نفى عليه كودتاگران سقيفه ، به امام على (عليه السلام ) وصيت كرد:
حديث 203 :
قالت : انى اوصيك ان لايلى غسلى و كفنى سواك
و اذا انامت فاءدفنى ليلا و لا توذنن بى احدا
و لا توذنن بى ابابكر و عمر
و بحق محمد رسول الله صلى الله عليه و آله ان لا يصلى على ابوبكر و لا عمر(364)
(همانا من تو را وصيت مى كنم كه :
غسل و كفن كردن مرا كسى غير از تو انجام ندهد
و وقتى وفات كردم ، مرا شب دفن كن و هيچ كس را خبر نكن
و ابوبكر و عمر را نيز مطلع نساز
و تو را سوگند مى دهم بحق رسول خدا صلى الله عليه و آله كه ابوبكر و عمر بر جنازه من نماز نخوانند.(365))
امام صادق (عليه السلام ) نقل فرمود:
حضرت زهرا عليها السلام در لحظه هاى آخر زندگى خطاب به على (عليه السلام ) فرمود:
حديث 204 :
قالت : اذا توفيت لا تعلم احدا الا ام سلمه و ام ايمن و فضه و من الرجال ابنى و العباس و سلمان و عمارا والمقداد و اباذر و حذيفه و لا تدفنى الا ليلا و لا تعلم قبرى احدا
(وقتى وفات كردم هيچ كس را اطلاع نده مگر ام سلمه و ام ايمن و فضه را از زنان ، و از مردان دو فرزندم حسن و حسين عليهماالسلام و عباس و سلمان و عمار و مقداد و اباذر و حذيفه را خبر كن
مرا دفن نكن مگر در شب
و قبر مرا به هيچ كس اطلاع نده (تا مخفى بماند(366))
حضرت زهرا عليها السلام به اسماء بنت عميس فرمود:
حديث 205 :
قالت : يا اسماء اذا انامت فاغسلينى انت و على بن ابى طالب (عليه السلام ) و لا تدخلينى على احدا
(اى اسماء! وقتى من از دنيا رفتم تو و على (عليه السلام ) مرا غسل دهيد و هيچكس را بر سر جنازه من راه ندهيد(367))
2- وصيت به عدم شركت ظالمان در مراسم تدفين
حضرت زهرا عليها السلام خطاب به اميرالمومنين على (عليه السلام ) فرمود:
حديث 206 :
قالت : اوصيك ان لا يشهد احد جنازتى من هولاء الذين ظلمونى و اخذوا حقى فانهم عدوى و عدو رسول الله و لا تترك ان يصلى على احد منهم و لا من اتباعهم وادفنى فى الليل اذا اءوهنت العيون و نامت الابصار(368)
(تو را وصيت مى كنم كه هيچ كس از آنان كه به من ظلم كرده اند و حق مرا غصب نمودند، نبايد در تشييع جنازه من شركت كنند
زيرا آنها دشمنان من و دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشند
و اجازه نده كه فردى از آنها و پيروانشان بر من نماز بگزارد
مرا شب دفن كن ، آن هنگام كه چشم ها آرام گرفته و ديده ها به خواب فرو رفته باشند(369))
سوم : وصيتنامه نوشته شده
پس از وفات فاطمه عليها السلام ، حضرت اميرالمؤ منين وصيتنامه نوشته شده همسرش را درآورد و گشود و مطالعه فرمود. عبارات و مطالب ارزشمند آن چنين بود:
حديث 207 :
بسم الله الرحمن الرحيم . هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله ، اوصت وهى تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنه حق والنار حق و ان الساعه آتيه لا ريت فيها و ان الله يبعث من فى القبور
يا على انا فاطمه بنت محمد صلى الله عليه و آله زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا والاخره انت اولى بى من غيرى ، حنطنى و غسلنى و كفنى بالليل و صل على وادفنى بالليل و لا تعلم احدا و استودعك الله واقرء على ولدى السلام الى يوم القيامه (370)
(بنام خداوند بخشاينده و مهربان ، اين وصيتنامه فاطمه ، دختر رسول خداست ، در حالى وصيت مى كند كه شهادت مى دهد، خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد صلى الله عليه و آله بنده و پيامبر اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قيامت فرا خواهد رسيد و شكى در آن نيست و خداوند مردگان را زنده وارد محشر مى كند.
اى على (عليه السلام )، من فاطمه دختر محمد هستم ، خدا مرا به ازدواج تو درآورد، تا در دنيا و آخرت براى تو باشم . تو از ديگران بر من سزاوارترى ، حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگزار و شب مرا دفن كن و هيچكس را اطلاع نده . تو را بخدا مى سپارم و بر فرزندانم تا روز قيامت سلام و درود مى فرستم (371))آتش ظلم بر خانه وحى

من هم مثل شما تعجب كردم وقتى كه ديدم عده‌اى زن پشت در خانه جمع شده‌اند.

