ب بتواند راحت زندگى كند.

هميشه كور باد اين چشمهاى شب‌جوى شب‌پرست.

به ابوبكر گفتم :

ــ من اگر چه با مركب جهالت به خانه تو فرود آمدم، اما شأن من بسيار برتر از همسرى با توست، شأن من كنيزى زهراست، اگر كه منت گذارد و راه دهد و بپذيرد.

و شما پذيرفتيد و عاقبت و آخرت مرا نجات داديد، اكنون كه مي‌رويد سلام مرا به پدرتان برسانيد و بگوئيد كه اسماء بنت عميس اينجايى است، آنجايى نيست. كنيز اين كوخ است، بانوى آن كاخ نيست، از قول من به آسيه هم سلام برسانيد.

من بي‌تاب بودم ببينم شما در مقابل سؤال اين عيادت كنندگان چه پاسخى مي‌دهيد. و اصلاً ترديد داشتم كه شما با آن كسالت و نقاهت و حضور اينان و تداعى آنهمه درد، بتوانيد لب بگشائيد و حرفى بزنيد.

اما غوغا كرديد، انگار اين كلام: "كَيْفَ اَصْبَحْتِ؟"، چگونه صبح كرديد؟، طوفانى بودكه خاكسترها را از روى آتش كنار زد و شعله‌هاى درد، زبانه كشيد.

انگار نشترى بود بر زخم كهنه كه خون تازه از آن جارى كرد.

محكم و استوار نشستيد و با نام نامى معبود شروع كرديد :

اَصْبَحْتُ وَاللهِ عائِفةً لِدُنْيا كُنَّ، قالِيَةً لِرِجا لِكُنَّ.

لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ عَجَمْتُهُمْ

وَ شَنَئْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ سَبَرْتُهُم

فَقُبْحاً لِفُلُولِ الْحَدّ

وَالْلَعْبَ بَعْدَ الْجِدِ

وَ قَرْعِ الصَفاةِ وَ صَرْع الْقَناةِ

وَ خَطَلِ آلاراء وَ زَلَلِ اْلاَهْواء

وَ بِئسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ اَنْفُسُهُمْ

اَنْ سَخِطَ الله عَلَيْهِمْ وَ فِى الْعَذابِ هُمْ خالِدُون...

به خدا در حال صبح كردم كه از دنياى شما بيزارم و از مردان شما خشمگين.

مردانتان را آزمودم، تنفرم را برانگيختند.

ديندارى و پايمردي‌شان را محك زدم، بي‌دين و ناجوانمرد از بوته آزمايش درآمدند و روسياهى جاودانى را براى خود خريدند.

مردان شما به شمشيرهاى شكسته و تيغ‌هاى كند و زنگار خورده مي‌مانند و چه زشت است اين سستى و مسخرگى و رخوت بعد از آنهمه تلاش و كوشش و جديت.

و چه قبيح است اين شكاف برداشتن نيزه مردانگى و خوارى و تسليم در برابر هر كس كه بر آنان فرمانروايى كند.

و چه دردآور است اين لغزش در مسير و انحراف از هدف و فساد در عقل و انديشه.

يادتان هست؟ اين آيه از قرآن را كه :
كافران از بني‌اسرائيل بر زبان داود و عيسى بن مريم لعن گرديدند زيرا كه آنان عصيان نموده و تعدى مي‌كردند. نهى از منكر نمي‌كردند و خود فاعل منكر بودند و چه بد عمل مي‌كردند. بسيارى از آنان را مي‌بينى كه با كافران دوستى مي‌ورزيدند و چه زشت است آنچه از پيش براى خود فرستادند چرا كه غضب خدا بر آنان نازل شده و در عذاب جاودانه‌اند."

آرى، چه زشت است آنچه ـ مردان شما! ـ از پيش براى خود فرستادند چرا كه غضب خدا بر آنان نازل شده و در عذاب جاودانه‌اند.

پس به ناچار من كار را به آنان واگذاردم و ريسمان مسئوليت را در گردنشان انداختم و آنان بار سنگين حق‌كشى را بر دوش كشيدند در حاليكه من با حربه حقيقت و استدلال از هر سو آنان را احاطه كرده بودم.

پس لب و دهان و دست و گوش آنان بريده باد و هلاكت سرنوشت محتومشان باد. واى بر آنان!

چرا نگذاشتند حق در مركز رسالت قرار يابد؟ و چرا پايگاه خلافت نبوى را از منزل وحى دور كردند؟ همان منزلى كه مهبط جبرئيل روح‌الامين بود و پيكره رسالت بر پايه‌هاى آن استوار شده بود.

چرا افراد مسلط به امور دنيا و آخرت را كنار زدند و افراد نالايق را جايگزين كردند؟

اين، بي‌ترديد زيانى آشكار و بزرگ است.

