، ايمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟

فدك براى شما باغ و ملك نبود، روى ديگر سكه خلافت بود.

و شما به همان محكمى كه در مقابل غصب خلافت ايستاديد، در مقابل غصب فدك مقاومت كرديد، شما در ماجراى غصب فدك درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پيام پيامبر را مي‌ديديد.

فدك يعنى خلافت و خلافت يعنى فدك، فدك بُعد اقتصادى خلافت است و خلافت بعد سياسى فدك و خلافت و فدك يعنى اسلام، يعنى پيامبر، يعنى سنت نبوى.

وقتى جنازه پيامبر بر زمين است، مي‌توان حكم او را در خاك كرد، وقتى هنوز رطوبت قبر پيامبر خشك نشده، مي‌توان كلام او را لگدمال كرد، هر اتفاق و انحراف ديگرى بعيد نيست.

و اسلام بعد از چهار روز پوستين وارونه مي‌شود بر تن خلق الله كه جز تمسخر برنمي‌انگيزد.

و اين بود آنچه جگر شما را مي‌سوزاند و بر جان شما ـ سرور زنان عالم ـ آتش مي‌افكند.

غضبناك و خشم‌آلود به ابوبكر فرموديد :

ــ فدك از آن من است، مي‌دانى كه پدرم به امر خدا آن را به من بخشيده است، چرا آن را غصب كردى؟

ابوبكر گفت :

ــ بر اين مدعايت شاهد بياور.

به شما، به مخاطب آيه "إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً".

گفت: شاهد بياور. به كسى كه كلامش حجت است گفت كه شاهد بياور.

يعنى، زبانم لال، پناه بر خدا، صديقه كبرى، راستگوترين زن عالم دروغ مي‌گويد،

يعنى آنكه رسول الله درباره‌اش فرمود :

ــ "اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتى فاطِمَةَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِكَ سُمّيَتْ فاطِمَه".

خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب، فاطمه، فاطمه ناميده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات مي‌شود؟!

يعنى آنكه به تصريح پيامبر، خشم خدا در گروى خشم اوست و رضاى خدا، در گروى رضاى او، بايد كلامش بواسطه كسى ديگر تأييد شود؟!

بانوى من! جسارت حد و مرز نمي‌شناسد، بخصوص در وادى جهالت.

ولى شما پذيرفتيد، شما عصاره صبريد، شما اسوه استقامتيد. فرموديد :

ــ باشد، شاهد مي‌آورم.

و على را كه گواه خلقت بود، به شهادت برديد.

ــ كافى نيست، يك نفر براى شهادت كافى نيست.

عجب! پس وا اسلاماه! وامحمداه!... خليفه نشنيده است اين كلام پيامبر را كه :

اَلْحَقُّ مَعَ عَلى وَ عَلى مَعَ الْحَقْ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دَار.

هميشه حق با على است و على با حق است. حق به دور على مي‌گردد، حق دنباله‌روى على است، هرجا على باشد حق حضور مي‌يابد.

اين كلام به آيه قرآن مي‌ماند، نص صريح كلام پيامبر است. پيامبر آنقدر اين كلام را در زمان حيات خويش تكرار كرده است كه هيچكس ناشنيده نماند.

و اين يعنى كلام على حكم است. عين عدالت است و اطاعت مي‌طلبد.

خليفه در محضر آب، دنبال خاك براى تيمم مي‌گشت. چه طهارتى! چه تيممى! چه نمازى!

جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبورى كرديد وشاهدى ديگر برديد.

ام ايمن شاهد ديگر شما به خليفه گفت :

ــ شهادت نمي‌دهم مگر اينكه اعترافى از تو بگيرم.

ــ چه اعترافى؟

ــ كلام مشهور پيامبر در مورد من چيست؟ خودت اين را از زبان رسول نشنيدى كه فرمود "ام ايمن از زنان بهشتى است؟"

ــ راستش چرا، شنيدم. همه شنيدند.

ــ من زنى از زنان بهشت، شهادت مي‌دهم كه پس از نزول آيه "وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ..." پيامبر، فدك را به امر خدا به فاطمه بخشيد.

خليفه خلع سلاح شد :

ــ باشد، فدك از آن تو.

ــ بنويس!

ــ نياز به...

ــ بنويس!

