ِرٍ، اُسْتُرينى ، سَتَرَكِ اللّهُ مِنَ النّارِ.
ترجمه :
در آخرين روزهاى عمر پر بركتش ضمن وصيّتى به اسماء فرمود: من بسيار زشت و زننده مى دانم كه جنازه زنان را پس از مرگ با انداختن پارچه اى روى بدنش تشييع مى كنند.
و افرادى اندام و حجم بدن او را مشاهده كرده و براى ديگران تعريف مى نمايند.
مرا بر تخت و بلانكاردى كه اطرافش پوشيده نيست و مانع مشاهده ديگران نباشد قرار مده بلكه مرا با پوشش كامل تشييع كن ، خداوند تورا از آتش جهنّم مستور و محفوظ نمايد.
20 قالَتْ عليها السلام : .... إ نْ لَمْ يَكُنْ يَرانى فَإ نّى اءراهُ، وَ هُوَ يَشُمُّ الريح .
ترجمه :
مرد نابينائى وارد منزل شد و حضرت زهراء عليها السلام پنهان گشت ، وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله علّت آن را جويا شد؟
در پاسخ پدر اظهار داشت : اگر آن نابينا مرا نمى بيند، من او را مى بينم ، ديگر آن كه مرد، حسّاس است و بوى زن را استشمام مى كند.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:600.txt">حدیث 21</a><a class="text" href="w:text:601.txt">حدیث 22</a><a class="text" href="w:text:602.txt">حدیث 23</a><a class="text" href="w:text:603.txt">حدیث 24</a><a class="text" href="w:text:604.txt">حدیث 25</a><a class="text" href="w:text:605.txt">حدیث 26</a><a class="text" href="w:text:606.txt">حدیث 27</a><a class="text" href="w:text:607.txt">حدیث 28</a><a class="text" href="w:text:608.txt">حدیث 29</a><a class="text" href="w:text:609.txt">حدیث 30</a></body></html>نام کتاب : يك آسمان پروانه

نویسنده : کمال السيد

ترجمه: حسين سيدي 

منبع : سایت مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتننورى بر قله ى نور

رسول اللّه (ص) بعد از ازدواج با خديجه، از مكه به قصد سفر خارج نشد؛ هميشه در شهر مكه بسر مى برد و بيشتر وقت خود را در ميان كوههاى مكه مى گذارند؛ حتى الامكان از اجتماع كثيف و خرافى بت پرستان كناره مى گرفت و اغلب اوقات كه در خانه نبود، از روى سنگهاى سياه كوه حرا بالا مى رفت و در شكاف قله ى آن، لحظات اسرارآميزى را مى گذرانيد.

پيغمبر (ص) از نظر همه ى افراد مكه، بعنوان يك موجود خارق العاده جلوه كرده بود. هر كدام با ديده ى خاصى رسول اللّه (ص) را مى نگريستند؛ از همه مهمتر و عميق تر، ديد خديجه بود: خديجه يك فراز معنوى را در جبين رسول اللّه (ص) مى خواند و هر ساعت انتظار مى كشيد آن رتبه ى روحانى و مقام پيامبرى محبوب آسمانيس صورت ثبوت و ظهور به خود بگيرد.

در بعضى از شبها كه پيغمبر اكرم (ص) مقدارى ديرتر به خانه مى آمد، در خديجه يك اضطراب توأم با شوق ايجاد مى شد.

پيغمبر اكرم (ص) پس از ازدواج با خديجه، از نظر شئون اجتماعى، بيشتر مورد توجه عربها قرار گرفته بود؛ زندگى اسرارآميزش بر سر زبانها افتاده؛ گويا تمامى افكار و مغزها در اين انديشه بودند كه به همين زودى، تحول فوق العاده اى بوسيله ى اين انسان غيرطبيعى در جهان ايجاد مى شود.

قحط و غلاى شديدى مكه و حجاز را فراگرفت، مردم در تنگناى گرسنگى شديدى قرار گرفتند. تمام مواشى و چهارپايان آنها از بين رفت. در تابستانها هم، گرماى سوزانده و موحشى ظاهر مى شد كه گويى كوههاى سياه اطراف مكه، جهنم را در آن آتش منعكس مى كردند. در اين هنگام، پيغمبر (ص) مقدارى از برنامه ى روزانه ى خود را كه رفتن به كوه حرا بود، در سر زدن به خانه ى ضعفا و بيچارگان صرف مى كرد. در همين سال بود كه وجود

مقدس اميرالمؤمنين (ع) را بعنوان فرزند خود، از عمويش ابوطالب گرفت و مشغول تربيت و سرپرستى آن حضرت شد.

