حسن جان! بگو بيايند، به آن چند نفر بگو آرام و مخفيانه و بي‌صدا بيايند.

همه كار همين امشب بايد تمام شود، وصيت مادرتان زهراست.

صبور باش حسين جان! دلت را به خدا بسپار. در اين مصيبت عظمى از او كمك بگير.

اِنّا للهِ وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُون...

وَاِنّا اِلى رَبّنا لَمُنْقَلِبُون...

عليكم السلام، خدا پاداشتان دهد، اينجا بايستيد، پشت سر من، صبور باشيد. آرام گريه كنيد. وصيت دختر پيامبر را از ياد نبريد، به صداى گريه‌تان، ديگران را هشيار نكنيد، همين، شما فقط بايد در نماز شركت كنيد. دلهايتان را به ياد خدا آرامش ببخشيد.

لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِالله اَلْعَلِى الْعَظيم

خدايا من از دختر پيامبر تو راضي‌ام، اكنون كه او گرفتار وحشت است تو همدم او باش.

خدايا! مردم از او بريده بودند تو با او پيوند كن. خدايا بر او ظلم كردند، تو برايش حكم كن كه بهترين حاكمان توئى

الصلوه... الصلوه...

الله اكبر.

خدايا اين دختر پيامبرت فاطمه است كه او را از ظلمت‌ها به سوى انوار بردى.

شما سه نفر بيائيد، تابوت را از زمين برداريم. از اينجا، به آن سمت كه صداى اِلّى... اِلّى مي‌آيد. اين صداى خداست، خدا فاطمه را به سوى خويش مي‌خواند، همين‌جا، همين‌جا تابوت را زمين بگذاريد، همه كار فاطمه را خدا كرده است. اين قبرِ آماده، از آن زهراست. جان عالم به فداش.

برويد كنارتر تا من به داخل قبر بروم، آرامتر، آهسته گريه كنيد، اين دست و پاى من هم نبايد اينقدر بلرزند.

چه سنگين است اين غم و چه سبك شده است اين بدنى كه اينهمه درد ديده است.

آى! اى زمين! اين امانت، دختر رسول خداست كه به تو مي‌سپارم. والله كه اين دست‌هاى رسول خداست، صَلَّى اللهُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللهِ. خوش به حال تو فاطمه جان! بسم الله الرحمن الرحيم. بِسْم الله وَبِالله وَ عَلى مِلَّةِ رَسُول الله. مُحَمَّدِبْنِ عَبْدِالله.

صديقه جان! تو را به كسى تسليم مي‌كنم كه از من به تو شايسته‌تر است. فاطمه جان! راضي‌ام به آنچه خدا براى تو خواسته است.

مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعيدُكُمْ وَمِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اُخْرى.

شما را از خاك آفريديم، به خاك برمي‌گردانيم و بار ديگر از خاك بيرون مي‌آوريم.

فاطمه جان! همه تن، چشم انتظار آن لحظه ديدارم.

اى خشت‌ها! ميان من و فاطمه ام جدايى مي‌اندازيد؟ دلهاى ما چنان به هم گره خورده است كه خشت و خاك و زمين و آسمان نمي‌توانند جدايمان كنند.

اما بر تو مبارك باد فاطمه جان! ديدار پدرت پس از اين دوران سخت فراق.

اَلسّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ الله عَنّى وَعَنْ اِبْنَتِك.

اَلسّلامُ عَلَيْك مِنْ اِبْنَتِكَ وَ حَبيبِكَ وَ قُرَّه عَيْنِكَ وَزائِرك.

سلام من و دخترت به تو اى رسول خدا!

سلام دخترت به تو! سلام محبوبت! سلام نور چشمت و سلام زائرت.

سلام آنكه در بقعه تو در خاك آرميده است و خداوند پيوستن شتابناك او را به تو رقم زده است.

اى رسول خدا، كاسه صبرم در فراق محبوبه‌ات لبريز شد و طاقتم در جدايى از برترين زن عالم به اتمام رسيد.

جز گريه چه مي‌توانم بكنم اى پيامبر خدا؟ گريه بر مصيبت، سنت توست، من در مصيبت تو هم جز گريه چه توانستم بكنم؟

تو سر به سينه من جان دادى، من با دست خودم چشمهاى تو را بستم، تو را غسل دادم و كفن و دفن كردم. سر تو را من بر لحد نهادم. در برابر تقدير، جز تسليم و رضا چاره چيست؟

اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون.

اى پيامبر خدا! اكنون امانت به صاحبش رسيد و زهرا از شر غم و ستم خلاصى يافت. و براى من از اين پس چه زشت است چهره زمين و آسمان بدون حضور زهرا.

