نا اِنْ نَسينا اَوْ اَخْطَأْنا، رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا اِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِنا.

رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنابِهِ، وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا، اَنْتَ مَوْلانا، فَانْصُرْنا عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرينَ.

رَبَّنا اتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً، وَ فِي الْاخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ، وَ صَلَّي اللَّهُ عَلي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ وَ الِهِ الطَّاهِرينَ وَ سَلَّمَ تَسْليماً.

تو بلند مرتبه، و نامهايت مقدّس، و جز تو پروردگارى نيست، تو در خوشحالى و ناراحتى و شدّت و آسايش مرا كافى بوده، و تو بهترين نگهبانى.

پروردگارا! بر تو توكّل كرده، و بسوى تو زارى نموده، و بازگشتمان بسوى توست، خداوندا! ما را وسيله آزمايش كسانى كه كافر مى باشند، قرار مده، و ما را بيامرز، بدرستيكه تو استوار و پابرجائى.

خداوندا! عذاب جهنم را از ما دور گردان، چرا كه عذاب آن جاودانه مى باشد، و براستى كه جهنم بد جايگاه و قرارگاهى است، پروردگارا بين ما و قوم ما با حق حكم نما، و تو بهترين حكم كنندگانى.

پروردگارا! ما ايمان آورديم، پس گناهان مارا ببخشاى، و خطاهايمان را بپوشان،و ما را با نيكان بميران، خداوندا آنچه به فرستادگانت وعده داده اى را بما عطا فرما، و روز قيامت ما را عذاب منما،بدرستيكه تو خلف وعده نمى كنى.

بارالها! اگر فراموش كرده يا خطا نموديم ما را مؤاخذه منما، پروردگارا تكليف سخت بر عهده ما قرار مده، همچنانكه بر عهده كسانى كه پيش از ما بوده اند قرار دادى.

خداوندا! چيزهايى را كه ما بر آنها قدرت نداريم را بر دوشمان قرار مده، و از ما درگذر، و ما را ببخشاى، و مورد رحمت خود قرارده، تو مولاى ما هستى، پس ما را بر گروه كافران يارى كن.

خداوندا! در دنيا و آخرت بما نيكى عطا فرما، و به رحمتت ما را از عذاب آتش نگاهبان باش، و درود خدابر آقاى ما پيامبر و خاندان پاك او. دعاؤها بعد كل صلاة

سُبْحانَ اللَّهِ- عشراً.

اَلْحَمْدُلِلَّهِ- عشراً.

اَللَّهُ اَكْبَرُ- عشراً.

(10) دعاى آن حضرت بعد از هر نماز

خداوند برتر است- ده بار.

سپاس خداوند را سزاست- ده بار.

پاك و منزه است خداوند- ده بار. دعاؤها بعد كل صلاة

اَللَّهُ اَكْبَرُ- أربعاً و ثلاثين.

اَلْحَمْدُلِلَّهِ- ثلاثاً و ثلاثين.

سُبْحانَ اللَّهِ- ثلاثاً و ثلاثين.

لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ- مرة واحدة.

(11) دعاى آن حضرت بعد از هر نماز

خداوند برتر است- سى و چهار بار.

سپاس خداوند را سزاست- سى و سه بار.

پاك و منزه است خداوند- سى و سه بار.

معبودى جز خداوند نيست- يك بار. سوز دل

از ابتداى خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم. خدا مرا كه مي‌آفريد و زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر را، اعلام كرد كه آفرينش شما، آفرينش همه چيز به طفيلى آفرينش پنج تن است كه محور آن پنج تن زهرا است.

يا مَلائِكَتى وَ سُكّانَ سَماواتى اعْلَمُوا اَنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنيّه وَلا اَرْضاً مَدْحيّه وَلا قَمَراً مُنيراً وَلا شَمْساً مُضيئه وَلا فلكاً يَدُور وَلا بَحْراً يَجْرى وَلا فَلَكاً يَسْرى اِلاّ فى مَحَبّه هوُلاءِ الْخَمْسه.

اگر به خاطر اينها نبود من دست به كار خلقت نمي‌شدم، آفرينش را رقم نمي‌زدم، بر اندام عدم لباس هستى نمي‌پوشاندم.

اگر به خاطر اين پنج تن نبود، آفرينش به تكوينش نمي‌ارزيد.

اين پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او، فاطمه و شوى او و فاطمه و پسران او.

نه تنها منِ آسمان، كه خورشيد و ماه نيز، كه ستارگان و افلاك نيز، كه برّ و بحر نيز چشم انتظار آمدنت بودند.

