ردد و فساد و تباهى دامن گير مردم نشود، استعفا كن تا آن كسى كه لياقت خلافت دارد، فتنه ها را خاموش كند و به جاى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- جلوس كند و او عهده دار ولايت و زمامدارى شود.

مسعودى در مروج الذهب مى گويد: «و خرج على فقال: افسدت علينا امورنا، و لم تستشير، و لم ترع لنا حقا، فقال ابوبكر: بلى، ولكنى خشيت الفتنه» [ مروج الذهب، ج 2، ص 301 و انساب الاشراف، ج 1، ص 582.] : در روز سقيفه على- عليه السلام- از خانه بيرون شد و به او فرمود: در امر خلافت بر ما ظلم كردى، و مشورت نكردى و حق ما را در نظر نگرفتى! ابوبكر در جواب گفت: بلى از فتنه ترسيدم و اين كار را كردم.

همان طورى كه عرض شد اگر واقعا ابوبكر راست مى گفت و از فتنه مى ترسيد و اگر در «اقيلونى» گفتن هايش صداقت داشت، خوب بود كنار مى رفت. و جالب اينجاست كه در اين حديث جعلى «نحن معاشر الانبياء...» شهادت عمر و عايشه قبول شد، ولى در ادعاهاى فاطمه- سلام الله عليها- مبنى بر اينكه فدك بخشش پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به وى بوده است، شهادت على و حسن و حسين- عليهم السلام- بر اينكه فدك را پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به زهرا- سلام الله عليها- بخشيده است قبول نشد. عجب است از اين انصار بى وفا كسى نبود سوال كند: چطور است كه شهادت دختر تو قبول مى شود، ولى شهادت دختر طاهره و مطهره و محدثه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و آن كسى كه سوره هاى كوثر و هل اتى و آيه هاى مودت و قربى و تطهير و مباهله در شان او نازل شده، بلكه تمام خلقت بواسطه وجود اوست، قبول نشود؟!فصل ششم

مخالفين حكومت سقيفه

در فصل پنجم گوشه هايى از رفتار حزب سقيفه با عموم مردم را ملاحظه فرموديد. هم اينك موضوع مخالفين و كسانى كه مخالف سقيفه بودند را بررسى مى كنيم. اين مخالفتها دو نوع بوده: بعضى گروهى و طايفه اى و بعضى هم به صورت فردى و شخصى بوده است.

شيوه هاى برخورد سران سقيفه با مخالفان به گونه هاى مختلف بود. اكنون به برخى از آنها اشاره مى كنيم.

1- تطميع: يكى از روشهاى بر خورد حزب سقيفه، تطميع مخالفها بود، عده اى را با پول و درهم و دينار، عده اى را هم با وعده ى مقام و رياست، تا آنها دست از مخالفت بردارند و مهر سكوت بر دهان بزنند، مثل عثمان و طلحه و ابوسفيان و امثال آنها. ابن ابى الحديد قول براء بن عازب را در همين رابطه نقل كرده است و مى گويد: «و رايت فى الليل المقداد و سلمان و اباذر و عباده بن الصامت و ابا الهيثم بن التهيان و حذيقه و عمارا، هم يريدون ان يعيدوا الامر شورى بين المهاجرين. و بلغ ذلك ابوبكر و عمر فارسلا الى ابى عبيده و الى المغيره بن شعبه، فسا لا هما عن الراى، فقال المغيره: الراى ان تلقوا العباس فتجعلوا له و لولده فى هذه الامر نصيبا، ليقطعوا بذلك ناحيه على بن ابى طالب...» [ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 220.] براء بن عازب مى گويد: من هميشه دوست بنى هاشم بودم، وقتى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت مردد و حيران بودم كه چه كنم و كجا بروم، به محله ى بنى هاشم رفتم، ديدم كه آنها در كنار جنازه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بودند و سران قريش از جمله ابوبكر و عمر نبودند، از علت نبودن آنها سوال كردم، كسى در جوابم گفت: مردم در سقيفه بنى ساعده هستند، و كسى ديگر گفت كه مردم با ابوبكر بيعت كردند و در اين هنگام ابوبكر را ديدم كه با عمر و ابوعبيده و جماعتى از بنى اسلم مى آيد، باز هم به طرف بنى هاشم آمدم كه در خانه بسته بود، در را محكم زدم، و صدا كردم كه مردم با ابوبكر بيعت كردند! عباس در جوابم گفت: تا پايان روزگار خاك نثارتان باد، همانا من به شما فرمان دادم كه چه كار كنيد و شما از دستور من سرپيچى كرديد. من به فكر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم، لحظه اى مكث كردم و قلبم تند مى زد، شب بود، ديدم كه مقداد و سلمان و اباذر و عباده بن صامت و ابوالهيثم و حذيفه و عمار قصد دارند كه مسئله ى امارت و جانشينى را در بين مهاجرين به شور و مشورت بگذارند. اين خبر به ابوبكر و عمر رسيد، آن دو كسى را فرستادند سراغ مغيره و ابوعبيده، وقتى آنها آمدند ابوبكر و عمر از آن دو سوال كردند كه عده اى از مردم در اطراف على- عليه السلام- جمع شده اند نظر و راى شما نسبت به آنها چيست؟! مغيره در جواب گفت: مصلحت اين است كه شما برويد با عباس بن عبدالمطلب ملاقات كنيد و در دستگاه حكومت براى او و فرزندش سهمى قائل شويد، بواسطه اين كار آنها اطراف على- عليه السلام- را ترك مى كنند و على- عليه السلام- تنها مى ماند.

