ر بگيرى، زيرا گفته هايش مانند سحر است. ابوجهل گفت: «تمام اين كارها به سحر و جادوگرى شبيه است و قوت و زور ما در او اثر نمى كند. شما ديديد كه آن روز در صحن كعبه، هنگامى كه به سجده رفته بود، من سنگى را بلند كردم كه به سر او بزنم، سنگ به دست من چسبيد و شما بزحمت آن را از دست من كنديد. همين ديروز، باز من شاهد عملى از او در خانه ى خودم بودم». اسود بن غوث گفت: «من او را به خانه ى ابى الحكم فرستاده بودم». اسود گفت: «من و چند نفر از دوستانم، روى سكوى خانه ى ابوجهل نشسته، و منتظر بوديم كه او از خانه خارج شود، يك عرب صحرايى كه ما او را نمى شناختيم، آمد. همينكه ما را آنجا ديد، گفت: شما دوستان ابى الحكم هستيد؟ گفتيم: آرى. در اين هنگام محمد (ص) از دور پيدا شد، من فورى او را به عرب نشان دادم و گفتم: دوستى اين شخص با ابى الحكم از ما بيشتر است. ابوجهل سخن اسود را بريد و گفت: «از اين به بعد را من خودم مى گويم: من از شنيدن نام محمد (ص)، يك بيم و ترس عجيبى در خود احساس كردم. اين آيه از گفته هاى او به نظرم آمد «فَاَخَذْناهُمْ اَخْذَ عَزيز مُقْتَدِر» (مى گيريم آنان را به نوع گرفتن شخص مسلط و توانا) من درب را باز كردم، در حاليكه لرزه ى شديدى سر و سينه ام را گرفته بود. با كمال خشونت و تندى به من اظهار كرد: طلب اين مرد را بده. اينگونه سخنان در آن جلسه رد و بدل شد و در نتيجه، مشاوره و مذاكره ى هيئت عالى قريش آن روز بطول انجاميد. بالاخره در آن مجلس، تعهدنامه اى نوشتند و چند نفر حاضر آن را امضاء كردند، بعضى از مواد تعهدنامه از اين قرار بود: 2. هيچ چيز از آنها نخرند و هيچ نوع معامله اى با آنها ننمايند. 4. به آنها نه دختر بدهند و نه از آنها بگيرند. ابوسفيان و تمام حاضرين، پس از امضاى اين تعهدنامه، از جا برخاسته، بسوى كعبه روان شدند و جمعيت هم به دنبال آنها آمده و ورقه ى عهدنامه را در داخل كعبه آويزان كردند و در مقابل بتها، قسم ياد نمودند كه هميشه مواد آن را نصب العين داشته باشند، و همچنين قرار شد به ساير زعماى قريش و قبايل عرب هم بگويند كه به مكه آمده و امضاى خود را پاى آن ورقه بگذارند. چند روز بر اين منوال گذشت و زندگى بر آنها سخت شد، ناچار شدند از مكه خارج شوند. در نزديكى مكه، دره اى بود بنام دره ى ابى طالب و ابوطالب در آنجا بناى كوچكى داشت. پيغمبر (ص) و فرزندانشان به اتفاق جناب ابوطالب به آنجا رفتند. پيروان رسول اللّه (ص) هم، قسمتى، دوباره راه حبشه را در پيش گرفته و آن عده اى هم كه توانايى رفتن به حبشه را نداشتند، چادرهاى سياهى اطراف خانه ى پيغمبر (ص) در همان دره سرپا كردند و با وى همانجا ماندند. صبح و عصر نغمات دلنشين ترتيل قرآن در فضاى دره طنين مى انداخت و نماز دسته جمعى آنان بر قوت معنويشان مى افزود. خوراك رسانيدن به اين عده كم كم كار مشكلى شده بود، دوستان خديجه و ابوطالب گاه و بيگاه در دل شب و دمدمه ى صبح كه مستحفظين در خواب بودند اين تبعيد و سكونت اجبارى پيغمبر (ص) و اصحابش در دره، سه سال طول كشيد، تمام آنها از بى غذايى مريض و ناتوان شده بودند و اين مدت سه سال براى آنها و اطفالشان بى تلفات جانى نبود؛ صورت طفلكهاى معصوم از گرسنگى رنگ خاك گرفته بود؛ بدنشان مانند گنجشك بال شكسته اى مى لرزيد. چهره ى ماهرنگ دخترك را مى ديد و اشك مى باريد. گاهى دختر از شدت گرسنگى و تاب بى غذايى به مادر پناه مى برد؛ هنگامى خود را به دامن پدر مى انداخت و زمانى هم در اين مقاومت پى گير پدر و