مد! بخوان. و حشت زده از جا حركت كردم. اطراف كوه نظر انداختم ولى چيزى نديدم؛

دوباره آن نور ظاهر شد و براى دومين بار اين صدا به گوشم آمد: يا محمد! بخوان. گفتم: چه بخوانم؟

در اين هنگام، گويا چشمه اى از دانش در دلم جوشيد. مرتبه ى سوم صدا بلند شد: بخوان بنام پروردگارت؛ آن آفريننده اى كه تو را پديد آورد و هر انسانى را از كرم كوچكى خلق فرموده است؛ بخوان پروردگار گراميت را؛ آن خدايى كه بسبب قلم تعليم فرمود؛ و به انسان چيزى را كه نمى دانست، آموخت

[«اِقْرَاْ بِاسْمِ رَبِكَ الَّذى خَلَق، خَلَقَ الْاِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اِقْرَأْ وَ رَبِّكَ الْاَكْرَمِ اَلَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْاِنْسانَ مالَمْ يعْلَمْ» (سوره ى علق، آيات 5] 1).

آنگاه، متوجه شدم كه چه مقامى را حائز گرديدم. خديجه! فهميدم پيغمبر شدم. اشك شوق بر ديدگانم جارى شد؛ به سجده افتادم؛ پس از اندكى سر را بلند كرده، از كوه به زير آمدم. چند قدمى كه برداشتم، نگاهى به آسمان دوختم؛ در افق، شبح روشنى مشاهده كردم داراى بالهايى كه مشرق تا مغرب را گرفته بود و در ميان دو چشمش نوشته شده بود: لااله الااللّه، محمد رسول اللّه. ديدن اين قيافه، بطورى مرا وحشت زده كرد كه بى اختيار فرياد زدم: كيستى؟ صدايى به آهستگى، شبيه زمزمه ى ارواح، از اين شبح شنيدم كه گفت: انا روح الامين المنزل على جميع النبيين والمرسلين (من همان پيك امينى هستم كه بر عموم پيامبران فرود مى آيم). از كوه با شتابزدگى پايين آمدم؛ به طرف خانه براه افتادم. بر هر صخره اى كه مى گذشتم، از دل سنگ جماد، اين صدا بيرون مى آيد: السلام عليك يا رسول اللّه! السلام عليك يا نبى اللّه».

خديجه در حاليكه محو قيافه و سخنان پيغمبر (ص) شده بود، بى اختيار لبانش تكانى خورد و آنچه را كه در مغزش مى گذشت، به زبان آورد و گفت: «تو آنكس نيستى كه شياطين بتوانند به تو دست پيدا كنند؛ اين نبود مگر فرشته ى خدا؛ «اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمداً رسول اللّه».

پيغمبر فرمود: «خديجه! حرارت شديدى اندامم را گرفته؛ بدنم مى سوزد.

مقدارى آب بر من بريز، شايد گرمى تنم فرونشيند».

خديجه با كمك غلامان و كنيزان، از چاه ميان منزل آب كشيده، بر روى پيغمبر (ص) مى ريخت. لرزه ى شديدى، بدن رسول اللّه (ص) را فراگرفت. خديجه آن جناب را داخل اطاق برد و جامه ى ضخيمى، به بدن مباركش پوشانيد؛ تا پيغمبر (ص) به خواب رفت.

صبح نزديك بود. خديجه از خانه خارج شد و به طرف منزل ورقه رفت. به در خانه ى ورقه رسيد، در زد. ورقه پشت در آمد. با كمال تعجب پرسيد: «دختر عمو! چه شده در اين موقع به خانه ى ما آمدى؟»

خديجه داخل خانه شد و جريان را براى ورقه تعريف كرد. و رقه در حاليكه مات زده در تفكر و انديشه ى عميق فرورفته بود، فرياد زد:

«قدوس قدوس والذى نفس ورقة بيده لئن كنت صدقتنى و لقد جائه الناموس الاكبر الذى كان يأتى موسى و انه لنبى هذه الامه» (قسم به آن خدايى كه جان ورقه به دست اوست، ناموس اكبر بر شوهرت نازل شده؛ آن پيكى كه بر موسى كليم اللّه فرود مى آمد)

[طبرى در تاريخ الامم والملوك، ج 2، ص 206 نقل مى كند كه: «ورقه به خديجه گفت: لئن كنت صادقة ان زوجك لنبى و ليلقين من امته شدة و لئن ادركته لاومنن به» (اى خديجه! اگر راست بگويى، شوهرت پيغمبر است و از امت او، شدت و سختى به او مى رسد. اگر من او را درك كنم، به او ايمان مى آورم). صدق پيشگويى ورقه راجع به امت پيغمبر، در همين كتاب ثابت مى شود.]!.

