از خونتان سيراب مى كنم. و نيز در حديث سلمان و عبدالله عباس منقول است: چون خليفه ى دوم به فاطمه عليهاالسلام جسارت نمود، على عليه السلام قصد كشتن او را كرد، ولى وصيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه او را به صبر و شكيبايى دستور داده بود، يادش آمد، فرمود: اى پسر صهاك، قسم به آن كس كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به نبوت مكرم نمود ، «لو لا كتاب من الله سبق، لعلمت انك لا تدخل بيتى.» [بحارالانوار،ج 43، ص 198، روايت 29.]

- اگر نظر به خواسته پروردگار نداشتم، (كه وظيفه ى مرا قبل از اين تعيين نموده)، مى دانستى كه جرأت داخل شدن به خانه مرا نداشتى.

نكته ى ديگر آنكه: وظيفه نبى و رسول آن است كه مردم را به سوى خود دعوت كند، ولى وصى از آنجا كه از سوى نبى معرفى شده، وظيفه ندارد كه به سوى مردم برود و از آنان بخواهد كه از او اطاعت كنند، بلكه اين وظيفه ى مردم است كه به سوى او بروند و با او بيعت نمايند و اطاعتش كنند. چنانكه در كتاب احتجاج در حديثى از اميرالمومنين عليه السلام در محاجه با خوارج منقول است كه مى فرمايد:و اما اينكه مى گوييد من وصى بودم و آن را تباه كرده ام، اين شماييد كه كفر ورزيديد و ديگران را بر من مقدم داشتيد، و امر وصايت و خلافت را از من باز گرفتيد ، «و ليس على الاوصياء الدعاء الى انفسهم. انما يبعث الله الانبياء فيدعون الى انفسهم، (و اما) اولصى فمدلول عليه، مستغن عن الدعاء الى نفسه.»

- اوصيا وظيفه ندارند كه مردم را به سوى خود دعوت كنند، بلكه تنها پيامبران را خداوند مكلف نموده كه مردم را به سوى خود بخوانند، ولى وصى بى نياز از اين امر است.

سپس حضرت استشهاد به قرآن شريف نمود و چنين فرمود: خداوند- عزوجل- مى فرمايد:

(ولله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا) [آل عمران: 97.]

- بر عهده ى مردم است كه براى خدا، كسانى كه استطاعت دارد حج خانه ى خدا را بجا آورند.

اگر مردم حج را ترك كنند، نبايد خانه ى خدا را به سبب ترك كردن ايشان تكفير كرد، بلكه آنان تكفير مى شوند كه حج را ترك كرده اند، زيرا خداوند خانه اش را براى شما به عنوان نشانه قرار داده و نيز مرا نشانه قرار داد، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

«يا على، انت منى بمنزله الكعبه، توتى و لا تاتى.» [و سائل الشيعه، ج 8، ص 21، روايت 4.]

- اى على، تو نسبت به من، مثل كعبه هستى كه بايد مردم به سوى تو بيايند، نه آنكه تو به سوى آنان بروى.

به اين ترتيب، مناسب است كه فاطمه عليهاالسلام به حساب عالم بشريت و با آنكه معرفت كامل به مقام على عليه السلام و قدرت ايشان داشت، پس از محاجه با خليفه ى اول در مسجد و خواندن خطبه، از على عليه السلام سوال و استفسار نمايد:

«إشتملت شمله الجنين؟...» [توضيح ديگر در رابطه با اين فرمايش حضرت زهرا عليهاالسلام در آخر فصل بيست و يكم گذشت.]

- چرا همچون فرزند در رحم مادر، جامه بر خود پيچيده، خانه نشين شده اى؟... و چون توجه به عالم غيب خود كند و متوجه مقام على عليه السلام شود، در مقام عذرخواهى بفرمايد:

«عذيرى منك عاديا، و منك حاميا.»

- خدا عذر خواه من است از تو (و يا مرا معذور مى دارد كه با تو اينگونه سخن گفتم و داد خواهى كردم) و خدا مرا به حمايت تو معذور مى دارد. و بعد مى فرمايد:

«شكواى الى ابى، و عدواى الى ربى.»

- شكايات خود را خدمت پدرم خواهم برد، و دادخواهى ام را به خدا عرضه خواهم داشت.

«اللهم، انت اشد قوه و حولا، و احد باسا و تنكيلا.»

- خداوندا، قدرت و قوه تو از همه بيشتر، و عذاب و نكال تو از همه برنده تر و سخت تر است.

