ِ الْاَحْياءِ.

(24) سخن آن حضرت در ترغيب به تلاوت قرآن و دعا در شب اول دفن

روايت شده: آن حضرت هنگام احتضار به حضرت على عليه السلام وصيت كرد و فرمود: هنگامى كه از دنيا رفتم غسلم را به عهده گير- تا آنجا كه فرمود:- و بالاى سرم در حاليكه روبرويم قرار دارى بنشين و بسيار قرآن بخوان و دعا بنما، زيرا آن ساعتى است كه شخص مرده به همنشينى زنده ها نيازمند است. قولها في فضل ليلة القدر

روى انها عليهاالسلام لا تدع احداً من اهلها ينام تلك الليلة (ليلة القدر)، و تداويهم بقلة الطعام و تتأهّب لها من النهار، و تقول:

مَحْرُومٌ مَنْ حُرِمَ خَيْرَها.

(25) سخن آن حضرت در فضيلت شب قدر

روايت شده: در شب قدر آن حضرت نمى گذاشت افراد خانواده اش به خواب روند، و با كم غذا دادن به ايشان، آنان را بيدار نگاه مى داشت، و براى اين منظور در روز قبل مواردى را آماده مى كرد، و مى فرمود:

محروم و زيانكار كسى است كه از خير شب قدر محروم باشد. قولها في ايثار الضيف

روى ان رجلاً جاء الى النبى صلى الله عليه و آله، فشكا اليه الجوع، فقال رسول الله: من لهذا الرجل الليلة؟ فقال على عليه السلام: انا له يا رسول الله، فاتى فاطمة عليهاالسلام فقال لها: ما عندك يا ابنة رسول الله؟ فقالت:

ما عِنْدَنا اِلاَّ قُوتُ الصَّبِيَّةِ، لكِنَّا نُؤْثِرُ بِهِ ضَيْفَنا.

(26) سخن آن حضرت در گرامى داشتن ميهمان

روايت شده: مردى نزد پيامبر آمد و از گرسنگى شكايت كرد، آن حضرت فرمود: امشب چه كسى او را سير مى كند، حضرت على عليه السلام فرمود: اى پيامبر من، آنگاه نزد حضرت فاطمه عليهاالسلام آمده و گفت: اى دختر پيامبر نزد تو چيزى هست؟ فرمود:

نزد ما غذائى جز غذاى كودكان باقى نمانده است، امّا ما ميهمانمان را بر خود مقدم مى داريم. راهب در ديده بان صومعه

كنگره هاى شهر ايله از دور نمايان شد. قافله به اولين شهر از شهرهاى متمدن عربستان، كه بين ينبوع و مصر بود، مى رسيد. رهبانان و شاگردان فليق

بر فراز دير برآمده، از دور كاروان را مورد دقت قرار دادند؛ با عجله نزد استاد شتافته، بشارت دادند كه اينك كاروان مكه مى آيد و در ميان آن، شخصى بر ناقه سوار است كه ابر بر سرش سايه انداخته است و نورى از ميان كاروان به شكل ستونهاى عمودى به طرف آسمان متصاعد است.

گويند فليق در اين هنگام نابينا بود. ناگاه چشمانش را بصير و بينا يافت؛ از دير خارج شد؛ به طرف قافله نظر افكند؛ با خود گفت مسلماً آن وجودى را كه من خواستارم، در ميان اين كاروان است؛ به رهبانان گفت: «اگر پيغمبر آخرالزمان در ميان اين قافله باشد، در زير اين درخت فرود مى آيد. پيغمبران بسيارى در زير اين درخت فرود آمده اند. اين درخت از زمان عيسى، عليه السلام، تاكنون خشك است و به مجرد اينكه نبى خاتم در زير آن فرود آيد، سبز و بارور مى شود و از اين چاه كه مدتى است خشك شده، آب خواهد جوشيد».

فليق با شاگردان مشغول صحبت بود كه كاروان رسيد و اطراف آن چاه فرود آمدند. چون پيغمبر (ص) هميشه از مردم كناره مى گرفت، زير درخت مزبور رفت و آنجا فرود آمد. بلافاصله ملاحظه كردند درخت سبز شد و ميوه داد. مردم ديدند چاه خشك است؛ پيغمبر (ص) جلو آمده، مقدارى آب دهان در ميان چاه انداخت. از چاه خشكيده آب جوشيد. فليق در حاليكه ناظر اين جريانات بود، به شاگردان دستور داد مقدارى غذا آماده كردند؛ كسى را به نزد اهل قافله فرستاد كه كاروان قريش را براى صرف ناهار دعوت كند. فرستاده ى فليق به طرف قافله آمد؛ به يكى از افراد بنى مخزوم برخورد كرد؛ سراغ رئيس كاروان را گرفت. مرد مخزومى وى را به طرف ابوجهل هدايت نمود و او را بعنوان قافله سالار معرفى كرد. راهب نزد ابوجهل آمد و اظهار داشت: «استاد ما براى صرف ناهار از شما به اتفاق تمام اهل كاروان دعوت كرده است». ابوجهل هم پذيرفت. در ميان كاروان فرياد زد: «امروز ضيافتى در دير راهب به افتخار من برگزار شده و عموم شما كاروانيان در اين مهمانى دعوت هستيد».

