د، عمر ممانعت كرد و كاش فقط ممانعت ميكرد، فرياد زد:

ــ اِنّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرْ. وحَسْبُنا كِتابَ الله.(20)

ــ اين مرد هذيان ميگويد. و كتاب خدا براى ما كافى است.

پدرت را ميگفت، جدمان را، پيامبر را.

داغت تازه ميشود، اما اين نسبت را به كسى ميداد كه وحى مطلق بود، خدا درباره او تصريح كرده بود:

ــ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْى يُوحى.

پيامبر جز به زبان وحى سخن نميگويد، جز به دستور خدا حرف نميزند و جز حرف خدا را منتقل نميكند.

پيامبر به شنيدن اين حرف، دلش شكست و اشك در چشمانش نشست ولى ماجرا را پى نگرفت.

"پنجه انكارى كه ميتواند حنجره وحى را بفشرد، كاغذ را بهتر ميتواند مچاله كند."

مادر نگو كه "مصيبتى چون مصيبت تو نيست". "لا يَوْمَ كَيَوْمُك يا اَبا عَبْدِالله."

قصه مصيبت من اگر چه در عاشورا به اوج ميرسد اما از اينجا آغاز ميشود.

آن خطى كه در عاشورا مقابل من قرار ميگيرد، آغاز انشعابش از اينجاست.

پيامبر در گوشت چيزى گفت كه چون ابر بهارى گريستى و چيز ديگرى گفت كه چون غنچه سحرى شكفته شدى.

از خبر قطعى ارتحالش غم عالم بر دل تو نشست و خبر رفتن خودت، دلت را تسكين بخشيد.

آرى، شهادتت، مصيبتهاى تو را تمام ميكند، اما مصيبتهاى تازهاى ميآفريند، آرى تو آسوده ميشوى، اما بال ديگر ما نيز كنده ميشود.

پس از پيامبر و تو، اسلام ديگر قدرت بال گشادن نمييابد.

پيامبر با شنيدن آن نافرمانى، دستور داد اتاق را خلوت كنند. همه جز اهل بيت بروند.

تو و پدر مانديد، من، حسن و زينب و امكلثوم.

به امسلمه هم فرمان داد كه بر در اتاق بايستد تا كسى داخل نشود.

به پدر فرمود: على جان! نزديكتر بيا، نزديكتر.

بعد دست تو و پدر را گرفت و بر سينه خود نهاد. انگار دستهاى شما مرهم غمهاى تمام عالم بود. خواست سخن بگويد اما گريه مجالش نداد.

تو هم گريستى و پدر هم گريست و ما كودكان هم، همه شيون كرديم.

تو گفتى :

ــ اى رسول خدا! اى پدر! اى پيامبر! گريه‌ات قلبم را تكه تكه مي‌كند و جگرم را مي‌سوزاند.

اى سرور و سالار انبياء! اى امين پروردگار! اى رسول حق! اى حبيب و پيامبر خدا. پس از تو با فرزندانت چه خواهند كرد؟ چه ذلتى پس از تو بر ما فرود خواهد آمد؟

پس از تو چه كسى مي‌تواند براى على برادر و براى دين تو ياور باشد؟

وحى خدا پس از تو چه خواهد شد؟

و باز هم گريستى آنچنان كه گريه ‌شانه‌هايت را مي‌لرزاند و لباس‌هايت را تر مي‌كرد.

خود را بي‌اختيار به روى پدر انداختى و او را پيوسته بوسيدى، سر و رو و چشم و دست و دهان و محاسن. انگار مي‌خواستى پيش از رفتنش بيشترين يادگار بوسه را با خود داشته باشى.

اشك‌هاى تو و پيامبر به هم مي‌آميخت و پيامبر هى سخت‌تر تو را در آغوش مي‌فشرد.

پدر هم بي‌تاب شده بود و ما كودكان بي‌تاب‌تر.

همه مي‌خواستيم از گلى كه تا لحظه‌اى ديگر از پيش ما مي‌رفت، بيشترين رايحه را استشمام كنيم.

هيچكدام به خود نبوديم، پدر كه مظهر وقار و متانت است خود را به روى پيامبر انداخته بود و هق هق گريه تمام بدنش را مى لرزاند، انگار كوهى به لرزه درآمده بود.

پيامبر دست تو را در دست پدر نهاد و به پدر فرمود :

ــ برادرم! اى ابوالحسن! اين امانت خدا و رسول خداست در دست تو. اين امانت را خوب حفظ كن. اى على! والله كه اين دختر سالار زنان بهشت است.

دستهاى منزلت مريم كبرى به پاى او نمي‌رسد.

على جان! سوگند به خدا من به اين مقام و مرتبت نرسيدم مگر كه آنچه براى خود از خدا خواستم، براى او هم خواستم و خدا عنايت فرمود.

على جان! فاطمه هر چه بگويد، كلام من است، كلام وحى است، كلام جبرئيل است.

