ارى كن كه اين شخص قول بدهد روز قيامت مرا شفاعت كند».

خديجه گفت: «بسيار خوب». و رقه از خانه ى خديجه خارج شد. شبانه به خانه ى خويلد رفت. به او گفت: «تا چه اندازه تو در حق خود ظلم مى كنى و به دست خودت، خويش را در مهل كه مى اندازى؟»

خويلد گفت: «مگر چه شده؟» و رقه گفت: «شنيده ام كه دلهاى فرزندان عبدالمطلب با رد خواستگاريشان، از كينه ى تو پر شده».

خويلد گفت: «برادرزاده ام! چكنم؟ از طرفى اگر اين كار را مى كردم و به ازدواج خديجه با محمد (ص) رضايت مى دادم، تمام بزرگان عرب را با خودم دشمن كرده بودم از طرف ديگر، مسلم خود خديجه راضى نمى شد». و رقه گفت: «اولاً مردم عرب به جلالت و عظمت محمد (ص) واقفند و مى دانند كه كسى در شرافت و معنويت، به پاى او نمى رسد. ثانياً خود خديجه در عشق او دلباخته است و به ازدواج با از آرزومند است؛ پس سزاوار است همين الان حركت كنى تا به اتفاق به خانه ى ابوطالب برويم و خاطر رنجيده ى پسران عبدالمطلب را از خود راضى كنى».

خويلد گفت: «آنها از دست من غضبناك شده اند و مى ترسم اگر آنجا بروم، مرا بكشند». و رقه گفت: «خير. اين مطلب پيش نمى آيد».

خويلد حركت كرده، به اتفاق ورقه به خانه ى ابوطالب آمدند.

شبانه، تمام فرزندان عبدالمطلب در خانه ى ابوطالب جمع شده بودند؛ دور پيغمبر (ص) را گرفته، هر كدام براى تسلى خاطر رسول اللّه (ص) چيزى مى گفتند. و رقه و خويلد وارد شدند. ابوطالب آنها را احترام كرد. خويلد اظهار داشت كه من از رفتار گذشته ام پوزش مى طلبم و اينك دريافته ام كه خديجه قلباً به محمد (ص) مايل است؛ من هم حرفى ندارم و اختيار او را به دست پسر عمويش- ورقه- داده ام.

فرزندان عبدالمطلب شادمان شدند. پيغمبر (ص) رو به ورقه كرد و فرمود: «لا انسى اللّه لك يا ورقه جزاك فوق صنعك» (سوگند به خدا تو را فراموش نخواهم كرد و بيش از ارزش خدمتت نزد من پاداش دارى). و رقه شبانه به خانه ى خديجه آمد و جريان را به سمع وى رسانيد. خديجه هم از اينكه به هدف رسيده، فوق العاده مسرور شد. دستور داد براى فردا تمام بزرگان قريش را به خانه اش دعوت كنند تا اينكه صيغه ى عقد جارى شود.

فرداى آن روز تمام بزرگان به خانه ى خديجه آمدند. كرسيهاى عاج و آبنوس در اطراف مجلس نصب شد. از جمله كسانى كه آمدند، ابوجهل بود حس تكبر و نخوت ابوجهل وى را وادار كرد كه روى آن كرسى بزرگ كه در صدر مجلس نصب شده بود، بنشيند.

ميسره- خادم خديجه- پيش رفت؛ دست ابوجهل را گرفت؛ از روى آن كرسى او را بلند كرد و بر صندلى ديگر نشانيد. ناگهان شخصى آمد و مژده داد بنى هاشم پيغمبر (ص) را مى آورند.

اهل مجلس بعنوان استقبال از تالار قصر بيرون شتافتند؛ مشاهده كردند كه سادات و رجال بنى هاشم اطراف پيغمبر (ص) را گرفته اند. جناب حمزه ى قهرمان، پيشاپيش رسول اللّه (ص) راه مى رود؛ شمشير خود را كشيده و فرياد مى زند: «يا اهل مكه الزموا الادب و قللوا الكلام و انهضوا على الاقدام و دعوا الكبر فانه قد جائكم صاحب الزمان محمد المختار المتوج بالانوار صاحب الهيبه والوقار» (اى اهل مكه! مؤدب باشيد؛ سر و صدا نكنيد؛ برپا خيزيد؛ صاحب دوران، محمد مختار، مى آيد كه به انوار آسمانى تاجگذارى نموده و صاحب هيبت و وقار است).

آن حضرت مانند آفتاب درخشنده اى پديدار شد. پغمبر (ص) وارد مجلس گرديد. ميسره، آن جناب را به طرف كرسى بزرگ هدايت كرد اهل مجلس همگى بپا خاستند؛ اما ابوجهل اصلاً حركت نكرد و تعظيم ننمود. جناب حمزه جلو رفت؛ گريبان وى را گرفت و او را از كرسى بلند كرد. ابوجهل ناراحت شد؛ دست برد تا شمشير بكشد. حمزه چنان انگشتان او را با قبضه ى شمشير فشرد كه خون از ميان انگشتانش جارى شد. بزرگان قريش جلو رفتند و ابوجهل را از دست حمزه خلاص كردند.