ظهر شد. برحسب دعوت قبلى، تمام كاروانيان به طرف صومعه ى فليق براه افتادند اما نگران بودند كه اگر كسى نزد كالاهاى تجارتى نباشد، ممكن است مورد دستبرد راهزنان واقع شود و از طرفى هم، اعراب به يكديگر اطمينان نداشتند كه كسى از آنها براى نگهبانى اموال بماند و بقيه بروند؛ اما پيغمبر (ص) از نظر همگان مورد اعتماد، و بعنوان امين معرفى شده بود. همه نظر دادند كه اگر محمد امين موافقت بفرمايد نزد اموال كاروان بماند، خيلى مناسب است. رسول اللّه (ص) هم موافقت نمود.

عموم كاروانيان به استثناى پيغمبر (ص)، در تالار پذيرائى دير فليق حضور بهم رسانيدند. شاگردان فليق سفره را پهن نمونده، غذا را حاضر كردند ميهمانان سرگرم صرف ناهار بودند كه فليق وارد شد. كلاه مخصوص را از سر برداشت. در قيافه ى يكايك حضار دقيق شد، اما مطلوب خود را در ميان اين جمعيت مشاهده نكرد. ناراحت شد كه نكند اشتباه كرده است. از حاضرين پرسيد: «آيا كسى از شما هست كه در اين مجلس حاضر نباشد؟» ابوجهل گفت: «خير. فقط جوانى خردسال كه مزدور زنى است، نيامده». هنوز كلام ابوجهل تمام نشده بود كه جناب حمزه ى دلاور از جا جست؛ مشت آهنين خود را چنان به دهان ابوجهل كوفت كه به پشت روى زمين افتاد. فرياد كشيد: «اى مردك ناچيز! به برادرزاده ى بزرگوارم توهين مى كنى؟ چرا او را بشير و نذير و سيد عرب خطاب نمى كنى؟» تا لفظ بشير و نذير- كه شايد الهام غيبى بود- بر زبان حمزه جارى شد، فليق برآشفت و گفت: «او كيست؟ كجاست؟»

حمزه بسوى راهب نگاه كرد و گفت: «كتابى كه در دست دارى، به من بده و بگو چه خبرى در آن است؟»

فليق گفت: «من اين كاروان را حاوى پيغمبر آخرالزمان ديدم و او را مى طلبم و مقصودم از اين مهمانى ديدار اوست».

عباس گفت: «اگر او را ببينى، مى شناسى؟»

گفت: «البته او را مى شناسم».

عباس دست راهب را گرفت و او را خدمت پيغمبر (ص) آورد. به مجرد اينكه چشم كشيش به رسول اللّه (ص) افتاد، خود را روى زمين انداخت و صورت بر پاى آن جناب ماليد. عرضه داشت: «آقا! ممكن است مرا سرافراز فرماييد و به كلبه ى ناچيزم تشريف بياوريد؟»

پيغمبر (ص) سر را بلند كرده، فرمود: «اين جماعت، اموال خود را به من

سپرده اند. اگر بيايم، كسى نيست اموال اينها را حفظ كند».

فليق گفت: «من ضمانت مى كنم اگر ريسمانى از اموال اين جمعيت گم شد، من در عوض يك شتر بدهم».

پيغمبر حركت كرد؛ به طرف دير راهب رفت. صومعه ى فليق دو در داشت: يكى خيلى كوچك و ديگرى به اندازه. فليق، پيغمبر (ص) را از درب كوچك برد. ابتدائاً بعنوان راهنمايى، خودش پشتش را خم كرد و داخل شد؛ سپس سر در دير، بطور معجزه آسايى بالا رفت و پيغمبر اكرم (ص) پشت سر او با قامت راست وارد گرديد.

هنگامى كه مجلس خالى از اغيار گرديد، پيغمبر (ص) و ميسره با فليق ماندند. راهب عرض كرد: «تو آنى كه خدا گردن سركشان عرب را براى تو ذليل خواهد كرد؛ ممالك جهان را به فرمانت درمى آورد و قرآن را بر تو نازل مى كند». سپس رو به ميسره كرد و گفت: «خانمت را از طرف من سلام برسان و او 