خديجه تا به امروز خود را فقط يك همسر وفادار پيغمبر (ص) مى دانست كه وظيفه داشت بطور كامل، وسايل آسايش و شئون خانوادگى پيغمبر (ص) را تأمين كند؛ ولى از امروز به بعد، براى خود دو عنوان ديگر هم قائل است:

1. علاوه بر اينكه همسر رسول خدا (ص) است، بعنوان اولين فرد از امت و پيروان مكتب آسمانى نبوت آن حضرت محسوب مى شود.

2. نگهبان و پاسدارى است كه بايد با تمام قدرت، در راه حفاظت و حمايت از حريم مقدس نبوت و اسلام فداكار كند.

خديجه همچنانكه از نظر شئون همسرى، نسبت به پيغمبر (ص) فردى بى نظير بود، از نظر ايفاى وظايف مسلمانى و فداكارى در راه حمايت از حريم مقدس رسول اللّه (ص) هم، در جميع زنان عالم نظير و مانندى نداشت.

از آدم ابوالبشر نقل شده كه گفت: «من در روز قيامت بر تمامى افراد بشر سرورى دارم مگر بر يك نفر از فرزندانم كه از پيامبران است و محمد (ص) نام دارد. وى در دو فضيلت بر من برترى دارد: يكى اينكه همسر او در اجراى مأموريت خدائيش، معاون اوست؛ ولى غريزه ى من، در نخوردن از شجره ى منهيه طغيان كرد».

خديجه در شئون وفادارى و فداكارى، نه تنها در اسلام نظير ندارد، بلكه جهان فاقد شخصيتى مانند اوست؛ و فقط نمونه ى قهرمانى و فداكاريش در درجه ى اول، دختر گرانمايه اش فاطمه (س)- و در مرحله ى دوم، نبيره ى ارکجمندش- زنيب كبرى (س)- در جهان بود و بس. شخصيت شهامتى اين دو بانوى پرارج اسلام هم، از دامن پاك و مقدس ميهن مام عاليقدرشان خديجه سرچشمه گرفته بود.

عايشه مى گويد: «همواره پيغمبر اكرم (ص) به ياد خديجه بود و مرتب از سجاياى وى، سخن بر لب داشت و گاهى از اوقات، پرده ى اشك فراق اين بانو، جلوى چشمان رسول اللّه (ص) را مى گرفت و براى او طلب آمرزش مى كرد؛ تا اينكه يك روز حوصله ام سرآمد؛ با بيانى اعتراض آميز به حضرت عرضه داشتم: اگر خدا عجوزه ى كهنسالى را از تو گرفت، در عوض- بهتر از او- همسر جوان و زيبايى به تو عنايت فرمود. تا اين جمله را گفتم، رسول اللّه (ص) شديداً خشمناك شد بطوريكه من از گفته ام پشيمان و با خداى خود عهد كردم اگر غضب پيغمبر (ص) فرونشيند، ديگر چنين سخنى را در مورد خديجه تكرار نكنم.

پيغمبر (ص) متوجه ندامت من شد؛ فرمود: عايشه! چه گفتى؟ بخدا قسم، روزى كه همه ى مردم نسبت به من كافر بودند، خديجه به من ايمان آورده بود؛ و هنگامى كه تمام بستگان و خويشانم مرا ترك گفتند، وى يگانه همدم و حامى من بود. در موقعيتى كه همه مرا تكذيب مى نمودند، او تصديق گفتار و نبوتم را نمود؛ از آن گذشته، خداوند نسل مرا از خديجه قرار داد.

آن روز چنان بر من گران آمد كه به اندازه ى يك ماه بر من گذشت»

[بحارالانوار، جزء 16، ص 12: «عن عايشة قالت كان رسول اللّه (ص) اذا ذكر خديجه لم يسأم من ثناء عليها و استغفار لها فذكرها ذات يوم فحملتنى الغيرة فقلت لقد عوضك اللّه من كبيرة السن قالت فرأيت رسول اللّه (ص) غضب غضباً شديداً، فسقطت فى يدى فقلت اللهم ان ذهبت بغضب رسول اللّه (ص) لم اعد بذكرها بسوء مابقيت، قالت فلما رأى رسول اللّه (ص) مالقيت قال كيف قلت؟ واللّه لقد آمنتنى اذ كفر الناس و آوتنى اذ رفضنى الناس و صدقتنى اذ كذبنى الناس و رزقت منى حيث حرمتمونه قالت فغد اوراح على بشهر».]

در اين روايت، يك نكته ى جالب توجه است و آن اينكه پيغمبر (ص) در نتيجه ى فضايل خديجه مى فرمايد: «خداوند نسل مرا از خديجه قرار داد». يعنى چون اين خصوصيات فداكارى در راه اسلام، در بين بانوان حرمم منحصراً در خديجه بود و در سايرين وجود نداشت، لذا خداوند نسل مرا- كه 