وشتيد.

ابوبكر گفت: سندى براى فاطمه (عليهاالسلام) درباره ارث او از پدرش نوشته ام.

عمر گفت: چه مالى به مسلمانان خواهى داد، در حالى كه عربها با تو به جنگ برخواسته اند؟! سپس نوشته را گرفت و پاره كرد [ سيره ى حلبى: 3/ 488، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/ 274، بحار: 29/ 128 و 134 و 136 و 157 و 192. البرهان: 3/ 263. ]

روايت پنجم:

فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر فدك و سهم ذوى القربى (خويشان) را مطالبه نمود و ابوبكر ابا از پرداخت آن نمود و آن را در بيت المال براى تهيه اسلحه و مركب قرار داد [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/ 231. ]

در خاتمه، روايت مرحوم شيخ مفيد را ملاحظه كنيد:

امام صادق عليهاالسلام فرمود:

چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت و ابوبكر به جاى آن حضرت نشست، او وكلاء و كارگزاران حضرت زهرا عليهاالسلام را از فدك خارج كرد.

حضرت زهرا عليهاالسلام نزد ابوبكر آمد و فرمود: اى ابوبكر! ادعا مى كنى كه جانشين پدرم هستى و در جايگاه پدرم قرار گرفتى، و براى وكلاء من پيغام فرستادى، و آنها را از فدك بيرون كردى، در حالى كه مى دانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن را به من عطاء كرد، و من براى آن شهود دارم. فاطمه عليهاالسلام به خانه برگشت، و براى حضرت على عليه السلام ماجرا را تعريف كرد.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: برگرد و به ابوبكر بگو: گمان مى كنى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارث برده نمى شود! در حالى كه سليمان از داود ارث برد و يحيى از زكريا؛ چگونه من از پدرم ارث نمى برم؟!

عمر گفت: كسى اين استدلال را به تو تعليم كرده است.

فاطمه عليهاالسلام فرمود: اگر كسى به من چيزى آموخته، همانا پسر عمويم و همسرم مى باشد.

ابوبكر گفت: عائشه و عمر شهادت مى دهند كه پيامبر فرمود: به درستى كه از پيامبر ارث برده نمى شود.

حضرت فرمود: اين اولين شهادت دروغ و باطل است كه در اسلام داده شد.

سپس فرمود: پيامبر فدك را به من عنايت كرد، و من براى آن شاهد نيز دارم.

ابوبكر گفت: شاهد خود را بياور.

حضرت زهرا عليهاالسلام، ام ايمن و اميرالمؤمنين عليه السلام را آورد.

ابوبكر گفت: اى ام ايمن! آيا تو از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدى آنچه را كه درباره فاطمه فرمود؟

ام ايمن و اميرالمؤمنين گفتند: از پيامبر شنيديم كه فرمود: فاطمه عليهاالسلام بزرگ زنان اهل بهشت است.

سپس ام ايمن گفت: آيا كسى كه بزرگ زنان اهل بهشت است، ادعاى چيزى مى كند كه مال او نيست؟ و من نيز از اهل بهشت هستم و هرگز شهادت نمى دهم الا به چيزى كه آن را از پيامبر شنيده ام.

عمر گفت: ام ايمن! اين حرفها را كنار بگذار، به چه چيزى شهادت مى دهى؟

ام ايمن گفت: در خانه حضرت زهرا عليهاالسلام نشسته بودم و پيامبر نيز نشسته بود، جبرئيل نازل شد، گفت: پيامبر! از جا برخيز، همانا خداوند به من دستور داده است كه فدك را به بال خود براى تو مشخص كنم. پيامبر از جا برخاست و همراه جبرئيل رفت، منتظر مانديم تا پيامبر تشريف آورد.

فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر كجا تشريف برديد؟

پيامبر فرمود: جبرئيل حدود فدك را براى من مشخص كرد.

فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر جانم، بعد از تو از فقر و حاجت وحشت دارم، آن را به من عطا فرما.

پيامبر فرمود: آن را به تو بخشيدم آيا قبول كردى؟

فاطمه عرض كرد: بله، قبض (قبول) كردم.

پيامبر فرمود: اى ام ايمن! اى على! شاهد باشيد.

عمر گفت: تو يك زنى، و ما شهادت يك زن را به تنهائى كافى نمى دانيم، على عليه السلام نيز به سود خود شهادت مى دهد.

