مزمه‌اى در مسجد پيچيد، چون پچ پچ وهم آلود و بيم زده زنان، آن هنگام كه دلشان به راهى است و دستشان به كارى ديگر.

جرقه‌هاى برگرفته از اين آتش هولناك كلام، آنقدر كوچك بود كه به آب خدعه‌اى خاموش مي‌شد.

خليفه برخاست به پاسخگويى :

ــ اى دختر رسول خدا! پدرت با مؤمنان عطوف و كريم و رئوف و رحيم بود و با كافران عذاب و عقابى عظيم. درست است كه او پدر تو بوده است و نه زنان ديگر، او برادر شوى تو بوده است و نه ديگران. شوى تو در رفاقت با پيامبر و جلب رضايت و محبت او از همه پيش بود.

شما را جز سعادتمندان دوست نمي‌دارند و جز شقاوتمندان با شما دشمنى نمي‌كنند كه شما عترت پاك رسول خدا هستيد و برگزيده نجباى جهان.

شما راهنماى ما به سوى خير بوديد و به سمت بهشت. و تو بخصوص برگزيده زنان و دختر برترين پيامبران.

تو در كلامت صادقى و در فراوانى عقلت پيشقدم.

هرگز حقت را از تو نمي‌گيرم و در مقابل صداقت تو نمي‌ايستم.

بخدا من هرگز از رأى رسول خدا تجاوز نكردم و جز به اجازه او قدم برنداشتم.

و رائد به قوم و خويش خود دروغ نمي‌گويد.

من خدا را گواه مي‌گيرم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود :
ما پيامبران، طلا و نقره و خانه و مزرعه به ارث نمي‌گذاريم. ما فقط كتاب و حكمت و علم و نبوت به ارث مي‌گذاريم و آنچه ما به عنوان طعمه داريم بر عهده ولى امر بعد از ماست، او هرگونه بخواهد بر آن حكم مي‌كند.

و ما فدك را اكنون به مصرف خريد اسب و اسلحه مي‌رسانيم تا مسلمانان بوسيله آن با كفار و سركشان جهاد كنند.

من تنها و مستبدانه دست به اين كار نزدم بلكه با اتفاق نظر مسلمانان اين اقدام را كردم.

و اين مال و ثروت من براى تو و دراختيار تو، از تو دريغ نمي‌كنم و براى ديگرى ذخيره نمي‌نمايم.

كه تو سرور بانوان امت پدرت هستى و درخت پاك براى فرزندانت.

فضائل تو را نمي‌توانم انكار كنم و حتى از شاخ و برگ آن نمي‌توانم بكاهم آنچه دارم مال تو، ولى تو مي‌پسندى كه من در اين مورد بر خلاف گفته پدرت عمل كنم"؟!

چقدر از مردم فريب آشكار اين كلمات را دريافتند؟ چند بارقه يا جرقه به آب اين خدعه خاموش شد؟

شما باز برخاستيد و از اينكه در روز روشن، عقل و ايمان مردم را به يغما مي‌بردند، برآشفتيد :
سبحان الله! پيامبر خدا از كتاب خدا رويگردان بود؟ پيامبر خدا با احكام خدا مخالفت مي‌كرد؟!

نه، نه، او پا جاى پاى قرآن مي‌گذاشت و در پشت سوره‌ها راه مي‌رفت.

اما شما، شما مي‌خواهيد بر زور، لباس تزوير هم بپوشانيد؟ شما مي‌خواهيد قلدري‌تان را با خدعه و نيرنگ بيارائيد؟

اين كار شما بعد از وفات پيامبر، به همان دامهايى مي‌ماند كه براى هلاك او در زمان حيات او مي‌گسترديد.

اينك اين كتاب خداست كه ميان من و شما، روشن و قطعى و عادلانه، حكم مي‌كند، قرآن مي‌فرمايد :
يَرِثُنِى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ" زكريا از خداوند فرزندى خواست تا از او و آل‌يعقوب ارث ببرد. و مي‌فرمايد: "وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ" سليمان از داود ارث برد.

آرى خداوند در مورد سهم‌ها، فريضه‌ها، ميراث‌ها و بهره‌هاى زنان و مردان، روشن و قطعى حكم كرده تا بهانه دست اهل باطل نماند و براى هيچكس تا قيامت ترديدى پديد نيايد."

و بعد به مكر و خدعه برادران يوسف اشاره فرموديد كه برادر را در چاه افكندند و به خدعه و نيرنگ متوسل شدند و ماجرا را براى پدر به گونه‌اى ديگر آراستند و يعقوب پدر پاسخ داد :
نه چنين است، اين راهى است كه نفس مكارتان پيش پا نهاده است. ماجرا چنين نيست اما من صبر مي‌كنم و خدا هم در روشن كردن ماجرايى كه نقل مي‌كنيد كمك خواهد كرد."