مادر در راه اجراى رسالت آسمانى فكر مى كرد؛ و گويا از اين صحنه هاى رقت بار براى آينده ى خود درس پايدارى مى گرفت. مسلماً مشاهده ى اين منظره براى يك پدر بسيار تأثرآور است خصوصاً هنگامى كه در خود قدرت تحصيل قوت و غذايى نبيند كه بتواند گرسنگى فرزند دلبندش را برطرف كند. اينجا بود كه رسول اللّه (ص) در مقابل اين اظهار دختر سخت ناراحت شد و مجبور گرديد از نيروى آسمانى و ولايت تكوينى خود استفاده كند، دست مبارك را بر سينه ى فرزند محبوبش گذارد، سر را به طرف آسمان بلند كرد، لبان مبارك را به حركت درآورده، توأم با يك توجه غيبى فرمود: اللهم مشبع الجاعة و رافع الوضعة لا تجع فاطمة (اى خداى سيركننده ى گرسنگان و فرازنده ى فرومايگان! دخترم فاطمه را گرسنه مگذار). بانو نقل شده كه فرمود: «بعد از آن دعاى پدرم، هيچگاه گرسنه نشدم.» در طول اقامت پيغمبر (ص) و يارانش در آنجا و اخبار گوناگونى كه از آنها به مكه مى رسيد، حس مظلوم پرستى و محروم دوستى بعضى از افراد را تحريك كرده و از جائيكه افراد انسان به شخص ستمديده و مطلوم محبت و علاقه پيدا مى كنند، دلها بسوى اين جمعيت برانگيخته مى شد. بعضى از قبيل هشام بن عمرو بن حارث كه در قبيله و شهر خود شخصيتى داشت، به اين فكر افتاد كه در جهت نجات اين جمع ستمديدگان از فشار و سختى اقدامى بكند. زهير گفت: «آخر من يك نفر چه مى توانم انجام بدهم؟ بايد يك يار و همراهى داشته باشم». زهير گفت: «به دو نفر كار درست نمى شود و ممكن نيست عهدنامه اى را كه رؤساى قريش آن را امضاء كردند، از بين ببريم؛ پس خوب است ديگرى را هم با خود همراه كنيم». آمد و گفت: «اى مطعم! چگونه راضى مى شوى قبيله اى كه در اولاد عبدمناف شريفترين افراد هستند، در منتهاى ذلت و پستى بسر برند و از گرسنگى هلاك شوند؟» هشام گفت: «من و زهير در اين قضيه با تو همراهيم». فرداى آن روز كه صناديد و بزرگان مكه در مسجدالحرام اجتماع كرده بودند، ناگاه مشاهده كردند زهير بن اميه مسلح وارد مسجد شد و مشغول طواف گرديد. هفت شوط طواف كرد، سپس در ميان مردم ايستاد. افراد اطراف او جمع شدند. زهير شروع كرد به سخن گفتن: آخر، چه كسى حجرالاسود را در موقع طغيان سيل و خرابى در اينجا نصب كرد، مگر غير از محمد بن عبداللّه (ص)، شخص ديگرى هم بود؟ ابوطالب چه خدمتهايى به فرد فرد مردم مكه نمود؟ سزاى او اين است كه در ميان دره ى خشك، از گرسنگى جان بدهد؟ ابوجهل همينكه تأثير اين سخنان را در مورد احساس كرد، نگذاشت زهير به گفتارش ادامه بدهد، گفت: «مردم! زهير دروغ مى گويد. اين حرفها را گوش ندهيد». ابوالبخترى گفت: «ساكت شو ابوجهل. زمعه راست مى گويد. ما به اين نوشته راضى نبوديم». ابوطالب وارد جمعيت شد؛ فرمود: «اى مردم! بيهوده قيل و قال نكنيد. سخنى مى گويم كه خير تمام شما در آن است. برادرزاده ام محمد (ص) به من فرموده است كه خداوند، موريانه را بر آن پيمان نامه، مسلط كرده تا تمام آن بجز نام خدا- كه بر اول آن باقى است- از بين ببرد. هنوز سخن ابوطالب تمام نشده بود كه جمعيت به داخل كعبه هجوم آوردند، دستها را به هم گرفتند. هشام پاى خود را در ميان كف دو دست يكى از آنها گذاشت، بالا رفته، ورقه ى پيمان نامه را كند، و هنگامى كه آن را پائين آورد، مردم دور او ريختند، ابوالبخترى فرياد زد: «مردم ببينيد موريانه تمام خطوط آن را خورده است». كوهى از پشت نور فروريخت و گلى در دامنش پرپر شد اين ارعابها در اراده ى آهنين رسول اللّه (ص)، كوچكترين رخنه اى وارد نمى ك