همه غرق اين سؤال و مات اين كنجكاوى بوديم كه اين فاطمه كيست كه اينقدر عزيز خداوند است و حتى حساب و كتاب خداوند بسته به شاهين محبت و رضايت اوست.

وقتى آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد، شما تنها وسيله نجات او شديد و نامهاى شما، اسماء حسناى سوگند نامه او. و ما بيش از پيش قدر و منزلت شما را در پيش خداوند دريافتيم و به همان ميزان متحيرتر و مبهوت‌تر شديم در شكوه و عظمت وجود شما.

وقتى نوح در پس آن وانفساى طوفان و سيل، با استعانت از نام شما بر خشكى فرود آمد همه يكصدا گفتيم رازى است به سنگينى خلقت و رمزى به پيچيدگى آفرينش در اين نامهاى مبارك، اما چه راز و رمزى؟!

اين انتظار، قرن به قرن، سال به سال، ماه به ماه، روز به روز و لحظه‌ به لحظه گسترش يافت و در بستر آن، سؤالى غريب شروع به رشد و نمو كرد تا آنجا كه اين سؤال و انتظار پا به پاى هم، دست به كار سوزاندن جان و مچاله كردن دل شدند.

سؤال اين بود كه :

اين فاطمه با اين شخصيت، با اين عظمت، با اين جلال و جبروت، با اين قرب و منزلت وقتى پا به عرصه زمين بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست، چه معجزه‌اى رخ خواهد داد و خلايق با او چگونه برخورد خواهند كرد؟!

مسأله، مسأله كوچكى نبود، خلايق هميشه بر روى زمين به دنبال خدايى ملموس و محسوس مي‌گشتند، بت را نه به اين دليل مي‌ساختند و مي‌پرستيدند كه او را خدا مي‌دانستند، بت را مي‌خواستند به عنوان جلوه‌اى محسوس از خدا بر روى زمين، بت‌ها را به عنوان شفعائى در نزد خدا تصور مي‌كردند. آنها را واسطه ميان خود و خدا مي‌پنداشتند.

به بت مي‌گفتند آنچه را كه از خدا مي‌خواستند، طلب باران، طلب بخشش، طلب وسعت، طلب... مي‌خواستند مجرايى باشد كه همه خواسته‌ها و طلب‌ها، از آن طريق مطمئن، به سوى خدا صعود كند.

بت‌ها تجسم كاذب اين نياز بودند وخدا مي‌خواست كسانى را به زمين هديه كند كه تجسم صادق اين درخواست باشند. محبوبى ملموس و محسوس باشند، دستگير مردم باشند براى رفتن به سوى او و خلاصه، چيزى باشند ميان مردم و خدا، برتر از مردم، پايين‌تر از خدا. و تو اى فاطمه و پدر و شوى و فرزندان تو چنين بوديد.

وَلَها جَلالٌ لَيْسَ فَوْقَ جَلالُها اِلاّ جَلالُ الله جَلَّ جَلالُه وَلَها نَوالٌ لَيْسَ فَوْقَ نَوالِها اِلاّ نَوالُ اللهَ عَمَّ نَواله.

فاطمه را جلال و جبروت و عظمتى است كه برتر از او هيچ جلالى نسيت مگر جلال خداوند جلّ جلاله و هم او را بخشش و عطا و كرمى است كه برتر از او هيچ نوال و كرامتى نيست مگر نوال خداوند، عمّ نواله.

پس ما حق داشتيم چشم انتظار آمدن شما و كنجكاو كيفيت برخورد مورد با شما باشيم.

وقتى پدرت زمين را به تولد خود مزين كرد، من از ميان تمام خلايق، نگاهم و چشم توجهم فقط به او شد.

هرگاه آفتاب، جسم لطيفش را مي‌آزرد، ابرى را سايبان او مي‌ساختم. هرگاه سرما آزارش مي‌داد، شعله خورشيد را زياد مي‌كردم. اگر شبانه راه مي‌پيمود، دامن مهتاب را پيش رويش مي‌گستردم و فانوس ستاره‌ها را نزديكتر مي‌بردم كه مبادا سنگى پاى رسالتش را بيازارد.

اما... اما من يكى كه در خود شكستم وقتى ديدم با او به قدر او رفتار نمي‌شود، و نه به منزلت او كه حتى با شأن يك انسان عادى و معمولى هم با او برخورد نمي‌شود. انسان معمولى تمسخر نمي‌گردد، متهم به ج