قدم هم قدم 	اولين محبوبه ربَّ رفت در خاك اى دريغ
حامل انوار و اسرار رسالت آنكه بود 	جبرئيلش طفل مكتب، رفت در خاك اى دريغ
آن مهين بانو كه بانوئى از آن بانو نبود 	در بساط قرب اقرب، رفت در خاك اى دريغ
آنكه بودى از محيط فيض و جودش كامياب 	هر بسيط و هر مركب، رفت در خاك اى دريغ
شد ظهور غيب مكنون باز غيب مستتر 	تربتش از خلق پنهان همچو سرّ مستتر

«كمپانى» <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:577.xml">حدیث 1 الی 10</a><a class="folder" href="w:html:588.xml">حدیث 11 الی 20</a><a class="folder" href="w:html:599.xml">حدیث 21 الی 30</a><a class="folder" href="w:html:610.xml">حدیث 31 الی 40</a><a class="text" href="w:text:621.txt">منبع احادیث</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:578.txt">حدیث 1</a><a class="text" href="w:text:579.txt">حدیث 2</a><a class="text" href="w:text:580.txt">حدیث 3</a><a class="text" href="w:text:581.txt">حدیث 4</a><a class="text" href="w:text:582.txt">حدیث 5</a><a class="text" href="w:text:583.txt">حدیث 6</a><a class="text" href="w:text:584.txt">حدیث 7</a><a class="text" href="w:text:585.txt">حدیث 8</a><a class="text" href="w:text:586.txt">حدیث 9</a><a class="text" href="w:text:587.txt">حدیث 10</a></body></html>1 قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراء سلام اللّه عليها:
نَحْنُ وَسيلَتُهُ فى خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ، وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَيْبِهِ، وَ نَحْنُ وَرَثَةُ اءنْبيائِهِ.
ترجمه :
فرمود: ما اءهل بيت پيامبر وسيله ارتباط خداوند با خلق او هستيم ، ما برگزيدگان پاك و مقدّس پروردگار مى باشيم ، ما حجّت و راهنما خواهيم بود؛ و ما وارثان پيامبران الهى هستيم .
2 قالَتْ عليها السلام : وَهُوَ الا مامُ الرَبّانى ، وَالْهَيْكَلُ النُّورانى ، قُطْبُ الا قْطابِ، وَسُلالَةُ الاْ طْيابِ، النّاطِقُ بِالصَّوابِ، نُقْطَةُ دائِرَةِ الا مامَةِ.
ترجمه :
در تعريف امام علىّ عليه السلام فرمود : او پيشوائى الهى و ربّانى است ، تجسّم نور و روشنائى است ، مركز توجّه تمامى موجودات و عارفان است ، فرزندى پاك از خانواده پاكان مى باشد، گوينده اى حقّگو و هدايتگر است ، او مركز و محور امامت و رهبريّت است .
عرضه ى عشق

كاروان وارد مكه شد. پيغمبر (ص) ابتدائاً به نزد عموى گرامى رفت و پس از ديدار عموى خود، براى تصفيه حساب به خانه ى خديجه آمد. ميسره قبلاً تمام جريانات سفر و خصوصياتى را كه از رسول اللّه (ص) ديده بود، به ضميمه ى پيام فليق، به عرض بانوى خود رسانيده بود.

پيغمبر (ص) وارد منزل خديجه شد و بر كرسى آبنوس- كه قبلاً براى جلوس حضرتش نصب شده بود- قرار گرفت.

خديجه گفت: «مولاى من! هر چه خواسته باشى بگو تا تقديم كنم».

پيغمبر (ص) چون ذاتاً بزرگوارى و كرم وجوديش بالاتر از آن بود كه نسبت به حق خود اظهارى كند، سر را پايين انداخت و چيزى نفرمود.

خديجه متوجه شد؛ طرز سخن را عوض كرد؛ عرضه داشت «آقا! قصد داريد اين پولى را كه بعنوان پاداش و حق المضاربه از من بگيريد، در چه موردى صرف بفرمائيد؟»

پيغمبر (ص) با كمال متانت و در عين حال آميخته با حجب و حيا فرمود: «عمويم به من قول داده كه با پول براى من همسرى تهيه كند و آن دو شتر را براى سفرهاى بعدى خود بكار بيندازم».

خديجه گفت: «آيا راضى مى شوى كه من براى تو زنى انتخاب كنم؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «اشكالى ندارد».

خديجه گفت: «آن همسرى را كه براى شما انتخاب كرده ام، از اقوام و خويشان خود شما است و از نظر جمال و كمال در عرب نظير ندارد و در امور زندگى يار و ياور شما خواهد بود؛ فقط دو عيب دارد: اول اينكه سن او از شما بيشتر است. ديگر اينكه تاكنون دو شوهر نموده».

