ده نمايد، به خط مقدم جبهه ، نزد پدر رفت و فرمود:
حديث 48 :
قالت فاطمه عليها السلام : قرصا خبزته و لم تطب نفسى ، حتى اتيتك بهذه الكسره (84)
(قرص نانى كه مى بينيد براى غذاى فرزندانم آماده كردم ، اما دلم آرام نگرفت ناچار آن را ((در خط مقدم جبهه )) خدمت شما آوردم )
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
((اين اولين غذائى است كه پس از سه روز، پدرت بر دهان مى گذارد(85)
2- فلسفه جهاد
حضرت زهرا عليها السلام از نظر ارزشى ، فلسفه جهاد را بگونه شايسته اى معرفى مى فرمايد
و خود در پشت جبهه با پختن نان و كمك رساندن به پدر و همسر، در عمل نيز به جهاد مى انديشيد كه نسبت به ارزش جهاد در راه خدا فرمود:
حديث 49 :
قالت : امامتنا امانا للفرقه ، والجهاد عزا للاسلام
(امامت و رهبرى ما عترت پيامبر صلى الله عليه و آله عامل ايمنى و نجات از تفرقه و جدائى است و جهاد در راه خدا مايه عزت و جاودانگى اسلام است (86)
چ و ح : اول : حجاب و پوشش فاطمه عليها السلام
1- پرهيز از نامحرمان
مردى نابينا پس از اجازه گرفتن ، وارد منزل امام (عليه السلام ) شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله مشاهده فرمود كه حضرت زهرا عليها السلام برخاست ، فرمود: دخترم !اين مرد نابيناست .
پاسخ داد:
حديث 50 :
قالت فاطمه عليها السلام : ان لم يكن يرانى فانى اراه و هو يشم الريح (87)
(پدر، اگر او مرا نمى بيند، من او را مى نگرم !
اگر چه او نمى بيند اما بودى زن را استشمام مى كند!)
رسول خدا پس از شنيدن سخنان دخترش فرمود:
((شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى (88)))
2- ضرورت رعايت محرم و نامحرم
رسول گرامى اسلام ، درب خانه فاطمه عليها السلام را كوبيد و فرمود:
السلام عليكم اءادخل ؟
پاسخ شنيد:
حديث 51 :
قالت : عليك السلام يا رسول الله ادخل يا رسول الله
(سالم بر تو اى فرستاده خدا، داخل شويد اى رسول خدا)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
(ادخل و من معى ؟)
آيا داخل شوم با كسى كه همراه من است ؟
فاطمه عليها السلام فرمود:
يا رسول الله ليس على قناع
(اگر نامحرمى با شماست ، وارد نشويد كه چادر بر سر ندارم )
كمى بعد، چادر به سر كرد و فرمود: داخل شويد
رسول خدا دوباره سلام كرد و فرمود: با كسى كه همراه من است ؟
پاسخ داد:
عليك السلام يا رسول الله ادخل و من معك (89)
(سلام بر تو اى فرستاده خدا، داخل شويد با كسى كه همراه شماست (90))
3- در اوج عفت و حجاب
الف - نگرانى از كيفيت حمل جنازه بانوان
اسماء بنت عميس ، نقل مى كند:
روزهاى آخر زندگانى حضرت زهرا عليها السلام با او بودم ، روزى مرا به ياد كيفيت حمل جنازه توسط مردم انداخت ، و ابراز نگرانى فرمود: كه چرا جنازه زن را روى تخته اى مى گذارند و بالاى دست مردان و زنان حمل مى كنند؟!
حديث 52 :
قالت : انى قد استقبحت ما يصنع بالنساء، انه يطرح على المراة الثوب فيصفها لمن راى ، فلا تحملينى على سرير ظاهر، استرينى سترك الله من النار(91)
حضرت زهرا عليها السلام فرمود:
(من بسيار زشت مى دانم كه (جنازه ) زنان را پس از مرگ بر روى تابوت سرباز گذاشته و بر روى آن پارچه اى مى افكنند، كه حجم بدن را براى بينندگان نمايش مى دهد.
مرا بر روى تابوت آنچنانى نگذار و بدن مرا بپوشان كه خدا تو را از آتش ‍ جهنم باز دارد(92))
ب - سفارش به همسر
اسماء بنت عميس مى گويد: وقتى نگرانى حضرت زهرا عليها السلام را ديدم كه به امام على (عليه السلام ) فرمود:
حديث 53 :
اوصيك يابن عم ان تتخذلى نعشا فقد رايت الملائكه صوروا صورته
(وصيت مى كنم بشما اى پسر عمو! كه براى من تابوتى درست كنيد، همانگونه كه ملائكه شكل آن را بمن نشان داده اند)
خدمت آن حضرت توضيح دادم :
در سرزمين حبشه ، تابوتى براى حمل جنازه ها درست مى كنند كه بدن ميت را مى پوشاند و سپس به وسيله چوب هاى تر و شاخه هاى نازك درخت ، شكل و قيافه آن را ترسيم كردم .
