 كانوا محتاجين الى شبعه طعام.»

- به خدا قسم، در اين غذا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را بر خود و ديگران مقدم خواهم داشت، در حالى كه خود و اهل خانه شان حتى يك وعده غذاى خود را نداشتند و بدان محتاج بودند.

لذا حسن و حسين عليهماالسلام را نزد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرستاد و ايشان مراجعت نمود. فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: خداوند چيزى به ما عطا فرمود، و من آن را براى شما نگاه داشته ام. حضرت فرمود: دختر عزيزم، آن را بياور. فاطمه عليهاالسلام چون پوشش را برداشت، (با حيرت) ديد پر از نان و گوشت است، فهميد كه از جانب پروردگار است، لذا حمد و سپاس الهى بجا آورد و بر پدرش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم صلوات فرستاد و غذا را آورد. چون چشم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به آن افتاد، پس از حمد الهى پرسيد:

«من اين لك هذا؟»

- اين غذا، از كجا براى تو فراهم شده است؟

(قالت هو من عند الله. ان الله يرزق من يشاء بغير حساب.) [آل عمران: 37.]

عرض كرد: آن از جانب خداست، خداوند به هر كس كه بخواهد بدون حساب روزى خواهد داد.

رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم كسى را فرستاد و على عليه السلام را حاضر كرد، و آن بزرگوار و على و فاطمه و حسن و حسين و تمام زنهاى پيامبر از آن غذا خوردند و سير شدند، و فاطمه عليهاالسلام مى فرمايد: ظرف غذا به حال خود باقى بود و به همه همسايه ها نيز از آن دادم، و «جعل الله فيها بركه و خيرا كثيرا.» [بحارالانوار، ج 43، ص 27، روايت 30- همچنين در اين رابطه روايت 35، ص 29، و روايت 38، و روايت 51، ص 59 از همان جلد ملاحظه شود.]

- خداوند، در آن بركت و خير فراوان قرار داد.

حديث چهارم:

ابوذر- رضوان الله تعالى عليه- مى گويد: رسول الله صلى الله عليه و آله مرا فرستاد تا على عليه السلام را بخوانم، به خانه ايشان آمدم و صدايش زدم، كسى جواب نداد، (و ديدم كه) آسياب حركت مى كند و كسى كنار آن نيست و آن را نمى گرداند. دوبار صدا زدم، وى بيرون آمد (تا اينكه به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيديم، و) رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم متوجه على عليه السلام شد و به گوش وى سخنى فرمود كه من نفهميدم.

گفتم: تعجب مى كنم از آسياب خانه على عليه السلام كه خود بخود مى گردد.

حضرت فرمود:

«ان ابنتى فاطمه ملا الله قلبها و جوارحها ايمانا و يقينا.»

- خداوند، قلب و اعضا و جوارح دخترم فاطمه را از ايمان و يقين پر كرده است.

خداوند به ضعف و نحيفى او آگاه است، لذا او را كمك و كفايت مى كند. مگر نمى دانى كه خداوند ملائكه اى دارد كه عهده دار كمك و معونت آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم هستند؟! [بحارالانوار، ج 43، ص 29، روايت 34- و نيز احاديث 36 و 37، ص 30 و نيز ص 47، سطر 3 و 4 و حديث 55، ص 63 و حديث 59،ص 66 ملاحظه شود تا كرامات آن حضرت عليهاالسلام بيشتر مورد نظر قرار گيرد.]

حديث پنجم:

شيخ طوسى در كتاب اختيار الرجال، از امام صادق عليه السلام و سلمان فارسى- رضوان الله تعالى عليه- نقل مى كند: هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام را از منزلش بيرون كشيدند، فاطمه عليهاالسلام خارج شد و به مزار (رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم) رفت و فرمود: دست از پسر عمويم برداريد، قسم به آنكه محمد را بحق مبعوث نمود، اگر او را رها نكنيد، موهاى سر خود را پريشان خواهم كرد، و پيراهن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را به سر خواهم گذاشت، و به پيشگاه الهى فرياد خواهم كشيد. كه ناقه ى صالح نزد خدا از بچه هاى من گرامى تر نبود.

سلمان مى گويد: به خدا قسم، ديدم پايه ى ديوارهاى مسجد از پايين بركنده شد و از زمين فاصله گرفت، به حدى كه اگر كسى مى خواست از زير آن رد شود، مى توانست.نزديك حضرت رفتم و عرض كردم: اى سيده و خانم من، خداوند- تبارك و تعالى- پدرت را به عنوان رحمت (براى عالميان) برانگيخت، شما نقمت مباشيد. در اين هنگام ديوارها به جاى خود بازگشت، و غبار از زير ديوار برخاست تا حدى كه داخل بينى هاى ما گرديد. [بحارالانوار، ج 43، ص 47.]

بيان:

اين بود بخشى از احاديثى كه بر زهد و ايثار استجابت دعا و ساير كرامات آن بانوى بزرگوار عليهاالسلام دلالت مى كرد، كه ما به جهت اختصار و عدم گنجايش اين كتاب، قسمتى را در متن آورده و به بعضى ديگر در پاورقى اشاره كرديم. كلمات اميرالمؤمنين و فاطمه ى زهرا درباره ى يكديگر

حديث اول:

اصبغ بن نباته مى گويد از اميرالمومنين عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:

«والله، لاتكلمن بكلام لا يتكلم به غيرى الا كذاب، ورثت نبى الرحمه، و زوجتى خير نساء الامه، و انا خير الوصيين.» [بحارالانوار، ج 43، ص 143.]

- به خدا قسم، سخنى را مى گويم كه هيچ كس غير از من به آن سخن لب نمى گشايد، مگر دروغگو: وراثت از پيامبر رحمت از آن من است، و همسر من بهترين زنان امت است، و من نيز بهترين اوصيا هستم.

حديث دوم:

در حديث سويد بن غفله آمده است كه: چون على عليه السلام چشمش به فاطمه عليهاالسلام افتاد، فرمود:

«بابى انت و امى.» [بحارالانوار، ج 43، ص 153، از روايت 10- اين حديث به طور كامل در فصل بيستم، حديث چهارم خواهد آمد.]

- پدر و مادرم فدايت!

حديث سوم:

در ابتداى وصيت فاطمه عليهاالسلام در ايام كسالتش به اميرالمومنين عليه السلام آمده است:

«يا ابن عم، ما عهدتنى كاذبه و لاخائنة، و لا خالفتك منذ عاشرتنى.»

- اى پسر عمو، هيچگاه مرا دروغگو و خيانتكار نديدى، و از آن زمان كه با من زندگى كردى، با تو مخالفت نكرده ام.

حضرت على عليه السلام فرمود:

«معاذ الله، انت اعلم بالله و ابر و اتقى و اكرم و اشد خوفا من الله (من) ان اوبخك بمخالفتى...» [بحارالانوار، ج 43، ص 191، از روايت 20.]

- پناه به خدا، تو عالم تر به خدا و نيكوكارتر و پرهيزگارتر و گرامى تر و خوف تو از خدا بيشتر از آن است كه من تو را به نافرمانى از خود سرزنش كنم...

حديث چهارم:

در حديث تشريف فرمايى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم در صبح زفاف به خانه على عليه السلام آمده است: حضرت، از على عليه السلام پرسيد:

«كيف وجدت اهلك؟»

- همسرت را چگونه يافتى؟

عرض كرد:

«نعم العون على طاعه الله!»

- خوب ياورى است بر طاعت و بندگى خدا. و از فاطمه عليهاالسلام نيز همين سوال را پرسيد، عرض كرد:

«خير بعل» [بحارالانوار، ج 43، ص 117.]

- بهترين شوهر است.

حديث پنجم:

در قسمتى از كلمات حضرت زهرا عليهاالسلام در بستر بيمارى، آنگاه كه زنان مهاجر و انصار به عيادت وى آمده بوند، آمده است:

«و ما نقموا من ابى الحسن، نقموا والله منه نكير سيفه، و شده و طئه، و نكال وقعته، و تنمره فى ذات الله- عزوجل-» [بحارالانوار، ج 43، ص 158، حديث 8.]

- دشمنى با شخص ابى الحسن (اميرالمومنين عليه السلام) نداشتند، (بلكه) به خدا قسم از نهى و انكار شمشيرش و از شدت جنگ و كشتار، و از عقوبت ضربات پى در پى او، و از خشم او در ذات (و خشنودى) خداوند- عزوجل- به شدت ناراحت بودند.

بيان:

اين بود قسمتى كوتاه از كلمات اين دو بزرگوار درباره يكديگر. با آنكه كلمات خيلى كوتاه است، ولى معانى بلندى را در بردارد و به خصوص آن 