د نبود در ميان آنهمه جمعيت كه برخيزد و بگويد كه فاطمه، تو راست مي‌گويى؟

يك شمشير نبود در ميان آنهمه نيام خالى كه حق را از باطل جدا كند؟

در ميان آنهمه جنازه و جسد، يك دست مردانه نبود كه گوساله سامرى را در هم بشكند و حقانيت موسى و هرون را به اثبات بنشيند.

زنان بني‌هاشم با خود انديشيدند كه شايد كسى برخاسته، ما نمي‌بينيم، شايد صدايى درآمده ما نمي‌شنويم، سركشيدند و گوش خواباندند اما قبرستان مسجد، سوت و كور بود و حفّار القبور حقوق، خرسندِ اين سكوت.

فقط شايد دومى به اولى گفته باشد: خدا بكشد او را، چه خوب سخن مي‌راند.

مرده‌هاى هفت كفن پوسانده با زلزله از خاك بيرون مي‌افتند اما زلزله اين كلمات، خاك، از قبر دل هيچ زنده‌اى بلند نكرد.

شما شايد فكر كرديد كه رگ غيرت انصار را بجنبانيد، شايد آنها نه براى شما كه براى نجات خود از اين مرگ زودرس و خفت‌بار كارى بكنند.

رو كرديد به انصار و ادامه داديد :
اى جوانمردان! اى بازوان ملت! و اى ياوران اسلام!

اين خمودى و سستى و بي‌توجهى نسبت به حق من براى چيست؟

اين تغافل و سهل‌انگارى در برابر ستم چراست؟

آيا پدرم رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) نمي‌فرمود :
حرمت هركس با احترام به فرزندش داشته مي‌شود"؟

چه سريع يادتان رفت و چه با عجله از راه فرو افتاديد و چه تند به بيراهه پيچيديد. شما مي‌دانيد كه حق با من است و مي‌بينيد كه حق پايمال مي‌شود و مي‌توانيد از من حمايت كنيد و حق مرا بگيريد، اما نمي‌كنيد.

آيا مي‌گوئيد كه پيامبر مرد؟ و تمام؟

آرى اين مصيبتى برزگ است، مصيبتى در نهايت وسعت. شكافى است كه هيچگاه پرنمي‌شود و زخمى است كه هر روز بازتر مي‌شود.

زمين، تيره غيبت اوست و ستارگان بي‌فروغ از هجران او.

در مرگ او كوههاى اميد و آرزو متلاشى است و خارهاى يأس آشكار.

با مرگ او احترام از ميان رفته است و هيچ حريمى محفوظ نيست.

بخدا كه اين مصيبت، بد مصيبتى است، بزرگ بليه‌اى است.

بليه و مصيبتى كه هيچ حادثه توانفرسا و طاقت‌سوزى مثل آن نيست.

اما كتاب خدا اين مصيبت را پيش از ورود خبر داده بود، همان كتابى كه در خانه‌هاى شماست و شب يا روز، آرام يا بلند، با تلاوت يا زمزمه مي‌خوانيد و گفته بود كه :

اين حكمى حتمى است و قضائى قطعى كه پيش از اين هم بر انبياء و رسل وارد شده است و آن خبر اين است :

وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ
أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ


وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً


وَ سَيَجْزِى اللَّهُ الشَّاكِرِينَ.

و محمد جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى آمده‌اند، اگر او بميرد يا كشته شود، شما به گذشته بر‌مي‌گرديد و هر كس به جاهليت گذشته روى برد، به خداوند زيانى نمي‌رساند و خدا پاداش سپاسگزاران را مي‌دهد.

اى فرزندان قيله! (بانوى شرافتمندى كه نسب شما بدو مي‌رسد)

آيا رواست كه ميراث پدرم پايمال شود و شما نظاره‌گر باشيد؟

آيا رواست كه نداى تظلم مرا بشنويد و دم برنياوريد؟

صداى من در ميان اجتماعتان طنين مي‌افكند، دعوت مرا مي‌شنويد و از حال و روزم باخبر مي‌شويد.

شما از ابزار دفاع از حق، چيزى كم نداريد.

داراى عِدّه و عُدّه‌ايد. نفرات داريد، نيرو دارد، ابزار داريد، سلاح و زره و سپر داريد،

اما پاسخ دعوت مرا نمي‌دهيد؟ به داد من نمي‌رسيد؟

فرياد استغاثه مرا مي‌شنويد، اما ياري‌ام نمي‌كنيد؟

شما كه به شجاعت و جنگاورى معروفيد.

شما كه به خير و صلاح شهره‌ايد.

بر شما كه نام انصار و ياور نهاده شده.

