 كمال ادب به او پيشنهاد ازدواج مى شد. از آنجا كه عشقى ملكوتى در ضمير داشت، تمام مقامات مادى در نظرش پست بود، گويا در انتظار يك بشر آسمانى بسر مى برد. تا اينكه روزى جوانى بيست و چهار ساله با قامت رعنا و رخساره اى ماه وش از جلوى درب قصر عبور كرد. خديجه با جمعى از زنان و يكى از احبار يهود بر بام قصر نشسته بود. همه در حال تماشاى شهر و بيابان بودند كه نگاهها بى اختيار از فراز بام به آن جوان دوخته شد. اين همان جوانى بود كه اجتماع قريش را محو روحيه ى ملكوتى خود نموده بود و بهيچ وجه تحت تأثير آلودگى هاى محيط نكبت بار مكه قرار نگرفته بود؛ در تمام مجامع و محافل، از شخصيت روحانى او گفتگو مى شد؛ مرد و زن قريش، هر يك، درباره اش نظرى داشتند؛ اين جوان برادرزاده ى ابوطالب محمد بن عبداللّه (صلى اللّه عليه و آله) معروف به امين بود. به مجرد اينكه چشم عالم يهودى به او افتاد، از خديجه خواهش كرد كنيزى را به دنبالش فرستاده و از او تقاضا كند كه در جمعشان شركت كند.

خديجه يكى از كنيزان را بدنبال آن حضرت فرستاد. كمى بعد كنيزك مأموريت خود را انجام داده، به اتفاق آن حضرت به منزل برگشت. پيغمبر به بام قصر هدايت گرديد، و وارد مجمع خديجه و زنان عرب شد و در گوشه اى نشست. مرد يهودى در حاليكه چشمان خود را به سيماى آسمانى پيغمبر دوخته بود و گويا در جبين مباركش يك دنيا معنويت مطالعه مى كرد، عرضه داشت: «آقا! ممكن است شانه ى خود را به من نشان بدهى؟»

پيغمبر (ص) بى درنگ پيراهن بالا زد. مرد كليمى به نشانه ى آنجناب نگاه كرد و چون نورى تابناك ديد، سرى تكان داده و با لبانى لرزان اما مطمئن فرياد زد: «اين مهر نبوت است؛ اين نشانه ى پيغمبرى است.» اين را كه گفت، سرش را پايين انداخت و در درياى انديشه فرورفت. پيغمبر از خانه ى خديجه خارج شد اما مرد يهودى هنوز در انديشه بود، طوريكه سكوت مجلس را فراگرفت. خديجه سكوت را شكست و گفت: به چه چيز فكر مى كنى؟ اگر عموى او حاضر بود، نمى توانستى شانه اش را ببينى؛ زيرا عمويش، او را از يهوديان مخفى مى كند».

يهودى سر بلند كرد و گفت: «اين شخص، پيغمبر آخرالزمان است و هيچكس قدرت ندارد به او آسيب برساند. من در تورات خوانده ام كه او خاتم پيامبران خواهد بود». سپس بسوى خديجه اشاره كرد و گفت: «او با زنى از قريش ازدواج مى كند كه در كمال و ثروت و زيبايى در عرب نظير ندارد». اين سخن، خديجه را به فكر انداخت. مرد يهودى، در حال رفتن بود. آخرين كلام او با خديجه اين بود كه: مواظب باش محمد را از دست ندهى».

اين جريان موجى در خديجه بوجود آورد. تا اينكه روزى با جمعى از زنان و دختران عرب در مسجدالحرام نشسته بود، يك يهودى ديگر- در حاليكه از جلويشان عبور مى كرد- فرياد زد: «در ميان شما، قريش پيغمبرى مبعوث مى شود. اى دختران و زنان عرب! بكوشيد تا به افتخار همسرى وى نائل شويد».

در آن هنگام، زنها سنگريزه به طرف مرد يهودى پرت كرده، او را مسخره كردند، اما خديجه به آنچه قبلاً رخ داده بود، بيشتر واقف شد و قيافه ى محمد بن- عبداللّه (ص) در نظرش مجسم گرديد.

 دعاؤها لطلب الموت لما وقع عليها من الظلم

يا رَبِّ اِنّي قَدْ سَئِمْتُ الْحَياةَ، وَ تَبَرَّمْتُ بِاَهْلِ الدٌّنْيا، فَاَلْحِقْني بِاَبي.

(65) دعاى آن حضرت در طلب مرگ، بعد از آنكه بر ايشان ظلم واقع شد

پروردگارا! از زندگى دنيا خسته شده و از اهل آن بيزار گشته ام، پس مرا به پدرم ملحق نما. دعاؤها لتعجيل وفاتها

يا اِلهي عَجِّلْ وَفاتي سَريعاً، فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَياةُ.