حضرت زهرا عليهاالسلام برخاست در حالى كه خشمگين بود؛ فرمود: خدايا اين دو به دختر پيامبرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم ظلم كردند، بر آن دو سختگيرى خود را زياد كن [ اختصاص مفيد: 183، اعلام النساء عمر رضا كحاله: 4/ 117 الى 124، بحار: 29. ]

بررسى و تحليل روايات

از مجموعه ى اين روايات، مطالبى بدست مى آيد كه به بعضى از آنها توجه نماييد:مصادره فدك

علت اين كه زمين را از حضرت گرفتند چه بوده؟ آيا واقعا نمى دانستند كه زمين براى حضرت است؟ كه بسيار بعيد و دور از ذهن است، چه اين كه پيامبر صلى الله عليه و سلم، به روايات مختلفى كه نقل شد، در محيط كوچك اسلام آن روز، فدك را به فاطمه عليهاالسلام هديه كردند؛ اين محال است كه آنها مطلع نشده باشند. مخصوصا مناقب مى نويسد؛ هر سال حضرت اعلام مى كرد: فدك از براى دخترم فاطمه عليهاالسلام مى باشد. دلائل غصب و مصادره فدك

اداره ى حكومت

آن دو بعد از آنكه كار حكومت و خلافت را براى خود تمام كردند، مى بينند كه براى اداره حكومت و بقاء خود احتياج به خزانه دارند، اينان كه نوپا هستند و با جنجال، حكومت را از انصار گرفته اند و از مهاجر نيز مخالف دارند و بزرگترين و مردمى ترين دشمنان آنها نيز خاندان پيامبر هستند، و مى دانند كه «الناس عبيد الدنيا»، پس بهترين ثروتى كه مى شود به آن دست يافت، بايد به هر دليل و توجيهى گرفته شود؛ اينجاست كه فدك و بعضى از اموال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را، به بهانه هاى مختلف مصادره مى كنند.

شاهد اين مدعا آن است كه بعد از گرفتن خلافت، اولين كارى كه مى كنند به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام مى روند و درباره ماترك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، مخصوصا فدك سؤال مى كنند.

شاهد بهتر تصريح عمر مى باشد، آنجا كه ابوبكر سند فدك را ناچارا براى فاطمه عليهاالسلام مى نويسد.

عمر مى گويد: چگونه مى خواهى امورات مردم را با خزانه خالى اداره كنى، در حالى كه عرب با تو سر جنگ دارد؟! [ مجمع الزوايد: 9/ 40 سيره ى حلبى: 3/ 488. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/ 274. بحارالانوار: 29/ 129 و 134 و 136 و 157 و 192. البرهان 3/ 263. ] تضعيف خاندان پيامبر

آن دو در مقابل گروههاى مختلفى از مسلمانان قرار گرفته اند و مى دانند در بين آنها، آن كسى كه صاحب حق مى باشد، حضرت على عليه السلام است، آن كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را معين كرده اميرالمؤمنين عليه السلام است، و آن كسى كه هم به معنويت او معترف هستند، على عليه السلام است.

اگر محبوب دلها داراى مال كثيرى در اين اوضاع آشفته باشد، كار حكومت آن دو دشوار خواهد بود.

اينجاست كه اموال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مى گيرند، تا مردم از اطراف اميرالمؤمنين عليه السلام پراكنده شوند و صحابه ى راستين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز، وقتى تنهائى اميرالمؤمنين عليه السلام را ببينند راهى جز سكوت نخواهند داشت.

ابن ابى الحديد مى نويسد: از على بن تقى، عالم شيعه پرسيدم، آيا فدك غير از چند درخت خرما و زمينى كه ارزشى نداشت، چيز ديگرى بود؟

گفت: اين گونه نيست كه فكر مى كنى، بلكه بسيار با ارزش بود و درختان خرماى آن با نخلهاى موجود در كوفه (قرن هفتم) برابرى مى كرد، و قصد ابوبكر و عمر از گرفتن فدك اين بود كه على عليه السلام، از عوائد آن براى نزاع در خلافت استفاده نكند و به همين جهت بعد از غصب فدك، سهم فاطمه و على و سائر خاندان پيامبر را، از خمس نيز نداد [ شرح ابن ابى الحديد 16/ 236. ]

ك