رهبرى و ولايت از اين پس، به على سپرده مي‌شود.

خداوند به او فرمود :

ــ اگر اين را نگفته بودى، پيام مرا به خلايق نرسانده بودى و نبوت را به پايان نبرده بودى.

و خداوند وقتى تكليف ولايت و خلافت، پس از پيامبر را روشن كرد به مردم فرمود :

ــ امروز دين شما را كامل كردم، نعمت را بر شما تمام كردم و از اسلامتان راضى شدم.

مادر! آن روزها اگر چه سخت بود اما پدر بر بالاى دستهاى پيامبر بود و تو بر روى ديدگانش.

اولين ابرهاى تيره، زمانى آشكار شد كه پيامبر در بستر ارتحال افتاد.

ــ هر كس حقى بر ذمه من دارد يا بگيرد يا حلال كند. من اين را از شما مي‌خواهم تا در ديدار با خداوند آسوده خاطر باشم. تكرار مي‌كنم، من عازم ديار باقي‌ام. اگر كسى را آزرده‌ام، اگر به كسى بدهكارم، اگر حق كسى بر عهده من است، برخيزد و بستاند.

ــ يا رسول الله! من سه درهم از شما طلبكارم.

ــ اى فضل! بيا سه درهم به اين مرد بده.

ــ يا رسول الله من سه درهم در مال خدا خيانت كرده‌ام.

ــ چرا چنين كردى برادر؟

ــ به آن نيازمند بودم.

ــ اى فضل! برخيز و سه درهم از اين مرد بستان.

ــ يا رسول الله! زمانى تازيانه‌اى كه بر شتر مي‌نواختيد، به سهو بر شكم من اصابت كرد.

ــ اى فضل! برو آن تازيانه را بياور تا اين مرد قصاص كند.

ــ يا رسول الله! شكم من آن زمان كه به تازيانه شما خورد، عريان بود، بايد شما هم...

ــ بيا برادرم! اين هم شكم عريان من. حق خود را بستان.

ــ اى واى. بريده باد دستى كه بخواهد تن مبارك پيامبر را بيازارد. مي‌خواستم يك بار ديگر ـ شايد بار آخر ـ اندام مقدستان را زيارت كنم. مي‌خواستم سر و چشم و لبهايم را با زلال نبوت، متبرك كنم. مي‌خواستم تنها كسى باشم كه در اين زمان، بوسه بر خورشيد مي‌زنم.

ــ خدا تو را بيامرزد، پس هيچكس ديگر حقى بر گردن من ندارد، من با خيال آسوده عزيمت كنم؟

مسجد غرق ضجه شد و همه، عزيمت پيامبر را ماتم گرفتند، اما فرداى آن روز، هنوز پيامبر زنده بود كه نماز را به ابوبكر اقتدا كردند.

ــ ابوبكر را گفته بودم با اسامه برود، چرا اينجا مانده است؟

پيامبر مي‌دانست كه چرا بايد او را روانه كند و هم مي‌دانست كه او چرا نرفته است؟ براى چه مانده است.

عايشه به كرات آمده بود و گفته بود :

ــ اجازه بدهيد پدرم ابوبكر جاى شما نماز بخواند.

و چند بار هم حفصه را واسطه كرده بود و پيامبر هر بار "نه" گفته بود و دست آخر تشر زده بود :

ــ "اِنَّكُنَّ لاَنْتُنَّ صَواحِبُ يُوسُف"

شما همانند زنان يوسف‌ايد.

با اين عتاب‌هاى سخت باز هم ابوبكر هم اكنون در محراب ايستاده بود.

ــ على جان! بيا زير بغل مرا بگير و تا مسجد ببر.

پيامبر با آن حال نزار به مسجد درآمد،(18) ابوبكر را در ميانه نماز كنار زد و خود در محراب ايستاد، نه، نتوانست بايستد، نشست و نماز را ـ صلاه المضطرين ـ نشسته خواند.

بعد پيامبر، پدرم على را احضار كرد تا آخرين وصاياى خويش را با او بگويد. عايشه و حفصه با شنيدن اين كلام به دنبال پدران خويش، ابوبكر و عمر فرستادند و پيامبر با ديدن آندو چهره درهم كشيد و گفت :

ــ فَاِنْ تَكُ لى حاجَه اَبْعَثُ اِلَيْكَمْ.(19)

ــ اگر نيازى به شما بود، خبرتان مي‌كنم.
مادر! اولين ابرهاى تيره فتنه، زمانى آشكار شد كه پيامبر در بستر ارتحال افتاد.

پيامبر فرمان داد:

ــ كاغذى بياوريد كه رهنماى مكتوبى برايتان بگذارم تا پس از من گمراه نشويد.

معلوم بود كه پيامبر در چه مورد ميخواهد سند بگذار