رد؛ اما قلب ابوطالب را به طپش مى آورد. چشمان بى رمق خود را به صورت درخشنده ى برادرزاده ى دلبندش مى دوخت و قطرات اشك از گوشه ى پلكهايش جارى شده، شيارهاى رخسار پرچين و چروكش را فرامى گرفت. او با خود مى انديشيد عمرى است كه اين وجود آسمانى را بعنوان يادگار برادر جوانمرگ و كتاب عاطفه ى پدر نگهدارى كرده و با منتها درجه ى قدرت، وى را از شد دشمنان مصون داشته است؛ حالا چگونه او را به شمشيرهاى دشمنان عفريت بسپارد و از اين جهان چشم بپوشد؟ چه عموى مهربانى! بخاطر حمايت از برادرزاده، با تمام بزرگان قريش و رؤساى عرب به مبارزه برخاست. شئون مادى خود را در نظر نگرفت و تا آنجا كه توانست، از او حمايت كرد؛ حتى براى طرفدارى از وى، از مجلل ترين زندگى دست برداشت و با جسمى ناتوان و فرسوده، مدت سه سال خاك نشين شد. ساعات و دقايق رسول اللّه (ص)- پس از مراجعت از تبعيدگاه- در روز، بدينگونه مى گذشت و همينكه نزديك غروب مى شد و به خانه برمى گشت، دست بر پيشانى خديجه- كه مانند نوار تفتيده، از شدت تب مى سوخت- مى گذارد؛ تمام شب مشغول پرستارى همسر محبوبش بود. فاطمه ى پنج ساله هم، در اين پرستارى به پدر كمك مى كرد: ظرف دارويى را كه پيغمبر (ص) از دانه ى گياهان ترتيب داده بود، به دستهاى كوچكش گرفته و بر سر بالين مادر مى آورد؛ كنار بستر مادر بيمار مى نشست. اما رنج و اندوه، متوجه پيغمبر (ص) است كه در شرف از دست دادن عم گرامى و همسر دلبندش قرار گرفته و در آينده ى نزديكى، از وجود هرگونه پناهگاهى در اجتماع و عامل تسلى بخشى در زندگى بى بهره خواهد شد. جناب ابوطالب، حمزه و جعفر را طلبيد. آنها زير بدن وى را گرفته، او را بلند كردند. ابوطالب در ميان بستر خود نشست؛ به برادر و پسر تكيه داد؛ ابروان سفيد و پرپشت خود را بالا زد؛ چشمان درشت و نافذش را به اطرافيان دوخت. همراه با نفسهاى بشماره افتاده اش، با صداى بريده بريده حضار را مخاطب قرار داده، فرمود: هميشه سرورى و سيادت شما، بر ساير مردم ثابت بوده است و اين فضيلت و عظمت، در صورتى بعد از اين برايتان بجاى مى ماند و با رستگارى جهان آخرت آميخته خواهد شد كه از برادرزاده ام- محمد (ص)- اطاعت كنيد و در تمام اوقات، فرمانبردار او باشيد. حضار يكايك او را وداع كرده و از نزدش خارج شدند؛ اما پيغمبر (ص) بر سر بالين عمو همچنان نشست. آن روز آخرين روز و پرهيجان ترين ايام زندگى ابوطالب بود. رسول اللّه (ص) به خاطرات گذشته فكر مى كرد؛ وفاداريهاى اين عموى مهربان را نسبت به خود بياد مى آورد. ابوطالب نيز جريانات گذشته را در جبين برادرزاده ى از پسر عزيزترش مى خواند؛ گاهى كلمات محكم بحيراى راهب بنظرش مى آمد كه چگونه در وجود ملكوتى برادرزاده اش مصداق پيدا كرد؟ ابوطالب سينه اش سنگين شده و عرق مرگ بر جبينش نشسته بود. پيغمبر (ص) دهان را به نزديك گوش عمو برد؛ با كلمات شمرده و بلند، شهادتين را تلقين فرمود. ابوطالب كه قدرت حرف زدن نداشت، برحسب گفته هاى پيغمبر (ص)، لبهايش را تكان مى داد و شهادتين را مى گفت. روح هشتاد ساله ى ابوطالب از بالاى كوه ابوقبيس پرواز كرد و جسدش در مقابل پيغمبر (ص) باقى ماند. بوطالب سينه اش سنگين شده و عرق مرگ بر جبينش نشسته بود. پيغمبر (ص) دهان را به نزديك گوش عمو برد؛ با كلمات شمرده و بلند، شهادتين را تلقين فرمود. ابوطالب كه قدرت حرف زدن نداشت، برحسب گفته هاى پيغمبر (ص)، لبهايش را تكان مى داد و شهادتين را مى گفت. روح هشتاد ساله ى ابوطالب از بالاى كوه ابوقبيس پرواز كرد و جسدش در مقابل پيغمبر (ص) باقى ماند.