شما كه دست چين شديد، برگزيده شديد. شما چرا؟

شما همانيد كه با عرب پيكار كرديد، زخم زديد و زخم خورديد، رنج كشيديد و محنت برديد، با امت‌هاى مختلف به مبارزه پرداختى، با پهلوانان و جنگجويان بزرگ ستيز كرديد.

پيوسته با ما گام برمي‌داشتيد و اوامر ما را گردن مي‌نهاديد.

تا آسياى اسلام بر محور خاندان ما به گردش درآمد و شير در پستان مادر دهر فرونى گرفت و نعره‌هاى شرك‌آميز خاموش شد و ديگ تهمت و طمع از جوش افتاد و شعله‌هاى كفر به خاموشى نشست و نواى هرج و مرج در گلو خفه شد و دين، نظام يافت و شكل گرفت.

و اكنون چرا بعد از آنهمه زبان آورى، دم فرو بسته‌ايد و به وادى حيرت افتاده‌ايد؟

چرا حق را بعد از آشكار شدنش مخفى مي‌كنيد؟

چرا پس از آنهمه پيشگامى عقب نشسته‌ايد؟ چرا پيمانهايتان را شكسته‌ايد؟

چرا بعد از ايمان، تازه به شرك روى آورده‌ايد؟

قرآن مي‌گويد :
آيا نمي‌جنگيد با گروهى كه عهد شكستند و كمر به اخراج رسول بستند و آتش جنگ را برافروختند. آيا مي‌ترسيد از آنان در حاليكه خدا سزاوارتر است براى ترسيدن اگر كه مؤمنيد."

به هوش، كه من مي‌بينم شما به سوى تنبلى و تن آسائى و عافيت طلبى مي‌رويد.

شما كسى را كه از همه سزاوارتر براى زمامدارى مسلمين بود، كنار گذاشتيد و با راحتى و تن‌پرورى خلوت كرديد و از تنگناى مسئوليت‌ها به فراخناى بي‌تفاوتى و بي‌خيالى روى آورديد.

آنچه را كه حفظ كرده بوديد، بيرون افكنديد و آنچه را كه فرو برده و اندوخته بوديد، از گلو برآورديد.

اما چه باك، اين آيه قرآن است كه :

اگر شما و هر كه روى زمين است، كافر شويد، به خدا زيانى نمي‌رسد و او حميد است و بي‌نياز از همگان.

آگاه باشيد كه من گفتم آنچه را بايد بگويم با اينكه مي‌دانم سستى و خوارى و ترك يارى حق در وجود شما لانه كرده و خيانت و بي‌وفايى با گوشت و پوستتان عجين شده.

ولى اينها جوشش دل اندوهگين است و فوران خشم و درد و حركت امواج خروشان غمى كه در درياى دل، تنگى مي‌كند و سر بر ساحل سينه مي‌سايد و رخ مي‌نمايد.

به هر حال اكنون حجت بر شما تمام است.

بگيريد اين خلافت را و آن فدك را ولى بدانيد كه پشت مركب خلافت زخم است و پاى آن تاول. نه سوارى مي‌دهد به شما و نه راه مي‌رود براى شما.

داغ ننگ بر آن خورده است و نشان از غضب خدا دارد. رسوايى ابدى با اوست.

هر كه به آن بياويزد فردا در آتش خشم خدا كه قلب‌ها را احاطه مي‌كند فرو خواهد افتاد.

بدانيد كه آنچه مي‌كنيد در محضر و منظر خداست.

و آنها كه ستم كردند بزودى خواهند دانست كه به چه بازگشتگاهى باز خواهند گشت. و من دختر آنكسى هستم كه شما را از عذاب دردناك پيش رويتان خبر داد.

پس بكنيد هرچه مي‌خواهيد و ما هم عمل مي‌كنيم و منتظر باشيد كه ما منتظر مي‌مانيم".

هرم گدازنده كلام شما فولاد سخت دلها را نه نرم، كه قدرى گرم كرد، زلزله سخن عرش لرزان شما، سنگ قبر دلهاى مرده را از جا نه كند كه سست كرد و تكان داد.

پاها به قدر اين پا و آن پا شدن جنبيد اما نه به اندازه برخاستن. دستها به قدر از تأسف بر هم نشستن جابجا شد اما نه به اندازه مشت شدن و برآمدن. بركه تعفن گرفته غيرت، موج برداشت، اما نه بقصد جارى شدن و سيل گرديدن و بنيان كندن.

پناه بر خدا اگر براى انعام و احشام سخن گفته بوديد، اميد فايده بيشتر بود.

فرياد نه، غوغا نه، خروش نه، 