حضرت زهرا عليها السلام خوشحال شده فرمود:
اصنعى لى مثله استرينى سترك الله من النار(93)
(براى من تابوتى مثل آن درست كن و مرا با آن بپوشان ، خدا تو را از آتش ‍ دوزخ حفظ نمايد(94))
دوم : حوريان بهشتى و شوق ديدار فاطمه عليها السلام
سلمان فارسى مى گويد:
با دعوت امام على (عليه السلام ) به منزل فاطمه عليها السلام رفتم ، تا آن حضرت مرا ديد، فرمود:
حديث 54 :
قالت : يا سلمان جفوتنى بعد وفاة ابى
(اى سلمان ! پس از وفات پدرم با من جفا كردى )
و آنگاه اجازه نشستن داد و فرمود:
حديث 55 :
قالت : فمه اجلس و اعقل ما اقول لك ، انى كنت جالسه بالامس فى هذا المجلس ، و باب الدار مغلق ، و انا اتفكر فى انقطاع الوحى عنا و انصراف جوار لم ير الراون بحسنهن ، و لا كهيئتهن و لا نضارة وجوههن ، و لا ازكى من ريحهن ، فلما رايتهن قمت اليهن متنكره لهن
فقلت : انتن من اهل مكه ام من اهل المدينه ؟
فقلن : يا بنت محمد لسنا من اهل مكه و لا من اهل المدينه ، و لا من اهل الارض جميعا غير اننا جوار من الحور من دارالسلام ، ارسلنا رب العزة اليك يا بنت محمد انا اليك مشتاقات
فقلت : للتى اظن اءنهااكبر سنا ما اسمك
فقالت : اسمى مقدوده
قلت : لم سميت مقدوده
قالت : خلقت للمقداد بن الاسود الكندى صاحب رسول الله
فقلت : للثانيه ما اسمك
قالت : ذرة
فقلت : و لم سميت ذره و انت فى عينى نبيله
قالت : خلقت لابى ذر الغفارى ، صاحب رسول الله
فقلت : للثالثه ما اسمك
قالت : سلمى
قلت : و لم سميت سلمى
قالت : انا لسلمان الفارسى مولى ابيك رسول الله (95)
(بنشين و درست بينديش در آن چه كه براى تو بازگو مى كنم .)
ديروز در اينجا نشسته بودم و فكر مى كردم كه با وفات رسول خدا، وحى الهى از ما قطع گرديد و از رفت و آمد ملائكه ديگر خبرى نيست .
ناگاه در بسته منزل باز شد و سه دختر وارد شدند كه از نظر زيبايى و شادابى و خوش بويى بى مانند بودند و هيچ چشمى به زيبايى آنان نديده است
از جايم برخاسته به سوى آنان رفتم ، حال آنكه چندان خوش آيند من نبود.
پرسيدم : از زنان مكه يا مدينه ايد؟
پاسخ داد:
((اى دختر محمد صلى الله عليه و آله ! ما از اهل مكه و مدينه و از مردم روى زمين نيستيم ، از حوريان بهشتى و عاشقان ديدار تو هستيم كه پروردگار ما را بسوى تو فرستاده است .))
از آن يك كه بزرگتر مى نمود، پرسيدم ، اسم تو چيست ؟
جواب داد: ((مقدوده ))
گفتم : چرا مقدوده ؟
گفت : براى زندگى با ((مقداد بن اسود)) آفريده شده ام .
از ديگرى پرسيدم : نام تو چيست ؟
گفت : ((ذره ))
گفتم : تو در ديدگان من بزرگ و نجيب مى آيى ، چرا ذره ؟
گفت : براى همسرى با ((ابوذر غفارى )) خلق شده ام
از سومى پرسيدم : تو چه نام دارى ؟
گفت : ((سلمى ))
پرسيدم : چرا سلمى ناميده شده اى ؟
گفت : خداوند مرا براى ((سلمان فارسى )) غلام پدرت آفريده است
سپس حوريان بهشتى خرمايى تازه كه خوش بوتر از مشك بود، به من بخشيدند.
سلمان فارسى مى گويد: از آن خرما مقدارى بمن عطا فرمود.
خرماها را برداشته در كوچه هاى مدينه به طرف منزل مى رفتم ، به هر كس از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيدم ، مى پرسيد، چه بوى عطر دلنشينى ! آيا مشك با خود حمل مى كنى ؟(96)
خ : اول : خداشناسى فاطمه عليها السلام
خداگرايى فاطمه
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله روزى از دخترش پرسيد:
