 بودى، برترين واسطه و بهترين پيوند ميان رسالت و وصايت.

محال بود كسى نداند آنكه پشت در ايستاده، پاره تن رسول الله است.

هنوز زود بود براى فراموش شدن اين حديث پيامبر كه :

ــ فاطِمَةُ بِضْعَةُ مِنّى، فَمَنْ اذاها فَقَدْ اذانى وَ مَنْ آذانى فَقَدْ آذَالله.

فاطمه پاره تن من است، هر كه او را بيازارد، مرا آزرده است و هر كه مرا بيازارد خدا را.

وقتى آتش از دَر خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بيار معركه ابوبكر، آنچنان به دَر حريم نبوت لگذ زد كه فرياد تو از ميان دَر و ديوار به آسمان رفت.

مادر! مرا از عاشورا مترسان. مرا به كربلا دلدارى مده.

عاشورا اينجاست! كربلا اينجاست!

اگر كسى جرأت كرد در تب و تاب مرگ پيامبر، خانه دخترش را آتش بزند، فرزندان او جرأت مي‌كنند، خيمه‌هاى ذرارى پيغمبر را آتش بزنند.

من بچه نيستم مادر!

شمشيرهايى كه در كربلا به روى برادرم كشيده مي‌شود، ساخته كارگاه سقيفه است. نطفه اردوگاه ابن سعد در مشيمه سقيفه منعقد مي‌شود.

اگر على اينجا تنها نماند كه حسين در كربلا تنها نمي‌ماند.

حسين در كربلا مي‌خواهد با دليل و آيه اثبات كند كه فرزند پيامبر است. پيامبرى كه تو در خانه او و در حريم او مورد تعدى قرار گرفتى.

تعدى به حريم فرزند پيامبر سنگين‌تر است يا نوه پيامبر؟

مادر! در كربلا هيچ زنى ميان در و ديوار قرار نمي‌گيرد.

خودت گفته‌اى. ما حداكثر تازيانه مي‌خوريم، اما ميخ آهنين، بدنهايمان را سوراخ نمي‌كند.

مادر! وقتى تو را از پشت دَر بيرون كشيدند، من ميخ‌هاى خونين را ديدم.

نگو گريه نكن مادر! بايد مُرد در اين مصيبت، بايد هزار بار جان داد و خاكستر شد.

ما سخت جانى كرده‌ايم كه تاكنون زنده مانده‌ايم.

گو كه روزى سخت‌تر از عاشورا نيست.

در عاشورا كودك شش ماهه به شهادت مي‌رسد، اما تو كودك نيامده‌ات ـ محسن‌ات ـ به شهادت رسيد.

من ديدم كه خودت را در آغوش فضه انداختى و شنيدم كه به او گفتى :

ــ مرا بگير فضه، كه محسن‌ام را كشتند.

پيش از اين اگر كسى صدايش را در خانه پيامبر بالا مي‌برد، وحى نازل مي‌شد كه پايين بياوريد صدايتان را".

اگر كسى پيامبر را به نام صدا مي‌كرد وحى مي‌آمد كه "نام پيامبر را با احترام بياوريد."

هنوز آب تغسيل پيامبر خشك نشده، خانه‌اش را آتش زدند. آن آتش كه عصر عاشورا به خيمه‌ها مي‌گيرد، مبدأش اينجاست.

دختر اگر درد مادرش را نفهمد كه دختر نيست.

من كربلا را ميان دَر و ديوار ديدم، وقتى كه ناله تو به آسمان بلند شد.

بعد از اين هيچ كربلايى نمي‌تواند مرا اينقدر بسوزاند.

شايد خدا مي‌خواهد براى كربلا مرا تمرين دهد تا كاروان اسرار را سرپرستى كنم، اما اين چه تمرينى است كه از خود مسابقه مشكلتر است.

در كربلا دشمن به روشنى خيمه كفر علم مي‌كند،(26) اما اينها با پرچم اسلام آمدند، گفتند از فتنه مي‌هراسيم، كدام فتنه بدتر از اين؟ ديگر چه مي‌خواست بشود؟

كدام انحراف ايجاد نشد؟ كدام جنايت به وقوع نپيوست؟ كدام حريم شكسته نشد؟ كاش كار به همينجا تمام مي‌شد.

تو را كه تا مرز شهادت سوق دادند، تو را كه از سر راه برداشتند، تازه به خانه ريختند.

پدر كه حال تو را ديد، برق غيرت در چشمهاى خشمناكش درخشيد، خندق‌وار حمله برد، عمر را بلند كرد و بر زمين كوبيد، گردن و بيني‌اش را به خاك ماليد و چون شير غريد :

ــ اى پسر صحاك! قسم به خدايى كه محمد را به پيامبرى برانگيخت، اگر مأمور به صبر و سكوت نبودم، به تو مي‌فهماندم كه هتك حرمت پيامبر يعنى چه؟

و باز خندق‌وار از روى او بلند شد تا خشم، عنان حلمش را تصاحب نكند.