اما اندوهم اى رسول خدا جاودانه است و چشمانم بي‌خواب و شبهايم بي‌تاب.

غم پيوسته، همخانه دل من است تا خدا خانه‌اى را كه تو در آنى نصيبم كند.

اى رسول خدا! دلم خون و خسته است و غصه‌ام دائم و پيوسته.

چه زود خدا ميان ما جدايى انداخت. من از اين فراق فقط به خدا مي‌توانم شكايت كنم.

دخترت به تو خواهد گفت كه چگونه امتت عليه من همدست شدند و چگونه حق او را غصب كردند. از او سؤال كن، ماجرا را از او بپرس.

چه دردها كه او در سينه داشت اما مجالى براى بروز نمي‌يافت ولى به تو خواهد گفت، بار دلش را پيش تو بر زمين خواهد گذاشت ولى نه، زهرا محجوب‌تر از آن است كه دردهاى دلش را، حتى با تو بگويد، اما از او بخواه، سؤال كن، اصرار كن تا بگويد و خدا داورى خواهد كرد كه او بهترين حاكمان است.

درود بر تو و دخترت اى رسول خدا! و... و بدرود.

اين وداع از سرِ ملالت و خشم و كسالت نيست.

نه رفتنم از سر دلتنگى است و نه ماندنم از سر بدگمانى به آنچه خدا وعده صابران فرموده است.

واى، واى از اين مصيبت. چه مي‌توانم بكنم جز صبر. بهتر از صبر چيست در اين وانفساى مصيبت.

فاطمه جان! اگر ترس از استيلاى دشمن بر ما نبود، قبر تو را اقامتگاه جاودان خودم مي‌كردم و شيوه اعتكاف برمي‌گزيدم و همچون مادران جوان مرده بر اين مصيبت زار مي‌زدم.

يا رسول الله! ببين كه دخترت در پيش چشم تو مخفيانه به خاك سپرده شد، حقش پايمال و ارثش تاراج گرديد، در حاليكه چيزى از رفتن تو نگذشته بود و ياد تو كهنه نشده بود.

اينك شكايت را فقط به خدا مي‌توان برد اى رسول خدا و با تو و ياد تو مي‌توان التيام يافت.

سلام و رحمت و بركت خدا بر تو و فاطمه تو اى پيامبر خاتم! اى رسول خدا!

و اما تو فاطمه جان! تو بگو كه من چه كنم!؟ اگر بروم به بچه‌ها چه بگويم؟

به دلم چه بگويم؟ به تنهايي‌ام، به بي‌كسي‌ام، به غربتم چه بگويم.

اگر بمانم، به دشمن چه بگويم؟ كه قبر فاطمه اينجاست؟! نه مي‌روم ولى :
نَفْسى عَلى زَفَراتِها مَحْبُوسَةٌ
  	 يا لَيْتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرات
 
پرنده جانم زندانى اين آشيان تن شده است، اى كاش جان نيز همراه اين ناله‌هاى جگرسوز در‌مي‌آمد.

بعد از تو زندگى بي‌معنى است، حيات بي‌روح است و دنيا خالى است و من فقط گريه‌ام از اين است كه مبادا عمرم طولانى شود. زندگي‌ام ادامه بيابد.

فشار زندگى پس از تو بر من سنگين است و كسى كه چنين بارى بردوش دل دارد، روى خوشى نمي‌بيند. من چگونه ترا كه پدر مهرباني‌هايم بودى فراموش كنم، انگار من شده‌ام مأمور زنده كردن آنهمه غصه‌هايم.

ميان هر دو يار، روزى فرقتى هست، اما هيچ چيز به قدر جدايى تحملش مشكل نيست. هر چيز جز فراق، تحملش آسان است. اينكه من بلافاصله بعد از محمد، فاطمه را از دست داده‌ام، خود دليل بر اين است كه دوستى دوام ندارد.

فاطمه جان! چطور بگويم؟ فراق تو سخت است، سخت‌ترين است، تاب آوردنى نيست. تحمل كردنى نيست. كارم شده است گريه حسرت‌آميز و شيون حزن انگيز، گريه براى دوستى كه خود به بهترين راه پا گذاشت و مرا تنها گذاشت.

اى اشك هميشه ببار! اى چشم هماره همراهى كن كه غم از دست دادن دوست، غم يكى دو روز نيست، غم جاودانه است.

دوستى كه هيچكس جاى او را در قلبم پر نمي‌كند، يارى كه هيچ ديّارى به قدر او عشقم را معطوف خود نمي‌كند، يارى كه از پيش چشم و كنار جسم رفته است اما از درون قلبم هرگز.