چه چيز سبب شد كه از ابوالحسن كينه به دل بگيرند و او را كنار بگذارند؟

من به شما مي‌گويم.

به اين دليل كه شمشير عدالت او خويش و بيگانه نمي‌شناخت.

به اين دليل كه او از مرگ هراس نداشت.

به اين دليل كه با يك لبه شمشيرش، دقيق و خشمگين، ريشه شرك و فساد را مي‌بريد و با لبه ديگر بقيه را در سر جاى خود مي‌نشاند.

به اين دليل كه در مسير رضاى خدا از هيچ چيز باك نداشت و به هيچ‌كس رحم نمي‌كرد.

به اين دليل كه در كار خدا اهل سازش و مداهنه و مدارا نبود.

سوگند به خدا كه اگر در مقابل ديگران مي‌ايستاد و زمام امور خلافت را كه رسول الله به على سپرده بود، از دستش در نمي‌آورديد او كارها را سامان مي‌بخشيد و امت را به سهولت در مسير هدايت و سعادت قرار مي‌داد و به مقصد مي‌رساند و كمترين حقى از كسى ضايع نمي‌شد و حركت اين مركب اينقدر رنج‌آور نمي‌گشت.

على در آنصورت مردم را به سرچشمه صافى و زلال و هميشه جوشانى مي‌رساند كه كاستى و كدورت در آن راه نداشت، آب از همه سويش سرريز مي‌شد و همه سيراب مي‌شدند و هيچكس تشنه نمي‌ماند.

على در پنهان و آشكار، در حضور يا غيبت مردم، خيرشان را مي‌خواست.

اهل استفاده از بيت‌المال نبود و از حطام دنيا هم فقط به قدر نياز برمي‌گرفت، آب آنقدر كه تشنگى فرو بنشيند و غذايى مختصر آنقدر كه گرسنگى با آن مرتفع شود. همين و بس. على همين‌قدر را هم به زحمت از دنيا برمي‌داشت.

على خود شاهين و ميزان است. اگر او بر مسند خلافت مي‌نشست معلوم مي‌شد كه زاهد كيست و حريص كدام است. معلوم مي‌شد كه چه كسى راست مي‌گويد و چه كسى دروغ مي‌پردازد. اين كلام قرآن است كه مي‌فرمايد :
اگر اهل قريه‌ها ايمان آورده و تقوى پيشه مي‌كردند، درهاى بركات زمين و آسمان را بر آنان مي‌گشوديم ولى دروغ گفتند، پس ما هم آنان را در برابر آنچه كسب كرده بودند، گرفتيم. و اين حال و روز شماست در آينه قرآن كه :
و از اينان كسانى كه ظلم كردند، نتايج سوء دست آوردهايشان بزودى بدانان خواهد رسيد و آنان عاجز كننده ما نيستند".

هان! پس به هوش باشيد و به گوش گيريد.

راستى كه روزگار چه بازي‌هاى شگفتى دارد و چه غرايبى را پيش چشم مي‌آورد.

اما حرفهاى اينان شگفت‌آورتر است!

اى كاش مي‌دانستم كه مردان شما چرا چنين كردند، چه پناهگاهى جستند، به كدام ستون تكيه زدند؟ به كدام ريسمان آويختند؟ كدام پايگاه را برگزيدند؟ بر كدامين خاندان پيشى گرفتند؟ به چه كسانى چيرگى يافتند؟ به كدام اميد اينهمه جفا كردند؟

عجب سرپرست بدى را برگزيدند و عجب جايگاه زشتى را انتخاب كردند!

ستمگران در بد منزلى مقيم مي‌شوند و به بدنتايجى دست مي‌يابند.

بخدا كه بجاى بالها و شاهپرها، كُركها و پَرچه‌ها را برگزيدند و دم را بر سر و پشت را بر سينه ترجيح دادند.

پس نفرين بر قومى كه خيال كردند خوب عمل مي‌كنند اما جز زشتى و پليدى نكردند.

قرآن مي‌گويد: اينها فاسدند ولى نمي‌دانند.

واى بر آنان.

اين كلام قرآن را به ياد بياوريد :
آيا آنكس كه به حق راه يافته، شايسته‌تر است براى پيروى يا آنكس كه خود محتاج هدايت است و بي‌هدايت راه نمي‌يابد؟"

چه شده است شما را؟ چگونه حكم مي‌كنيد؟ هشدار! بجان خودم سوگند كه بذر فتنه پاشيده شد و فساد انتشار يافت.

پس منتظر باشيد تا اين بذر شوم به ثمر بنشيند و نتايج فساد، آشكار شود.

از اين پس از پستان شتر اسلام وخلافت، بجاى شير، خون فوران خواهد كرد و زهرى مهلك بيرون خواهد ريخت.

و اي