 

او هم نصيحت ما را قبول كرد و نه تنها به ديدن محمد (ص) نرفت بلكه وقتى هم كه به مسجد مى آمد، پنبه در گوش مى گذاشت كه مبادا كلمات او را بشنود؛ تا اينكه چند روز پيش، در مسجد با محمد تصادف كرد. در حاليكه مشغول نماز خواندن بود، برخى از كلمات محمد (ص) به گوش وى رسيد؛ ديد آنها را مى پسندد. با خود گفت: «من شاعر هستم، چرا از شنيدن كلمه بيم دارم، پس خوب است كلمات او را بشنوم، اگر پسنديدم، قبول كنم و اگر نه، رد نمايم». نماز او تمام شد. به طرف خانه رفت. طفيل هم عقب سر او روان شد و با وى وارد خانه شد. آن روز طفيل تمام جريان را كه ما به او گفته بوديم، به محمد (ص) مى گويد و تقاضا مى كند كه طريقه ى خود را به او عرضه بدارد. محمد (ص)، اسلام را به او پيشنهاد مى كند و مقدارى از آيات قرآن را براى وى مى خواند. طفيل تحت تأثير قرار مى گيرد و ايمان مى آورد. ايمان آوردن او- كه شاعر معروفى است، مسلماً در اجتماع عرب خيلى مؤثر است. ابوسفيان گفت: «او در خانه ى تو چه مى كرد!» ابوجهل گفت: «آن قسمت را كه تو ديدى، بگو، بقيه را من مى گويم». گفت: آيا ممكن است يكى از شما حقوق مرا از او بگيرد؟ شترى به او فروخته ام و پولش را نمى دهد. من بايد به قبيله ى خود برگردم. آن مرد اين شوخى را جدى فرض كرده، به نزد وى رفت و تقاضاى خود را اظهار كرد. محمد (ص) گفت: اشكالى ندارد و به طرف ما آمد. من خيال كردم مى خواهد توصيه ى اين مرد را به ما بكند. ديدم به ما اعتنايى نكرد و به درب خانه ى ابى الحكم رفت». من در ميان خانه بودم، ديدم صداى درآمد. گفتم كيست؟ صدا آمد: محمد (ص). [سوره ى قمر، آيه ى 42.] من تا خواستم چيزى بگويم، ديدم يك شتر نر قوى بالاى سر او ايستاده و دهان خود را باز كرده، اگر اندكى تمرد كرده بودم، مرا پاره پاره كرده بود، اطاعت كردم. رفتم پولها را آوردم و به مرد عرب دادم». 1. هيچ چيز از موادغذايى و غير غذايى، به محمد (ص) و پيروانش نفروشند. 3. با محمد (ص) و پيروان وى، هيچگونه معاشرت و رابطه اى نداشته باشند. 5. در هر حادثه اى كه براى آنها رخ داد، به طرفدارى از مخالف آنها قيام كنند. اين پيمان شوم، از طرف كفار بطور جدى مورد اجرا قرار گرفت. معاملات و داد و ستد و هرگونه رابطه ى مردم با پيغمبر (ص) و پيروانش قطع گرديد، حتى ديگر آذوقه هم به آنها نمى فروختند. دوستان ابوطالب و خويشان خديجه، خوراك و غذا، مخفيانه به آنها مى رساندند، آنچه براى خديجه و ابوطالب مى آوردند، پيغمبر (ص) آنها را با اصحابش تقسيم مى فرمود و هر چه غذاى آنها كمتر مى شد، عبادت و راز و نياز آنان با خدا بيشتر مى گرديد. رؤساى مكه سعى مى كردند به شعب ابى طالب رفت و آمدى نشود. ديده بانانى بر آنان گماشته بودند؛ هر كس را مى ديدند كه به سراغ آنها مى رود، اگر بار آذوقه داشت از او مى گرفتند و منتهاى قساوت و بيرحمى را نسبت به وى ابراز مى داشتند. - گندم و خرما و روغن بار كرده و در نزديك دره- راهى كه به محل سكونت پيغمبر (ص) و يارانش منتهى مى شد- شتر را رها مى كردند. در اين درد و غم دردانه ى رسول اللّه (ص)، زهرا (س) هم سهيم بود. خديجه- مادرى كه اين دختر آسمانى را بعنوان بزرگ هدف عشق مى پرستيد و از جانش گرامى تر داشت- از گرسنگى و بى غذايى فرزند در سوز و گداز بود. در يكى از روزها كه ديگر گرسنگى رمقى در اعضاى دخترك نگذارده بود، با صورت زعفرانى رنگ، دامن پدر را گرفت، با صداى ضعيف و دلخراشى الحاح مى كرد: «يا ابة الجوع» (پدر گر