شما به من فرموديد :

ــ اسماء! ببين چه خبر است.

من رفتم و خبر آوردم كه :

ــ عده‌اى از زنان مهاجر و انصار به عيادت شما آمده‌اند.

من مي‌دانستم كه دل مباركتان از هر چه مهاجر و انصار، خون است اما هم مي‌دانستم كه كرامت شما ميهمان را از در خانه نمي‌راند، اگر چه ميهمان، جفاكار و خيانت‌پيشه باشد.

اين بود كه گفتم داخل شوند. عده‌شان زياد بود. وقتى دور بستر شما را گرفتند. اتاق كاملاً پر شد. آدمى دراين چهار روز عمر چه چيزهاى غريبى كه نمي‌بيند. آن از ملاقات عمر و ابوبكر و اين هم از عيادت زنان مهاجر و انصار.

پيكر را غرق زخم مي‌كنند و مي‌آيند به عيادت زخمى!

نشتر بر جگر فرو مي‌برند و بعد، از حال و روز جراحت سؤال مي‌كنند.

كاش بيايند براى زخم زدن، لااقل جاى سالم را برمي‌گزينند. مي‌آيند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روى زخم مي‌نشينند.

يكى از آنها به نيابت از سوى همه سؤال كرد :

ــ كَيْفَ اَصْبَحْتِ مِنْ عِلّتكِ يا اِبْنَةَ رَسُولِ الله؟

ــ اى دختر رسول خدا! با اين بيمارى شب را چگونه به صبح آورديد؟

اگر چه پهلوتان شكسته بود، اگر چه ميخهاى در به سينه‌تان فرو رفته بود، اگر چه كودك نازنينتان سقط شده بود، اگر چه بازويتان مجروح بود و صورتتان كبود، اما اينها همه منشأ روحى داشت، منشاء معنوى داشت.

شما به حادثه‌اى طبيعى كه بيمار نشده بوديد، پايتان كه به سنگ نگرفته بود، جسمتان كه غفلتاً به زمين و در و ديوار نخورده بود، اگر چنين بود، در مقابل سؤال آنان مي‌گفتيد :

ــ دردم كم شد است يا نشده است، جراحتم بهبود يافته يا نيافته است...

اما بيمارى شما كه اينها نبود، اينها تبعات بيمارى بود.

علت بيمارى شما، شوى من ابوبكر و فرماندهش عمر بودند و فضاى مناسب براى بروز و رشد بيمارى همين مردم، همين مهاجر و انصار. همين دور افتادگان از وادى شرف.

اگر همين مردم در دام جهل مركب فرو نمي‌افتادند كه غصب خلافت ممكن نمي‌شد و اولين ضربه بر فرق روح شما وارد نمي‌آمد.

اگر همين مردم، افسار بي‌غيرتى و بي‌حميّتى را از گردن خود درمي‌آوردند كه فدك به سادگى مصادره نمي‌شد و دومين شمشير بر سينه روح شما فرود نمي‌آمد و شما را از پاى درنمي‌آورد.

در شب تاريك، جهالت مردم است كه مي‌توان به خانه دختر پيامبر هجوم برد و آن را به آتش كشيد، در روز روشن بصيرت كه دست از پا نمي‌توان خطا كرد.

وقتى مردم به بن‌بست‌هاى خيانت پناه برده‌اند و خيابانهاى سياست را خالى گذاشته‌اند مي‌توان در خيابان مدينه النبى، به گونه عزيز خدا و دختر رسول خدا سيلى زد آنچنانكه خون در چشمهايش بنشيند و اشك از ديدگانش بريزد.

گاهى من تصور مي‌كنم، خدايى كه اشك بندگان را دوست دارد، حتى گريه‌هاى محرابى شما را دلش نمي‌آيد ببيند، چگونه سنگ دل اين مردم را سيل اشك‌هاى مظلومانه شما تكان نداد!؟

آرى بانوى من، وقتى مردم به سردابهاى آسايش مي‌خزند، مي‌توان ريسمان در گردن خورشيد انداخت و از او بيعت با شب را طلب كرد.

خورشيد عهد ببندد كه ـ چند سال؟ ـ نتابد تا 