على جان! رضاى من و خدا و ملائك در گروى رضاى فاطمه است.

واى بر كسى كه به دخترم فاطمه ستم كند، واى بر كسى كه حرمت او را بشكند، واى بر كسى كه حق او را ضايع كند.

و بعد به كرات سر و روى تو را بوسيد و فرمود: پدرت فداى تو فاطمه جان.

انگار پيامبر به روشنى مي‌ديد كه چه بر سر دخترش مي‌آيد و با اهل بيتش چگونه رفتار مي‌شود.

نه فقط چشم و رو و محاسن كه ملحفه پيامبر نيز تماماً از اشك تر شده بود.

من و حسن بي‌تاب خود را به روى پاهاى پيامبر انداختيم و با اشك‌هايمان پاهايش را شستشو كرديم و آنها را به كرات بوئيديم و بوسيديم و در آغوش فشرديم.

پدر خواست به رعايت حال پيامبر ما را از روى او بردارد، اما پيامبر نگذاشت :

ــ رهايشان كن، بگذار مرا ببويند، بگذار من ببويمشان، بگذار آخرين بهره‌هايمان را از هم بگيريم، آخرين ديدارهايمان را بكنيم.

پس از اين بر اين دو سختى بسيار خواهد رسيد و مصيبت و حادثه، احاطه‌شان خواهد كرد.

خدا لعنت كند ستمگران بر خاندان مرا.

خدايا! اين دو را از اين پس به تو مي‌سپارم و به مؤمنان صالحت.

تنها زبانى كه در آن لحظه به كار مي‌آمد، اشك بود كه بي‌وقفه مي‌آمد و چون شمع آبمان مي‌كرد.

على، عمود استوار حياتمان بر پا ايستاد و در عين حال كه خود در طوفان اين حادثه مي‌لرزيد، دعا كرد :

ــ خدا اجرتان را در مصيبت فقدان پيامبرتان زياده گرداند، خداى متعال رسول گرامي‌اش را با خود برد.

فغان همه‌مان به آسمان بلند شد. تو دائم مي‌گفتنى :

ــ يا ابتاه! يا ابتاه!

و ما فرياد مي‌زديم :

ــ يا جَدّاه! يا جَدّاه.

و پدر كه اسوه صبورى بود، اشك مي‌ريخت و زمزمه مي‌كرد :

ــ يا رَسول الله! يا خَيْرَ خَلْق الله!

پدر به غسل و حنوط و كفن مشغول شد، تو كه مي‌دانستى چه خورشيدى رفته است و چه ظلمتى در راه است، فقط گريه مي‌كردى. و ما كه سوز موذى سرماى بيرون از لاى درهاى بسته، تن‌هايمان را مي‌گزيد و از وقايعى شوم خبرمان مي‌داد، فغان و شيون مي‌كرديم.

در خانه، پيكر مبارك برترين خلق جهان بر روى زمين بود و در بيرون خانه‌ هاي‌وهوى جنگ قدرت بر آسمان.

و معلوم نبود آنچه بيشتر جگر تو را مي‌سوزاند حادثه درون خانه بود يا حوادث بيرون خانه، يا هردو.

هر چه بود حق با تو بود درگريستن، آنچه پيامبر، پدر و تو و همه مؤمنان خالص از ابتداى تولد اسلام، رشته بوديد، در بيرون در پنبه مي‌شد.

ولى من نمي‌دانم اكنون در كدام مصيبت گريه كنم، در مصيبت غربت اسلام؟ مظلوميت پدر؟ رحلت پيامبر؟ يا شهادت تو؟

اين مرثيه تو در سوگ پيامبر، هيچگاه از خاطرم نمي‌رود:

oقَلَّ صَبْرى وَبانَ عَنّى عَزائى عَيْن يا عَيْنُ اسْكَبى الدّمع سحا يا رَسُول الله يا خِيره الله لَوْتَرى الْمَنْبَرُ الذّى كُنْتَ تَعْلوُه يا اِلهى عَجِلْ وَفاتى سَريعاً قَدْ بَغضْتُ الْحَياه يا مولائي (2)

oبَعْدَ فَقْدى لِخاتَمِ الاَنْبِياء وَيْكَ لا تَبْخلى بِفَيْضِ الدِماء وَكَهْفِ اْلاَيتامِ و الضُّعَفاء عَلاه الظَلاّم بَعْدَ الضياء قَدْ بَغضْتُ الْحَياه يا مولائي (2) قَدْ بَغضْتُ الْحَياه يا مولائي(21)

اى ديده باران اشك فرو ريز و از اشك خونين دريغ نكن.

اى فرستاده خدا و برگزيده حق و أى پناهگاه يتيمان و ضعيفان.

اگر مي‌ديدى منبرى كه تو بر بام آن مي‌نشستى، از پس روشني‌ها، در چه ظلمتى فرو رفته و چه تيرگى غريبى آن را فرا گرفته.

