امنش قرار دارد؛ سر را به اين طرف و آن طرف مى گرداند؛ اول نگاهش را به صورت مادر دوخت؛ غنچه ى لبهايش شكفته شد و به دنبال تبسمى نمكين، صدا زد: «السلام عليك يا اماه» (سلام، مادر)؛ سپس چشمان نافذ خود را به صورت يكايك حضار انداخته، فرمود: «السلام عليك يا ساره، السلام عليك يا آسيه، السلام عليك يا مريم، السلام عليك يا كلثوم».


    بودم آن روز من از طايفه ى دردكشان بودم آن روز من از طايفه ى دردكشان

    كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان

 

مادر در عين شگفتى از اين اوضاع عجيب و غريب، محو زيبايى و ملاحت دختر است.


    گر نمك باعث شورى است خدايا ز چه رو گر نمك باعث شورى است خدايا ز چه رو

    طفل من اين همه دارد نمك و شيرين است طفل من اين همه دارد نمك و شيرين است

 

طفلك را به سينه چسبانيد؛ صورتش را بوسيد. آنچنان مجذوب معنويت و سيماى ملكوتى فرزندش شده كه ديگر توجهى به زنان بهشتى ندارد؛ گويا شخصيت آنان را تحت الشعاع موقعيت روحانى دخترش مى بيند.


    هر جميلى كه بديديم بدو يار شديم هر جميلى كه بديديم بدو يار شديم

    هر جمالى كه شنيديم گرفتار شديم هر جمالى كه شنيديم گرفتار شديم

 


    كبرياى حرم حسن تو چون جلوه نمود كبرياى حرم حسن تو چون جلوه نمود

    چاره تكبير زديم از همه بيزار شديم چاره تكبير زديم از همه بيزار شديم

 

فقط گاهى فكر مى كند اى كاش به پدر ارجمندش، كسى مقدم اين مولود مسعود را خبر مى داد؛ نگاهى به اطراف كرد كه ببيند آيا شخصى را مى بيند كه به دنبال آن حضرت بفرستد. ناگاه متوجه شد كه از زنان بهشتى اثرى نيست و آنها غايب شدند.

در اين هنگام رسول اللّه (ص) قدم در خانه گذارد؛ با قيافه ى بشاش خديجه در حاليكه نوزاد ملكوتى را در آغوش داشت- روبرو شد. خديجه مولود تازه را به آغوش پدر داد. رسول اللّه (ص) در پيشانى نوزاد خيره شد؛ گويا يك دنيا عظمت و خاطره ى آينده در جبين او مى خواند. خديجه سراپا محو اين دختر و پدر آسمانى است كه چه رموز غيبى بين اين دو رد و بدل مى شود؛ ناگهان متوجه شد لبان پيغمبر (ص) به حركت درآمده و با كلمات بريده بريده اى- كه گويا بطور ناخودآگاه بر زبان پيغمبر (ص) جارى شده بود- فرمود: «من اين دختر را فاطمه ناميدم» اين جمله را طورى پيغمبر ادا كرد كه گويا با اراده ى خودش تكلم نفرمود؛ بلكه يك قدرت غيبى به صورت لفظ بر زبان آن حضرت ظاهر شد.

آرى اين همان فرشته اى بود كه از طرف خدا مأموريت داشت اين كلمه را به زبان رسول اللّه (ص) بدهد؛ و وقتى از پيغمبر (ص) پرسيدند: «چرا فاطمه را فاطمه ناميدى؟» فرمود: «لا شيعتها فطموا من النار» (براى اينكه شيعيان و دوستانش از آتش و عذاب خدايى قطع شده اند). و لذا در روز قيامت، فاطمه (س) در مسير جهنم مى ايستد؛ و هنگامى كه دوزخيان را به سوى آتش مى برند، به پيشانى يكايك آنها نظر مى افكند. مشاهده مى فرمايد بر جبهه ى بعضى از آنان نقش بسته «محب فاطمة» (دوست زهرا). حضرتش عرضه مى دارد: «پروردگارا! مرا فاطمه ناميدى كه بسبب من، دوستانم و دوستان فرزندانم، از آتش رهايى يابند؛ و هم اكنون تصميم گرفتى ارادتمندانم را در آتش غضب بسوزانى؟ بارالها بنا نداشتى كه وعده ات را تخلف فرمائى».