اى واى كه حُب جاه و مقام چگونه گوش و چشم را كر و كور و دل را سنگ مي‌كند!

ابوبكر دوباره چشم‌ها را بست و دهان را گشود :
آرى، خدا و پيامبر راست گفته‌اند و دخترش نيز راست گفته است. تو معدن حكمتى و موطن هدايت و رحمت و پايه دين و سرچشمه حجت و دليل.

نمي‌توانم حرفهاى تو را انكار كنم و سخن حق تو را دور افكنم. اما اين مسلمين ميان من و تو داورى كنند. قلاده خلافت را اينها به گردن من آويختند و آنچه از تو گرفته‌ام به اتفاق اينها گرفته‌ام نه بر مبناى كبر و استبداد و بهره‌ورى. و خودشان هم شاهدند."

اينجا همان جايى بود كه مي‌بايست اتفاق بيفتد و زمان، همان زمانى بود كه مي‌بايست كودك اعتراض، زاده شود.

چرا كه خليفه، گناه را گردن مردم مي‌انداخت و غيرت اگر زنده بود، مي‌بايست از جا برخيزد.

اما هيچ اتفاقى نيفتاد. كودك اعتراض در شكم مرد و غيرت، كفنى ديگر پوساند. شما دلتان نيامد كه مردم به اين ارزانى خود را بفروشند و به اين راحتى روانه جهنم شوند.

رو كرديد به مردم و فرموديد :
اى مردم! كه به شنيدن سخن باطل تشنه‌تريد و راحت از كنار كردار زشت و زيان‌آور مي‌گذريد.

اَفَلا يَتَدَبِّروُنَ الْقُرانَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها.

آيا در قرآن انديشه نمي‌كنيد يا بر در دلهايتان قفل خورده است؟

نه چنين است. بل كارهاى زشت، دلهاى شما را سياه كرده است. تيرگى، گوشها و چشمهايتان را گرفته است.

چه بد با قرآن برخورد كرديد و چه بد راهى پيش پاى خليفه نهاديد و چه بد معامله‌اى كرديد!

به خدا قسم كه كمرهايتان در زير بار اين گناه خم خواهد شد و وِزر و وَبال آن پشيمانتان خواهد كرد.

زمانى كه پرده‌هاى غفلت از دلهايتان برداشته شود و زيان‌هاى اين كار آشكار گردد و آنچه را كه حساب نمي‌كرديد، بر شما هويدا شود.

آنجاست كه باطل‌گرايان زيان مي‌بينند."

باز هم هيچ خبرى نشد.

اين چوب بيدارى اگر بر كفن مردگان مي‌خورد، از آن خاك اعتراض برمي‌خاست. چه مرگى گريبان آن جمع را گرفته بود كه نفخه صور كلام شما هم آنها را از جا تكان نمي‌داد. واقعاً راحت‌طلبى، تن‌پرورى، بي‌مسئوليتى و آسايش‌جويى با انسان چنين مي‌كند؟! يا نه خدعه و تزوير و نيرنگ، بدين سادگى عقل و غيرت و شرف و مردانگى را مي‌ربايد؟

هر چه بود ديگر كسى نبود كه شايسته سخن شما باشد، لياقت داشته باشد كه مخاطب شما واقع شود.

باران در شوره‌زار! و طلوع خورشيد در شهر خفاشان!

روى برگردانديد از مردم روى گردانده از خدا و سرِ درد دل با پيامبر گشوديد و به اين اشعار تمثل جستيد :
بعد از تو اخبار غريب و مسائل پيچيده‌اى بروز كرد، كه تو اگر بودى اينچنين سخت و بزرگ به چشم نمي‌آمد.

ما تو را از دست داديم همانند زمينى كه از باران محروم مي‌شود و قوم تو مختل شدند و بيا ببين كه چه نكبتى بار آوردند.

هر خاندانى، قرب و منزلتى داشت در نزد خدا و بيگانگان الاّ ما.

وقتى تو رفتى و پرده خاك، روى تو را پوشاند، مردانى چند، اسرار درونى خود را كه در زمان حيات تو مخفى مي‌كردند، آشكار ساختند.

وقتى تو رفتى، آنها از ما روى گرداندند و ما را خوار كردند و ميراث ما را بلعيدند.

تو ماه شب چهارده بودى و نورى بودى كه روشنى مي‌بخشيدى و از جانب خداوند عزيز بر تو كتابها نازل مي‌شد.

جبرئيل با آيات قرآنى مونس ما بود، اما با رفتن تو، همه خيرها پوشيده شد.

اى كاش ما پيش از تو مرده بوديم و