و خليفه نوشت كه فدك از آن زهراست.

تمام؟ نه، عمر وارد شد :

ــ چه كردى ابوبكر؟

ــ هيچ، فدك از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم. عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره كرد. بند دل ما را. كاش من درون سينه‌تان بودم و به جاى آن جگر نازنينتان مي‌سوختم. كاش شما دختر پيامبر نمي‌بوديد، كاش فاطمه نمي‌بوديد، كاش اينقدر خوب نمي‌بوديد، كاش اينقدر عزيز نمي‌بوديد كه دل ما اينقدر آتش نمي‌گرفت.

اشك در چشمان شما نشست ولى سكوت كرديد. هيهات از اين سكوت و صبورى!

امير مؤمنان على، آهى از سر درد كشيد و گفت :

ــ چرا چنين مي‌كنيد؟

گفته شد :

ــ شهود كم‌اند، بايد بيشتر شاهد بياوريد.

امام على رو به ابوبكر كرد و فرمود :

ــ اگر مالى در دست كسى باشد و من ادعا كنم كه آن مال از من است، تو از كداميك شاهد طلب مي‌كنى؟ از آن كه مال در دست اوست و ذواليد است يا من كه ادعا مي‌كنم.

ابوبكر گفت: حكم اسلام اين است كه بايد از مدعى، شاهد طلب كرد نه از آنكه مال در دست اوست.

على فرمود :

ــ پس چرا از فاطمه شاهد مي‌خواهى در حاليكه فدك در تملك و تصرف او بوده است.

ابوبكر در مقابل اين برهان روشن از پاى درآمد و سكوت كرد ولى عمر با جسارت جواب داد :

ــ على! رها كن اين حرف‌ها را، فدك را پس نمي‌دهيم.

على، كوه استوار حلم فرمود :

ــ اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون... وَ سَيَعْلَمُ الَّذين ظَلَمُوا اَى مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.

به يقين آنها هم مي‌دانستند كه على براى حفظ اصل اسلام، مأمور به سكوت است وگرنه هيچگاه تا بدين پايه جرأت جسارت نداشتند.

بانوى من! وقتى به خانه بازگشتيد، گريه امانتان را ربود، آنچنانكه صداى ضجه‌تان فضاى خانه را پر كرد. پدرتان را صدا مي‌زديد و از حاكميت جور، شكوه مي‌كرديد.

ناگهان تصميم غريبى گرفتيد. اعلام كرديد كه به مسجد مي‌رويد و سخنرانى مي‌كنيد. آخرين حربه‌اى كه در دست مظلوم مي‌ماند، اظهار مظلوميت است و افشاگرى.

باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آنها كه خود را به خواب زده‌اند، بيدار نمي‌شوند، اما شايد آنها كه به خواب برده شده‌اند تكانى بخورند. هر چند وقتى كه خورشيد ولايت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب، مستمر.

اما وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلاّ الْبَلاغ.

خبر مثل رعد در فضاى مدينه پيچيد و شهر را لرزاند.

ــ فاطمه به مسجد مي‌آيد!

ــ دخت پيامبر مي‌خواهد سخنرانى كند!

ــ احتمالاً ماجراى غصب خلافت است.

ــ شايد ماجراى غصب فدك باشد.

ـ برويم.

مجسد به طرفه العينى غلغله شد. مهاجرين و انصار از هم‌ پيشى مي‌گرفتند. كودكان بر دوش مردان قرار گرفتند تا يادگار پيامبر را به محض ورود ببينند. انگار جمعيت مي‌خواست ديوارهاى مسجد را درهم بشكند يا لااقل عقب براند.

خليفه مصلحت نمي‌ديد منعتان كند و بيدارى مردم و رسوايى خويش را دامن بزند. خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته كار از دستشان در نرود و طوفان دردهاى شما، تخت بي‌بنيان خلافت را از جا نكند.

آرام اما باشكوه و وقار از خانه درآمديد. چون پا گذاشتن ماه در عرصه آسمان، اين شما بوديد يا پيامبر كه بر زمين مي‌خراميديد!؟ همه گفتند: انگار پيامبر زنده شده است. شبيه‌ترين فرد ـ حتى در راه رفتن ـ به پيامبر.

زنان بني‌هاشم، چون ستارگان شب تيره، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهى كردند.

وقتى شما