م داراى مقام نبوت بود بلكه مدعاى ما- برحسب مفاد بعضى از اخبار صحيحه- اين است كه آن حضرت خاصيت وحى داشت.] .

از آن روز به بعد، خديجه در قلب خود احساس يك نوع اطمينان مى كرد و خود را مانند يك راهرو به مقصد رسيده مى انگاشت. در برقشهاى مغزى وى اين معنى بروز مى كرد كه عشق چندين ساله اش به نتيجه رسيده است و بالاترين محصول را از اين كشت محبت بدست آورده. گوهر گمگشته اى را كه در درياى وجود مقدس رسول اللّه مى جسته، يافته است؛ اما نمى دانست اين اطمينان قلبى از كجاست؟ و اين وزشهاى پياپى نسيم اميد از كدام جانب است؟

چند صباحى اوضاع روانى خديجه به اين منوال سپرى شد. خديجه در عين اينكه در خود احساس يك اطمينان و اميد مى كرد، از سرنوشت آينده ى اسلام نگران بود و درباره تنهايى خود و غربت محبوب دلبندش- رسول اللّه (ص)- مى انديشيد: «نتيجه ى اين تنهايى و يكه گردى چه مى شود؟ فرجام اين غربت و دشمن دارى به كجا منتهى مى گردد؟»

اينگونه افكار درست مانند باد مهاجمى كه با پيكره ى يك نهال نورس و نازك بازى كند، اميد ترشح شده از ضمير ناخودآگاه خديجه را به تزلزل مى آورد. تا اينكه در يكى از اين روزها احساس كرد كه تنها نيست. جنينى كه بعنوان بزرگ ارمغان بهشتى در صدف پاك رحمش در حال پرورش است، بزرگترين انيس تنهايى او و مايه ى تسلى خاطر نگرانش مى باشد. زمزمه هايى كه به صداى امواج هوا بيشتر شباهت داشت از بن رحم مى شنيد و شايد جملاتى به اين مضامين به گوش خديجه مى رسيد:

مادر! انيس تنهائيت منم.

من نورى هستم كه در بدو خلقت جهان، بر تارك آفرينش مى درخشيدم.

مادر! گوهرى در صدف جانت مى پرورانى كه خراج موجوديت اسلام است.

من روحى هستم كه در كالبد قرآن پدرم دميده مى شوم و تا صبح ابديت آن را زنده نگه مى دارم.

من پاداش زحمات گذشته ى تو و افتخار زندگى آينده ات مى باشم؛ نام تو- مادر- را بر سر زبانها، همرديف نام مام مسيح قرار مى دهم.

مادر! غمگين مباش اگر چهار ديوارى خانه تنها بسر مى برى؛ همنشين بزرگ زنان جهان بوده و به افتخار مادرى وى نايل گشته اى.

در لحظه ى اول شنيدن اينگونه سخنان آن هم از موجودى كه چشمان خديجه وى را نمى بيند و فقط ثقل وجوديش را احساس مى كند، وحشت آور بود؛ ولى پس

از چند مرتبه تكرار كم كم خديجه با اين صدا انس گرفته و بدان دلبسته بود.

ديگر اين تنهايى براى خديجه، از هر محفل عيشى لذت بخش تر و مسرت انگيزتر بود. همه روز در خانه تنها بسر مى برد و اگر احياناً كسى به سراغ خديجه مى آمد، از نظر وى عنوان مزاحمت داشت و شايد مايل نبود غير از وجود تابنده اى كه فرمانفرماى كشور جان و دل او- پيغمبر- است، ديگرى دست به كوبه ى در بزند.

در يكى از روزها- كه خديجه گرم راز و نياز با همنشين تازه اش بود- در باز شد و پيغمبر اكرم وارد شد. سؤال كرد: «با كى گفتگو مى كردى؟»

خديجه گفت: «با فرزندى كه در بن من موجود و با نهادم آميخته است».

تبسمى كه از يك نشاط روحى حكايت مى كرد، بر لبان رسول اللّه (ص) نقش بست. درست مانند كسى كه از اين رمز غيبى قبلاً آگاهى داشته، فرمود: «خديجه! پيك وحى- جبرئيل- قبلاً به من مژده داده است كه اين جنين در ميان رحم تو دختر است و خداوند نسل مرا از اين دختر قرار مى دهد. رهبران آينده ى دنيا كه پس از قطع شدن رشته ى وحى، نگهبان قرآن و فرماندار ملل و اقوام جهانند، از فرزندان همين دختر خواهند بود.

اينجا بود كه پيشگويى فليق نصرانى- كه بوسيله ى ميسره براى خديجه پيام فرستاده بود- جامه ى تحقق پوشيد و همچنانكه آن راهب روشن ضمير پيش بينى كرده بود، نسل آينده ى پيغمبر (ص)- كه جانشينان او هستند- از وجود اقدس جناب خديجه ظاهر شد.