(66) دعاى آن حضرت براى تعجيل در وفاتش

بارالها! لحظه مرگم را زودتر برسان كه زندگى برايم تنگ گرديده است. دعاؤها عند وفاتها

اَللَّهُمَّ اِنّي اَسْاَلُكَ بِمُحَمَّدٍ الْمُصْطَفي وَ شَوْقِهِ اِلَيَّ، وَ بِبَعْلي عَلِيِّ الْمُرْتَضي وَ حُزْنِهِ عَلَيَّ، وَ بِالْحَسَنِ الْمُجْتَبي وَ بُكائِهِ عَلَيَّ، وَ بِالْحُسَيْنِ الشَّهيدِ وَ كَآبَتِهِ عَلَيَّ، وَ بِبَناتِيَ الْفاطِمِيَّاتِ وَ تَحَسُّرِهِنَّ عَلَيَّ، اَنَّكَ تَرْحَمُ وَ تَغْفِرُ لِلْعُصاةِ مِنْ اُمَّةِ مُحَمَّدٍ وَ تُدْخِلُهُمْ الْجَنَّةَ، اِنَّكَ اَكْرَمُ الْمَسْؤُولِينَ، وَ اَرْحَمُ الرَّاحِمينَ.

(67) دعاى آن حضرت در هنگام وفات

خداوندا! از تو مى خواهم بحق محمد مصطفى و شوق او بمن، و به شوهرم على مرتضى و حزن او بر من، و به حسن مجتبى و گريه او بر من، و به حسين شهيد و اندوهش بر من، و به فرزندانم و حسرت خوردنشان بر من، كه گناهكاران امت پيامبر را بخشيده و برآنان رحم نموده، و داخل بهشت نمائى، تو بزرگوارترين سؤال شده و مهربانترين مهربانانى. دعاؤها عند وفاتها لطلب

روى عن عبداللّه بن الحسن، عن ابيه، عن جده عليه السلام انّ فاطمة بنت رسول اللّه صلى الله عليه وآله لمّا احتضرت نظرت نظراً حادّاً، ثم قالت:

اَلسَّلامُ عَلى جَبْرَئيلَ، اَلسَّلامُ عَلى رَسُولِ اللَّهِ، اَللَّهُمَّ مَعَ رَسُولِكَ، اَللَّهُمَّ في رِضْوانِكَ وَ جِوارِكَ وَ دارِكَ دارِالسَّلامِ.

ثم قالت: اترون ما راى، فقيل لها: ما ترى؟ قالت: هذه مواكب اهل السماوات، و هذا جبرئيل و هذا رسول الله و يقول: يا بنيّة اقدمى، فما امامك خير لك.

(68) دعاى آن حضرت هنگام وفات، براى كسب رحمت الهى

روايت شده كه آن حضرت هنگام احتضار به جانبى توجه كرده و فرمودند: سلام بر جبرئيل، سلام بر رسول خدا، پروردگارا مرا همراه پيامبرت قرار ده، پروردگارا در رضوان تو و همسايگى تو و در خانه امنت بهشت مرا ساكن گردان.

آنگاه فرمود: آيا آنچه من مى بينم را شما نيز مى بينيد، به ايشان گفته شد:چه مى بينى؟ فرمود: اينها دسته هايى از اهل آسمان مى باشند، و اين جبرئيل، و اين پيامبر است كه مى فرمايد: دخترم بيا، آنچه در پيش روى توست براى تو بهتر است <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:525.txt">خطبتها بعد غصب الفدك</a><a class="text" href="w:text:526.txt">خطبتها في مرضها لنساء المهاجرين و الانصار</a><a class="text" href="w:text:527.txt">خطبتها لقوم غصبوا حق زوجها</a></body></html>خطبتها بعد غصب الفدك

روى انّه لمّا أجمع أبوبكر و عمر علي منع فاطمة عليهاالسلام فدكاً و بلغها ذلك،لاثت خمارها علي رأسها، و اشتملت بجلبابها، و أقبلت في لمّة من حفدتها و نساء قومها، تطأ ذيولها، ما تخرم مشيتها مشية رسول اللَّه صلى الله عليه و آله،حتّى دخلت علي أبي بكر، و هو في حشد من المهاجرين و الانصار و غير هم، فنيطت دونها ملاءة فجلست، ثم أنّت أنّة أجهش القوم لها بالبكاء، فارتجّ المجلس، ثم أمهلت هنيئة.

حتّى اذا سكن نشيج القوم و هدأت فورتهم، افتتحت الكلام بحمداللَّه و الثناء عليه و الصلاة علي رسوله، فعاد القوم في بكائهم، فلمّا أمسكوا عادت في كلامها فقالت عليهاالسلام:

اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلي ما اَنْعَمَ، وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلي ما اَلْهَمَ، وَ الثَّناءُ بِما قَدَّمَ، مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ اِبْتَدَاَها، وَ سُبُوغِ الاءٍ اَسْداها، وَ تَمامِ مِنَنٍ اَوْلاها