 مَصائِبُ لَوْ اَنَّها 	صُبَّتْ عَلَى الْايَّامِ صِرْنَ لَيالِيا
قَدْ كُنْتَ ذاتِ رَحِمي بِظِلِّ مُحَمَّدٍ 	لا اَخْشَ مِنْ ضَيْمٍ وَ كانَ حِما لِيا
فَالْيَوْمَ اَخْضَعُ لِلذَّليلِ وَ اتَّقي 	ضَيْمي، وَ اَدْفَعُ ظالِمي بِرِدائِيا
فَاِذا بَكَتْ قُمْرِيَّةٌ في لَيْلِها 	شَجْناً عَلى غُصْنٍ، بَكَيْتُ صَباحِيا
فَلَاَ جْعَلَنَّ الْحُزْنَ بَعْدَكَ مُونِسي 	وَلَاَجْعَلَنَّ الدَّمْعَ فيكَ وَ شاحِيا

چه باكى است بر آنكه خاك قبر پيامبر را بوئيده، كه در تمام عمر هيچ عطرى را نبويد، به آنكه رخ در نقاب خاك نهان كرده بگو آيا صداى ناله و فرياد مرا مى شنوى، آنچنان مصيبتها بر من باريدن گرفته، كه اگر اينگونه بر روزها مى باريدند چون شبهاى تار ميگرديدند، من در سايه پيامبر و در حمايت و يارى او بودم، از هيچ دشمنى و كينه اى تا زمانيكه او ياورم بود، نمى ترسيدم،اما امروز در برابر فرومايگان خاضعم، و مى ترسم بمن تعدّى شود، و ستمگر را به تنهائى دفع ميكنم، اگر قمرى شب هنگام بر شاخسار گريه و ناله سر مى دهد، من هر بامداد نيز در ناله و گريستنم، پدر جان، بعد از تو حزن واندوه را مونس خود خواهم ساخت و در سوگت سرشك غم زينت دامان من گرديده است.

فاطمه با مرگ پدر مهربان و دلسوزش بسيار گريست، حسرت واندوه آسمان دلش را در غبار تيره فرو كشيد، و زبانه هاى غم و ماتم آتش بجان وى افكند.

و آنگاه كه جسم پاك پيامبر را در خاك نهادند به يكى از ياران پيامبر فرمود: چگونه دلتان راضى شد كه آن حضرت را در زير خاكها پنهان كنيد، واينگونه ناله سرداد:

اِغْبَرَّ آفاقُ السَّماءِ وَ كُوِّرَتْ 	شَمْسُ النَّهارِ وَ اَظْلَمَ الْعَصْرانِ
وَ الْاَرْضُ مِنْ بَعْدِ النَّبِيِّ كَئيبَةٌ 	اَسَفاً عَلَيْهِ كَثيرَةُ الرَّجَفانِ

كرانه هاى آسمان تيره و تار گرديد و خورشيد روز به تاريكى افتاد، و روزگار به سياهى گرائيد، و زمين بعد از او به نشانه تأسف بر آن حضرت اندوهناك بوده،وبراو مى لرزد.

شهادت آن حضرت

حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از پيامبر نود روز و به روايتى هفتاد و پنج روز زندگى كرد، در اين مدت هرگز شادمان ديده نشد و گويند در روز آخر از زندگيش در بستر ساده خود قرار گرفته بود، ساعتى از ساعات آن روز را خوابيد، و ظاهراًدر آن لحظات پدر خويش را در خواب ديد كه فرمود: دختر عزيزم بسوى من بيا كه مشتاق تو هستم، آن حضرت عرض كرد: من به ديدار شما مشتاقتر و آرزومندترم، پس پيامبر فرمود: تو امشب در نزد من خواهى بود.

زهرا عليهاالسلام از خواب خويش بيدار شد، چشمانش را گشود،نشاطش بازگشت، گوئى كه وى در درخشش شمع زندگانى خويش لحظاتى قبل از مرگ قرار گرفته است.

او از اينكه مى دانست بزودى از غمها و غصه هاى دنيا رها شده و به پدر بزرگوارش ملحق خواهد گرديد خرسند و شادمان بود، از طرف ديگر قلبش را آتش فرا گرفته بود، چرا كه وى بزودى بايد همسر عزيز و كفو و شوى خود را ترك مى كرد، شوهرى كه در اين دنياى پر از قساوت و سنگدلى ياور و ياورى جز خداى تعالى و او نداشت، چرا كه در آن حوادث سهمگين تنها زهراى مرضيه حامى و ناصر مدافع و مونس او بود، اگر او از دنيا مى رفت چه كسى جاى او را براى على عليه السلام مى گرفت.