بعد ابن ابى الحديد مى گويد: ابوبكر و عمر و مغيره و ابوعبيده به خانه ى عباس آمدند و ابوبكر خطبه خواند (چون سخنان ابوبكر طولانى بود در اينجا از ذكر تمام آن خوددارى شد.) جمله هايى از سخنان ابوبكر اين است: «و نحن نريد ان نجعل لك فى هذا الامر نصيا و لمن بعدك من عقبك اذ كنت عم رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و ان كان المسلمون قدرا اوا مكانك من رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و مكان اهلك، ثم عدلوا بهذا الامر عنكم و على رسلكم بنى هاشم، فان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- منا و منكم...»: ما خواستيم كه در امر خلافت براى تو و فرزندانت سهيم در نظر بگيريم، زيرا كه تو عموى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- هستى و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را مى شناسند و با وجود اين در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنى هاشم عدول كرده اند. پس بدانيد كه اين موضوع مسلم است كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- از ما و شماست.

ابن ابى الحديد مى گويد: عمر با روش و رفتار خشونت آميز و با تهديد و وعده و وعيد، سخنان ابوبكر را قطع كرد و گفت: «و اخراى انا لم ناتكم حاجه اليكم و لكن كرهنا ان يكون الطعن فيما اجتمع عليه المسلمون منكم فيتفاقم الخطب بكم و بهم فانظروا لانفسكم و لعامتهم ثم سكت.» [ شرح نهج البلاغه: ج 1، ص 220 والامامه والسياسه، ج 1، ص 33.] : مسئله ى ديگر اينكه ما كه سراغ شما آمده ايم نه به خاطر حاجت و نياز باشد، بلكه آمدن ما به اين جهت است كه خوش نداشتيم در خلافت كه مسلمانان اجتماع كردند و با ابوبكر بيعت كردند از طرف شما ايراد و اشكالى باشد تا گرفتارى آن به شما و ايشان برگردد، و لذا از شما دعوت مى كنيم بياييد با دستگاه حكومت همكارى كنيد و به مصلحت خودتان و مردم بينديشيد. بعد ساكت شد و ديگر چيزى نگفت.

اگر سخنان فوق را دقيق بررسى كنيم مى بينيم كه از راه تطميع و قريب و با وعده ى رياست و پست و مقام براى عباس عموى حضرت على- عليه السلام- خواسته اند كه او را از كنار على- عليه السلام- بروبايند و هم با تهديدد و ارعاب و اين كه مردم از شما برمى گردند و نياز به شما نداريم بلكه خواستيم كه در امر خلافت حرف و اعتراضى نداشته باشيد. و كاملا مشهود است كه مى خواستند با بردن عباس ديگران را هم به طرف خودشان بكشانند.

بنابراين حزب سقيفه مخالفين خود را اول تطميع و باز خريد و بعد هم ترور مى كردند، و آن هم يا حيثيتى و يا جانى كه برخورد با عباس عموى گ