خديجه براى فرزند داخل رحم خود، يكم عنوان ملكوتى و آسمانى قائل است و نمونه هايى از مقام وحى و نبوت همسر عزيزش را در وجود اين فرزند احساس مى كند؛ لذا اين مطلب به فكر خديجه رسيد كه مناسب است همچنانكه انائى- مادر مريم- هنگامى كه به وجود مقدس آن بانو حامله شد، نذر كرد كه فرزند داخل رحمش را محرر قرار دهد و او را ملازم خدمتگزارى خانه ى خدا و عبادت پروردگار بنمايد و در نتيجه ى اين نذر مادر، دختر به افتخار مادرى عيسى نائل گرديد و روح القدس در او دميده شد، من هم اكنون نذر كنم كه اين دختر در بن رحمم را ملازم خدمت كعبه و بندگى پروردگار قرار بدهم كه از عموم شئون زندگى مادى و شوهردارى مجرد باشد.

به مجرد اينكه اين مطلب در ذهن خديجه خلجان كرد، جبرئيل بر پيغمبر (ص) فرود آمد. از جريان آنچه در انديشه ى خديجه گذشته بود، رسول اللّه (ص) را آگاهى داد و سپس اضافه كرد كه خدا مى فرمايد: «خديجه حق ندارد در مورد اين فرزند، تصميمى بگيرد. پيش از آنكه خديجه بخواهد او را با نذر خودش محرر قرار دهد، ما اين دختر را محرر قرار داديم. همچنانكه زكرياى پيغمبر عهده دار كفالت مريم شد، تو- پيغمبر آخرالزمان- را كه بمراتب بر زكرياى نبى فضيلت دارى، عهده دار كفالت اين دختر نموديم».


    مريم از يك نسبت عيسى عزيز مريم از يك نسبت عيسى عزيز

    از سه نسبت حضرت زهرا عزيز از سه نسبت حضرت زهرا عزيز

 


    نور چشم رحمة للعالمين نور چشم رحمة للعالمين

    آن امام اولين و آخرين آن امام اولين و آخرين

 


    بانوى آن تاجدار هل اتى بانوى آن تاجدار هل اتى

    مرتضى مشكل گشا شير خدا مرتضى مشكل گشا شير خدا

 


    مادر آن مركز پرگار عشق مادر آن مركز پرگار عشق

    مادر آن كاروان سالار عشق مادر آن كاروان سالار عشق

 


    آن يكى شمع شبستان حرم آن يكى شمع شبستان حرم

    حافظ جمعيت خيرالامم حافظ جمعيت خيرالامم

 


    وان دگر مولاى ابرار جهان وان دگر مولاى ابرار جهان

    قوت بازوى احرار جهان قوت بازوى احرار جهان

 


    در نواى زندگى سوزان حسين در نواى زندگى سوزان حسين

    اهل حق حريت آموز از حسين اهل حق حريت آموز از حسين

 

(اقبال لاهورى) <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:611.txt">حدیث 31</a><a class="text" href="w:text:612.txt">حدیث 32</a><a class="text" href="w:text:613.txt">حدیث 33</a><a class="text" href="w:text:614.txt">حدیث 34</a><a class="text" href="w:text:615.txt">حدیث 35</a><a class="text" href="w:text:616.txt">حدیث 36</a><a class="text" href="w:text:617.txt">حدیث 37</a><a class="text" href="w:text:618.txt">حدیث 38</a><a class="text" href="w:text:619.txt">حدیث 39</a><a class="text" href="w:text:620.txt">حدیث 40</a></body></html>31 قالَتْ عليها السلام : الْجارُ ثُمَّ الدّارُ.
ترجمه :
فرمود: اوّل بايد در فكر مشكلات و آسايش همسايه و نزديكان و سپس در فكر خويشتن بود.
32 قالَتْ عليها السلام : الرَّجُلُ اُحَقُّ بِصَدْرِ دابَّتِهِ، وَ صَدْرِ فِراشِهِ، وَالصَّلا ةِ فى مَنْزِلِهِ إ لا الاْ مامَ يَجْتَمِعُ النّاسُ عَلَيْهِ.
ترجمه :
فرمود: هر شخصى نسبت به مركب سوارى ، و فرش منزل خود و برگزارى نماز در آن از ديگرى در اءُلويّت است مگر آن كه ديگرى امام جماعت باشد و بخواهد نماز جماعت را إ قامه نمايد، نباشد.
33 قالَتْ عليها السلام : يا اءبَة ، ذَكَرْتُ الْمَحْشَرَ وَوُقُوفَ النّاسِ عُراةً يَوْمَ الْقيامَةِ، واسَوْاء تاهُ يَوْمَئِذٍ مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ.
ترجم