ديگر مسأله اى كه در ذهن او بود فرزندان كوچكش بوند، از جمله اسامى ايشان «حانيه» است، چرا كه نسبت به همسر و فرزندانش مهربان و دلسوز بود، و او بزودى مى بايست پاره هاى جگر خود را رها سازد.

او در تمام مراحل زندگى تسليم امر خدا و قضاء الهى بود و در برابر آن سر تسليم فرود مى آورد، و به رضاى او راضى بود.

او در بستر مرگ قرار گرفته بود، زهرائى كه قلبش از كينه كينه توزان و حسد حسودان و قساوت و سنگدلى دشمنان پدر و شويش پاره پاره شده بود، از كينه آنانكه منافقانه ايمان آوردند و بر پشت اسلام خنجر زدند.

زهرائى كه مجسمه صبر و بردبارى است اكنون آرزوى مرگ مى كند، و اميد به لقاى الهى دارد، پس از رحلت پدر يك لحظه روى خوش نديد، از هنگامى كه پدرش بر بستر مرگ افتاده بود آن ديو سيرتان انسان نما را ديده بود كه در فكر و خيال خيانت بودند، تا وصاياى پيامبر اسلام را در حق شوهرش زير پا گذارده و اسلام را از مسير خود منحرف سازند.

او در بستر مرگ قرار گرفته است با قلبى مالامال از غصه ها واندوهها، از خيانت مسلمانان كه به حمايت او بر نخواسته و دختر و داماد پيامبرشان را تنها رها ساختند.

آرى او در بستر مرگ قرار گرفته، مرگى كه در راه حمايت از امام زمانش، شوهرش،پدر فرزندانش پذيراى آن گرديده است.

او در بستر مرگ قرار گرفته بود، مرگى كه مسلمانان در پاسخ به نداى پيامبرشان: «من در مقابل كارهايم تنها دوستى اهل بيتم را خواستارم»، ايشان را متحمّل آن ساخته بودند، وچه خوب پاسخى به نداى مقتدا و راهبر

و مولايشان دادند،و تنها مالى كه پدرش براى دختر خود و پاره تنش بجاى گذاشته بود را غاصبانه از او ربودند، خانه اش را به آتش كشيدند، واو را در ميان در وديوار، يا در حقيقت مرگ و زندگى قرار دادند، و حتى جان فرزند شش ماهه اش را گرفتند، تا آنجا كه مجبور شد در آن بى كسى و تنهائى به كنيزش فضه پناه برده و بگويد: فضه مرا درياب كه محسنم را كشتند.

او در بستر مرگ قرار داشت، مرگى كه از ناحيه افرادى كه از دو لب پيامبر و با دو گوششان شنيده بودند كه مى فرمايد:«هر كس فاطمه را بيازارد مرا آزرده، و خداوند براى غضب او غضبناك است»، بر آن حضرت وارد آمده بود، آنانكه زندگى زودگذر دنيا چشمانشان را پر كرده و عشق به رياست دنيوى وجودشان را لبريز ساخته، وخداى خود را به فراموشى سپرده بودند، آنانكه خود را واليان امر مسلمانان بشمار آورده، و در واقع هنوز زنّار كفر برگردنشان آويزان بود.

مگر ميشود دين الهى به كسانى تفويض شود كه در گرداب كفر و بت پرستى غوطه ور بوده و در برابر بتهاى سنگى و چوبى سر فرود آورده، و صحيفه اعمالشان مشحون از هر كار زشت و پليدى باشد.

مگر مى شود دين خدا به كسانى سپرده شود كه نقطه روشنى در زندگيشان وجود ندارد، زنان پشت پرده را از خود داناتر بشمار مى آورند، در جنگها با خفّت و خوارى رو به فرار مى گذارند، پيامبرشان را متّهم به نسبتهاى ناروا مى سازند، و از شناخت آيات قرآنى بى بهره اند، تو گوئى اصلاً آنرا نخوانده اند.

او در بستر مرگ قرار داشت و لحظه وداع با شوهر وفادار و كودكان مهربانش فرا رسيده بود، پس از چندى كه قدرت برخاستن از بستر را نداشت، بستر بيمارى را ترك گفته و به كارهاى خانه مشغول مى شود، حضرت على عليه السلام وارد شده و علت را جويا مى شود، آن حضرت خواب خود را نقل مى كند.

اكنون زمان آن رسيده است كه شوهر خويش را از آنچه در طول اين مدت در دل انباشته و مخفى نموده، آگاه سازد و وصاياى خود را با او در ميان گذارد.

حضرت على عليه السلام همه را از اتاق بيرون نمود، و در كنار بستر همسر مهربانش قرار گرفت، حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود:

اى پسر عمو در طول زندگى مرا دروغگو و خائن نيافته اى، و نيز در اين مد