خداوند مى فرمايد: «درست است اى فاطمه. تو را به همين منظور فاطمه ناميدم و وعده ام را وفا مى كنم. هم اكنون كه دستور داده ام اين بندگان گنهكار را- كه از دوستان تواند- به طرف دوزخ ببرند، مقصودم اين نبود كه آنان را عذاب كنم؛ بلكه هدفم از اين فرمان، اين بوده كه در رهگذر جهنم به تو برخورد نمايند و تو از آنها شفاعت نمايى و بخاطر شفاعت تو، دستور بدهم آنان را به بهشت ببرند؛ براى اينكه مقام و منزلت تو را در دربار كبريائيم، بر عموم فرشتگان و پيامبران و اهل عالم آشكار و محرز گردانم.

تو در همانجا بايست؛ هر كه را ديدى كه بر پيشانيش، مهر محبت و عشق تو نقش بسته بود، دستش را بگير و با خود به بهشت ببر»

[در اينجا نكته ى قابل تأملى است كه سزازار است عموم خوانندگان روشن انديش بدان توجه فرمايند، و آن اينكه مسئله ى شفاعت، يكى از نواميس اعتقادى شيعه بحساب مى آيد. برحسب آيات و روايات متواتره اى كه در اين مورد وارد شده، اين موضوع محرز و مسلم است؛ ولى اين نكته ناگفته نماند كه شفاعت اهل البيت عليهم السلام نسبت به عارصيان و گناهكاران از دوستانشان، در محدوده ى خاصى قرار دارد و نمى توان گفت كه يك فرد دوست و ارادتمند خاندان نبوت، هر نوع جنايت و جرمى كه مرتكب شود، تنها عنوان دوستى و محبت او و اظهار عشقى كه در موارد مختلف از وى بروز مى كند، عامل نجات و رستگاريش در آن جهان خواهد بود و مواليان او از وى شفاعت مى كنند. مطلب به اين سادگى نيست. هنچنانكه در اين روايت ملاحظه مى فرمائيد، فاطمه ى زهرا (س) در رهگذر دوزخ كه مى ايستد، كسانى را شفاعت مى كند كه بر پيشانى آنها عنوان محبت و دوستى فاطمه (س) منقوش باشد. از اينجا بدست مى آيد كه شفاعت اين خاندان، به فردى تعلق مى گيرد كه در دوران زندگانيش، آنقدر جنايت نكرده باشد كه مهر محبت و عشق اهل بيت (ع) از سيمايش زدوده شده باشد. ]

شرط اول محبت و ارادت به خاندان پيغمبر (ص)، پيروى از فرامين و دستورات آنها است؛ فردى كه كردار و رفتارش به هيچوجه رنگ اطاعت از پيشوايان دينى را ندارد، نمى تواند به صرف دو قطره اشك يا اظهار احساسات كردن در اعياد و وفيات مذهبى- بعنوان عشق اهل البيت عليهم السلام- معنون بشود و به فيض شفاعتشان در جهان آخرت نائل گردد. شرط شفاعت كردن فاطمه (س) از هر دوستى اين است كه تيرگى گناه، نقش محبت عترت اطهار (ع) را از جبهه اش نزدوده باشد. .

فاطمه (س) در دامن مادر مهربان و ارجدارى- همچون خديجه- قرار گرفت و از سينه ى وى شير مى مكيد؛ در حاليكه آن شير، با شهامت و فداكارى و تعصب آميخته بود.

روحياتى كه خديجه در هنگام شير دادن اين دختر داشت آثارى را در وجود او ببار آورد؛ زيرا در دوران سيزده ساله ى بين بعثت و هجرت پيغمبر (ص)، تيره ترين اوقات از نظر ظلم و جنايت مشركين نسبت به رسول اللّه (ص)، همين هشت ساله ى اخير بوده است: دو سال بود كه دعوت اسلام علنى شده بود و كفار و مخالفين، با تمام قوا در راه نابود كردن اسلام و مغلوب ساختن پيغمبر (ص) سعى مى كردند و آنچه موجب خوشبختى بود، اين بود كه در مقابل اين سيلهاى مهاجم ظلم و بيداد مشركين قريش، رسول اللّه (ص) داراى دو سنگر با ارزش بود: يكى در اجتماع و آن عمويش ابوطالب بود كه تمام قوا و شخصيت از پيغمبر (ص) دفاع مى كرد و ديگرى در داخل خانواده و آن همسر باوفايش خديجه بود كه با تمام وجود خود را براى دلدارى و تسلى خاطر رنجيده ى محبوب عزيزش آماده كرده بود.

اين احساسى كه خديجه در مقابل مظلوميت همسر محبوبش- پيغمبر- داشت، به ضميمه ى آن روح تعصب و آمادگى براى حمايت و فداكارى در راه شوهر و هدف مقدسش كه خديجه در خود بوجود آورده بود، در شير او اثر گذارده و يك روح عاطفه توأم با رقت در فرزند عزيزش- فاطمه (س)- ايجاد كرد.

طرز رشد فاطمه