جناب ابوطالب، به وكالت از طرف پيغمبر (ص)، و ورقه، به وكالت از طرف خديجه، صيغه ى عقد را جارى ساختند.

مجلس عقد برچيده شد و پيغمبر (ص) به اتفاق عموها از خانه ى خديجه خارج شدند. 
3 قالَتْ عليها السلام : اءبَوا هِذِهِ الاْ مَّةِ مُحَمَّدٌ وَ عَلىُّ، يُقْيمانِ اءَودَّهُمْ، وَ يُنْقِذانِ مِنَ الْعَذابِ الدّائِمِ إ نْ اءطاعُوهُما، وَ يُبيحانِهِمُ النَّعيمَ الدّائم إ نْ واقَفُوهُما.
ترجمه :
فرمود: حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ عليه السلام ، والِدَين اين امّت هستند، چنانچه از آن دو پيروى كنند آن ها را از انحرافات دنيوى و عذاب هميشگى آخرت نجات مى دهند؛ و از نعمت هاى متنوّع و وافر بهشتى بهره مندشان مى سازند.
4 قالَتْ عليها السلام : مَنْ اءصْعَدَ إ لىَ اللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ، اءهْبَطَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ اءفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ.
ترجمه :
فرمود: هركس عبادات و كارهاى خود را خالصانه براى خدا انجام دهد، خداوند بهترين مصلحت ها و بركات خود را براى او تقدير مى نمايد.
5 قالَتْ عليها السلام : إ نَّ السَّعيدَ كُلَّ السَّعيدِ، حَقَّ السَّعيدِ مَنْ اءحَبَّ عَليّا فى حَياتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ.
ترجمه :
فرمود: همانا حقيقت و واقعيّت تمام سعادت ها و رستگارى ها در دوستى علىّ عليه السلام در زمان حيات و پس از رحلتش خواهدبود.
6 قالَتْ عليها السلام : إ لهى وَ سَيِّدى ، اءسْئَلُكَ بِالَّذينَ اصْطَفَيْتَهُمْ، وَ بِبُكاءِ وَلَدَيَّ فى مُفارِقَتى اءَنْ تَغْفِرَ لِعُصاةِ شيعَتى ، وَشيعَةِ ذُرّيتَى .
ترجمه :
فرمود: خداوندا، به حقّ اولياء و مقرّبانى كه آن ها را برگزيده اى ، و به گريه فرزندانم پس از مرگ و جدائى من با ايشان ، از تو مى خواهم گناه خطاكاران شيعيان و پيروان ما را ببخشى .
7 قالَتْ عليها السلام : شيعَتُنا مِنْ خِيارِ اءهْلِ الْجَنَّةِ وَكُلُّ مُحِبّينا وَ مَوالى اَوْليائِنا وَ مُعادى اءعْدائِنا وَ الْمُسْلِمُ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ لَنا.
ترجمه :
فرمود: شيعيان و پيروان ما، و همچنين دوستداران اولياء ما و آنان كه دشمن دشمنان ما باشند، نيز آن هائى كه با قلب و زبان تسليم ما هستند بهترين افراد بهشتيان خواهند بود.
8 قالَتْ عليها السلام : وَاللّهِ يَابْنَ الْخَطّابِ لَوْلا إ نّى اءكْرَهُ اءنْ يُصيبَ الْبَلاءُ مَنْ لاذَنْبَ لَهُ، لَعَلِمْتَ اءنّى سَاءُقْسِمُ عَلَى اللّهِ ثُمَّ اءجِدُهُ سَريعَ الاْ جابَةِ.
ترجمه :
حضرت به عمر بن خطّاب فرمود:
سوگند به خداوند، اگر نمى ترسيدم كه عذاب الهى بر بى گناهى ، نازل گردد؛ متوجّه مى شدى كه خدا را قسم مى دادم و نفرين مى كردم .
و مى ديدى چگونه دعايم سريع مستجاب مى گرديد.
9 قالَتْ عليها السلام : وَاللّهِ، لاكَلَّمْتُكَ اءبَدا، وَاللّهِ لاَ دْعُوَنَّ اللّهَ عَلَيْكَ فى كُلِّ صَلوةٍ.
ترجمه :
پس از ماجراى هجوم به خانه حضرت ، خطاب به ابوبكر كرد و فرمود: به خدا سوگند، ديگر با تو سخن نخواهم گفت ، سوگند به خدا، در هر نمازى تو را نفرين خواهم كرد.
10 قالَتْ عليها السلام : إ نّى اءُشْهِدُاللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ، اءنَّكُما اَسْخَطْتُمانى ، وَ ما رَضيتُمانى ، وَ لَئِنْ لَقيتُ النَبِيَّ لا شْكُوَنَّكُما إ لَيْهِ.
ترجمه :
هن