پيغمبر (ص) متوجه شد كه خديجه خودش را به آن جناب پيشنهاد مى كند. رنگ صورتش برافروخت؛ سر را به زير افكند؛ عرق شرم بر پيشانى نازنينش ظاهر شد و هيچ نگفت.

خديجه دوباره سخن خود را تكرار كرد و گفت: «چرا جواب مرا نمى دهى؟ بخدا قسم كه من تو را از جان و دل دوست دارم؛ تو در نهاد دل و در كمون قلبم جاى دارى؛ تو را بخدا سوگند مى دهم كه خواسته مرا بپذيرى». اين را گفت و اشكش جارى شد.

پيغمبر (ص) حركت كرد؛ از خانه ى خارج شد؛ به نزد عموها آمد؛ صورت جريان را بازگو كرد. عموها تعجب كردند؛ گفتند: «خديجه تو را دوست دارد؟ با تو شوخى كرده. غير ممكن است خديجه چنين خواسته اى داشته باشد. بانوئى كه تمام سلاطين و بزرگان عرب را جواب كرده، چطور ممكن است به همسرى تو- شخصى كه فاقد ثروت و شخصيت مادى هستى- تن بدهد؟» ابولهب گفت: «برادرزاده! تو را به خديجه چكار؟ تو درخور خديجه نيستى».

عباس از اين سخن ابولهب برآشفت؛ پرخاش كرد: «برادر! مگر تو از جلال و جمال محمد غافلى؟ كدام دلى است كه فريفته ى اين زيبايى و عظمت نشود؟»

قرار شد صفيه- عمه ى پيغمبر (ص)- به خانه ى خديجه برود و درستى مطلب را تحقيق كند. صفيه به خانه ى خديجه رفت و مورد استقبال و پذيرايى گرم خديجه واقع شد. قبل از اينكه صفيه چيزى بگويد، خود خديجه دوباره جريان را تكرار كرد و افزود: «اگر پدر من مهريه را زياد گفت، باكى نداشته باشيد. من كابينم را از مال خودم مى دهم». صفيه برگشت و جريان را به عرض عموهاى پيغمبر (ص) رسانيد. آنها تصميم گرفتند كه براى خواستگارى خديجه، به نزد خويلد بروند.

در شب معينى حركت كردند. پيغمبر (ص) را بر اسبى سوار نموده، تمامى عموها اطراف آن جناب را گرفته، به خانه ى خويلد آمدند. خويلد از آنها پذيرايى و احترام فوق العاده اى بعمل آورد.

پسران عبدالمطلب وارد خانه شدند و نشستند. ابتدائاً جناب ابوطالب شروع به سخن كرد و فرمود: «ما آمده ايم تا اينكه بين زن و مردى همسرى برقرار كنيم».

خويلد گفت: «آن زن كيست؟ و آن مرد كدام است؟»

ابوطالب فرمود: «آن زن دختر تو- خديجه- و آن مرد سرور ما- محمد (ص)- است».

خويلد از شنيدن اين كلام رنگش دگرگون شد و مقدارى فكر كرد. سپس سر را بلند كرد و گفت: «البته شخصيت و موقعيت شما- نوادگان هاشم- در عرب محرز است، ولى خديجه عقل و دانشش از من بيشتر است و او در كار خود مختار است و من نمى دانم؛ تاكنون سلاطين عرب از اطراف و اكناف آمدند و وى آنها را نپذيرفته؛ چگونه ممكن است محمد (ص) را- كه مردى فقير و بى بضاعت است- بپذيرد؟»

جناب حمزه با كمال غضب برآشفت؛ به خويلد پرخاش كرد: «عجب مرد گمراه و بى عقلى هستى؟ پير شده اى و عقل از سر تو بيرون رفته؟ مگر نمى دانى ما بنى هاشم هر چه داريم، مال محمد (ص) است؟» اين را گفت و افراد بنى هاشم برخاسته، هريك به خانه ى خويش رفتند.

اين خبر به گوش خديجه رسيد؛ بسيار ناراحت شد. ورقة بن نوفل- پسرعمويش- را طلبيد و مطلب را با او در ميان گذارد و از وى خواهش كرد در اين قضيه ميانجيگرى كند. ورقه گفت: «اگر موضوع ازدواج تو را با محمد (ص) تمام كنم، به من چه مى دهى؟»

خديجه گفت: «از مال و ثروتم هر چه بخواهى، به تو مى دهم». و رقه گفت: «من از مال دنيا چيزى نمى خواهم؛ من در كتابهاى سلف خوانده ام كه اين شخص به همين زودى به مقام نبوت برانگيخته مى شود و پيامبرى و حكومتش، شرق و غرب عالم را مى گيرد و در روز قيامت، اين پيغمبر (ص) هر شخص گنهكارى را شفاعت كند، بدون چون و چرا وارد بهشت مى شود. فقط تو بعداً 