در پايان نيز على عليه السلام فرمود:

«فاحتسبي لله.»

- به حساب خدا بگذار.

سرانجام فاطمه عليهاالسلام عرض كرد:

«حسبى الله.» [بحارالانوار، چاپ قديم، ج 8، ص 106.]

- خدا مرا كفايت مى كند. خشم فاطمه (سلام الله عليها)

دفعتاً خبر آمد كه فدك از دست رفت و اين براى شما بانوى من كه تازه داغ غصب خلافت ديده بوديد، كم غمى نبود.

كارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند :

ــ خليفه ما را از فدك بيرون كرد و افراد خود را در آنجا گماشت.

شما در بستر بيمارى بوديد. رنگ رويتان زرد بود و دستهايتان هنوز مي‌لرزيد، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به كبودى نشسته بود.

از هماندم كه عمر در را بر پهلوى شما شكست و جان كودك همراهتان را گرفت و شما فرياد زديد :

ــ فضه مرا درياب!

من فهميدم كه كار تمام است و شده است آنچه نبايد بشود. شما مضطر و مضطرب از بستر بيمارى جهيديد و گفتيد :

ــ چرا؟!!

و شنيديد :

ــ فدك را هم غصب كردند، به نفع حكومت غصبى.

ــ چرا؟!

اين چرا ديگر جوابى نداشت، نه فقط كارگزاران شما كه خود خليفه هم براى اين چرا پاسخى نداشت.

من كه كنيزي‌ام ـ به افتخار ـ در خانه شما، مي‌دانم كه :
فدك قريه‌اى است در اطراف مدينه، از مدينه تا آنجا دو ـ سه روز راه است. اين باغ از ابتدا دست يهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در اين سال كه اسلام، نضج و قدرتى فوق‌العاده مي‌گيرد، يهود، بيم زده، از در مصالحه در مي‌آيند. و اين باغ را به شخص پيامبر هديه مي‌كند تا در امان بمانند.

پيامبر آن را مي‌پذيرد و باغ در دست پيامبر مي‌ماند تا آيه "واتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ"... نازل مي‌شود و پيامبر به دستور صريح خداوند، فدك را به شما مي‌بخشد."

اين، واقعيتى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند. اگر پدرتان رسول خدا هم پيش از ارتحال، همه مسلمانان را جمع مي‌كرد و سؤال مي‌فرمود: فدك از آن كيست؟ همه بي‌تأمل مي‌گفتند :

ــ فاطمه.

اينكه حالا چرا همه خفقان گرفته‌اند و دم بر نمي‌آورند، من نمي‌دانم. حداقل بايد همان فقرا و مساكينى كه از اين باغ به دست شما روزى مي‌خوردند و حالا نمي‌خورند صدايشان دربيايد، اما انگار ايمان مردم هم با پيامبر، رخت بربست و جاى آن را رعب و وحشت و حب دنيا گرفت.

شما برخاستيد، با همان حال نزار و تن بيمار.

پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروك تازه‌اى بر پيشانى مباركتان مي‌نشست، اما از اين حادثه، آنچنان برآشفتيد كه من مبهوت شدم.

مرا ببخشيد بانوى عالميان! با خودم فكر كردم كه اين فدك مگر چيست كه غصب آن زهراى مرضيه را اينگونه برمي‌آشوبد؟

فدك ملك با ارزش و پردرآمدى است. درست، اما براى فاطمه بريده از دنيا و پيوسته به عقبى كه مال دنيا، ارزش نيست، تازه، از فدك هم كه خود هيچگاه بهره نمي‌برديد.

فدك در تملك شما بود و فقر از سر و روى اين خانه مي‌باريد. فدك از آن شما بود و نان جويى هم سفره شما را زينت نمي‌داد. فدك ملك شخص شما بود و روزها و روزها دودى از مطبخ اين خانه بلند نمي‌شد. شوى شما على، جان عالمى بفداش، هزاران هزار درهم را در ساعتى بين فقرا تقسيم مي‌كرد، دستهايش را مي‌تكاند و گرسنگي‌اش را به خانه مي‌آورد.

پس چه رازى بود در اين ماجرا كه شما را چون اسپندى از بستر بيمارى خيزاند و به سوى ابوبكر كشاند؟ من اين راز را دريافتم. اما چه فرقى مي‌كند كه فضه خادمه‌اى اين راز را دريافته باشد يا نيافته باشد. كاش مردم اين راز را مي‌فهميدند