در اين سال، مقدار زيادى از اموال خديجه كه تحت تصرف پيغمبر (ص) بود، بين فقرا و بينوايان مكه تقسيم شد. اين مطلب موجب شد عده اى از زنان كوته فكر و جاهل و حسود قريش- كه قبلاً خديجه را از همسرى پيغمبر (ص) منع مى كردند- بعنوان سرزنش اين بانوى روشن انديش، به او گوشزد مى كردند: «ديدى چگونه محمد ثروتت را به باد فنا داد و دارائيت را بين يك عده مردم بى سر و پا تقسيم نمود؟» و لى خديجه- گذشته از اينكه تحت تأثير اين اراجيف قرار نمى گرفت- اصولاً از اين موضوع ناراحت مى شد كه چرا اين مغزهاى تيره و تاريك نمى توانند آنچه را كه او مى بيند، ببينند. روى اين حساب، زنان قريش را ابداً شايسته ى معاشرت خود نمى ديد؛ از آنها كناره گرفته، درب خانه را بر روى آنها مى بست؛ تا اينكه كاملاً رفت و آمد با آنان را قطع فرمود. فقط چشم به افق كوه حرا دوخته بود كه چه وقت خورشيد جمال محبوب گراميش- در حاليكه تاج پيامبرى بر تارك و فرمان نبوت به دست دارد- از قله ى حرا به زير مى آيد؟ اين انتظار خديجه، پس از پانزده سال پايان پذيرفت.

پاسى از شب گذشت. سياهى، تمام كوهها و دره ى حرم را فروپوشاند. كم كم صداها، به سكوت و روشنايى خانه هاى مكه، به خاموشى گرائيد؛ اما از پيغمبر (ص) خبرى نشد. خديجه به پشت بام قصر آمده، كوره راه حرا را مورد دقت قرار داد كه ببيند آيا چهره ى پرهيبت انسانى در آن نمودار است يا خير؟ اثرى از رسول اللّه (ص) مشاهده نكرد؛ بى اندازه نگران شد. غلامان و كنيزان را در جستجوى حضرت، به اطراف فرستاد؛ اما همه بى خبر مراجعت كردند. قلب خديجه مى طپيد؛ گاهى فكر مى كرد كه خودش براى تعقيب رسول اللّه (ص) از خانه خارج شود؛ تا به درب منزل مى آمد؛ اما تاريكى كوچه و رفت و آمد قيافه هاى ناشناس و سياهى بيابان، به وى جرأت نمى داد كه قدم بيرون بگذارد؛ ناچار به داخل منزل برمى گشت ولى دلش آرام نبود: «خدايا! يگانه محبوبم چه شد؟ آيا درنده اى او را پاره كرد؟ آيا دشمنى وى را از پا درآورد؟ آيا از شدت گرسنگى و ضعف، هلاك شد؟»


    بدان درخت زيان يارب از خزان مرسان بدان درخت زيان يارب از خزان مرسان

    كه زير سايه ى خود مرغ بى پرى دارد كه زير سايه ى خود مرغ بى پرى دارد

 

گاهى هم، از ضمير ناخودآگاه خديجه، برقى در مغزش جهش مى كرد و به او هشدار مى داد كه «هيچ؛ اين حرفها نيست. او با جهان حاكم بر موجودات و قدرتها در ارتباط است و با دنياى ديگرى سر و سرّ دارد. شايد علت دير كردنش اين باشد كه با اسرارى آسمانى، دست به گريبان است».

در بين اين همه طوفان و هيجان و اضطراب، از پشت در، صداى پايى را شنيد كه قلب نگرانش را نوازش مى داد. با شتاب درب منزل را باز كرد. در تاريكى، برق زننده اى از روشنايى سيماى پيغمبر (ص) به چشم خديجه افتاد؛ بى اختيار مژگان خديجه به هم آمد و باز شد. قيافه ى برازنده ى پيغمبر (ص) با صورت برافروخته، جلب توجه خديجه كرد. خديجه اسرار تازه اى در سيماى رسول اللّه (ص) مشاهده مى نمود. با نگرانى سؤال كرد: «عزيزم! چه شده؟ چرا اين همه دير آمدى؟ چرا مضطرب و پريشانى؟»

پيغمبر (ص) فرمود: «در كوه حرا، در جايگاه مخصوصم، خوابيده بودم. ناگهان برق روشنايى تندى به چشمانم اصابت كرد. از خواب پريدم؛ ملاحظه كردم از ناحيه ى افق، نورى به طرف من مى تابد كه دنباله ى آن به آسمان كشيده شده بود؛ لحظه به لحظه به من نزديكتر مى شد. نور نزديك شد و وجودم را فراگرفت؛ گويى اين نور به داخل جسمم وارد شد. روحم در اضطراب افتاد. حرارت عجيبى وجودم را فراگرفت. حالت غشوه اى به من دست داد. صداهايى در گوشم طنين انداخته بود؛ يكمرتبه از ميان نور صدايى شنيدم كه مى گفت: يا م