اما...اما تداعي‌اش جگرم را خاكستر مي‌كند.

به خود نيامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و ديگران، ريسمان در گردن پدر افكندند تا او را براى بيعت گرفتن به مسجد ببرند.

ريسمان در گردن خورشيد. طناب بر گلوى حق. مظلوميت محض.

تو باز نتوانستى تاب بياورى. خودت نمي‌توانستى به روى پا بايستى اما امامت را هم نمي‌توانستى در چنگال دشمنان تنها بگذارى.

خود را با همه جراحت و نقاهت از جا كندى و به دامن على آويختى.

ــ من نمي‌گذارم على را ببريد.

نمي‌دانم تازيانه بود، غلاف يا دسته شمشير بود، چه بود؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوى مجروح تو زد كه تو از حال رفتى و دستت رها شد.

انگار نه بر بازو و پهلوى تو كه بر قلب ما مي‌زد، اما ما جز گريه چه مي‌توانستيم بكنيم؟

و پدر هم كه خود در بند بود.

تو از هوش رفتى و پدر را كشان كشان به مسجد بردند. در راه رو به سوى پيامبر برگرداند و گفت :

يَابْنَ اُمّ اِنَّ الْقّوم اسْتَضْعفونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى.

برادر! اين قوم بر ما مسلط شده‌اند و دارند مرا مي‌كشند.

يعنى همان كلام هارون به برادرش موسى در مقابل يهود بني‌اسرائيل.

شايد مي‌خواست علاوه بر درد دل با پيامبر، يهود و سامرى را تداعى كند.

و شايد مي‌خواست اين حديث پيامبر را به ياد مردم بياورد كه به او گفته بود :

انت منى بمنزله هرون من موسى الا انه لا نبى بعدى.

تو براى من مثل هرون براى موسايى (كه برادرش بود و وزيرش) با اين تفاوت كه نبوت به من ختم مي‌شود (و وصايت با تو آغاز مي‌شود)

عمر به پدر گفت :

على بيعت كن.

پدر گفت :

ـ اگر نكنم چه مي‌شود؟

عمر به پدر، به برادر و وصى پيامبر، به جان پيامبر گفت :

ــ گردنت را مي‌زنم.

پدر گردنش را برافراشت و گفت :

ــ در اينصورت بنده خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌اى.

عمر گفت :

ــ بنده خدا آرى اما برادر پيامبر نه.

پدر تا اين حد وقاحت را تصور نمي‌كرد، پرسيد :

ــ يعنى انكار مي‌كنى كه پيامبر بين من و خودش، صيغه برادرى جارى كرد؟

عمر گفت و ابوبكر هم :

ــ انكار مي‌كنيم، بيعت كن.

پدر گفت :

ــ بيعت نمي‌كنم. من در سقيفه نبودم اما استدلال شما در آنجا اين بود كه شما از انصار به پيامبر نزديك‌تر بوده‌ايد، پس خلافت از آن شماست. من بر مبناى همين استدلالتان به شما مي‌گويم كه خلافت حق من است، هيچكس به پيامبر نزديكتر از من نبوده و نيست. اگر از خدا مي‌ترسيد، انصاف دهيد.

هيچكدام حرفى براى گفتن نداشتند.

اما عمر گفت :

ــ رهايت نمي‌كنيم تا بيعت كنى.

پدر رو به عمر كرد و گفت :

ــ گره خلافت را براى ابوبكر محكم مي‌كنى تا او فردا آن را براى تو باز كند. از اين پستان بدوش تا سهم شير خودت را ببرى.

بخدا كه اگر با شما غاصبان نيرنگ‌باز بيعت كنم.

تو وقتى به هوش آمدى از فضه پرسيدى :

ــ على كجاست؟

فضه گفت كه او را به مسجد بردند.

من نمي‌دانم تو با كدام توان به سوى مسجد دويدى و وقتى على را در چنگال دشمنان ديدى و شمشير را بالاى سرش فرياد كشيدى :

ــ اى ابوبكر! اگر دست از سر پسر عمويم برندارى، سرم را برهنه مي‌كنم، گريبان چاك مي‌زنم و همه‌تان را نفرين مي‌كنم. به خدا نه من از ناقه صالح كم ارج‌ترم و نه كودكانم كم‌قدرتر.

همه وحشت كردند، اى واى اگر تو نفرين مي‌كردى! اى كاش تو نفرين مي‌كردى.

پدر به سلمان گفت :

ــ برو و دختر رسول الله را درياب. اگر او نفرين كند...

سلمان شتابان به نزد تو آمد 