نه ام). عمران بن حصين كه يكى از ناظرين جريان بود، مى گويد: «ديدم بلافاصله زردى چهره ى زهرا (س) برطرف شد و گونه هاى مباركش گلگون شد» و از خود آن حضرت فاطمه (س) بر تمام اين سختيها و شدايد صبر مى ورزيدند. وضع زندگى آنها سر زبانها افتاده بود، روزى نبود كه در خانواده هاى مكه صحبت از اين عده نشود. مردم با هم مى گفتند: «مقاومت عجيبى مى كنند؛ مأموريت الهى دارند. تحمل اين سختى و فشار، كار آسانى نيست». اين كلمات در خانواده هاى مكه نقل محافل بود. چند نفرى هم بودند كه لحن تندترى نسبت به رؤساى قريش داشتند و عمليات آنها را شبيه مظالم و تعديات ملوك فارس و روم قلمداد مى كردند. روزى هشام به نزد زهير بن ابى اميه رفت و گفت: «مادر تو، عاتكه دختر عبدالمطلب است. تو در اينجا بهترين غذا را تناول مى كنى و غرق در خوشى و عشرت، زندگى را مى گذرانى اما دائيهايت در دره ى خشك و سوزان و لابلاى سنگهاى سياه تفتيده، در زير اين همه آزار و شكنجه ى قريش بسر مى برند و تو هم به اين مطلب رضايت مى دهى، زيرا مى خواهى گفتار مرد نابكار و رذلى را- همچون ابوجهل- اجابت كنى. اگر تو ابوجهل را امر مى كردى كه در حق دائيهايش چنين كند، او تو را اجابت مى كرد؟» هشام گفت: «من». هشام گفت: «اشكالى ندارد.» و از نزد زهير خارج شد؛ به نزد مطعم بن عدى مطعم گفت: «از دست من تنها كارى برنمى آيد». هشام از نزد وى خارج شد. بعد از ملاقات با زمعة بن الاسود، موافقت او را هم در اين امر جلب كرد. از آنجا بيرون آمده، به نزد ابوالبخترى آمد و او را هم موافق نمود. شبانگاه، اين پنج نفر يكديگر را در فراز مكه ملاقات نمودند و قرار گذاشتند كه نقض عهد كنند. اى اهالى مكه و اى برادران! سه سال است كه شريفترين مردم اين سرزمين- كه همواره اين كعبه را برايمان حفظ مى كردند- با زن و فرزند، پير و جوان و خردسال در كوههاى اطراف مكه متوارى هستند. تمام اهالى مكه، هرگونه ارتباطى را با آنها قطع كرده اند، آنان را محاصره نموده و اجازه نمى دهند كسى به سراغ ايشان برود. سه سال است آنها در منتهاى رنج و سختى بسر مى برند. آخر، مگر اين جمعيت چه كرده اند؟ آنها كه از خدا حرف مى زنند؛ از نيكوكارى سخن مى گويند؛ هر كجا ضعيفى مى بينند، به كمكش مى شتابند؛ آنها كه هر غلامى مى يابند، آزاد مى كنند، آيا روا است مورد اين رفتار ظالمانه قرار بگيرند؟ زمعة بن الاسود گفت: «ابوجهل! تو دروغ مى گويى. ما از اول به اين پيمان كثيف راضى نبوديم». هياهو در ميان جمعيت افتاد. افراد به ابوجهل حمله كردند. در اين گيرودار جمعيت به طرف درب مسجد متوجه شده، ديدند ابوطالب با چند نفر از بنى هاشم وارد مسجد شدند. ابوجهل شادمان شد. خيال كرد ابوطالب با چند نفر از بستگان آمده كه پيغمبر (ص) را تسليم كند و خودش را از بار گران سختى و رنج خلاص نمايد. اگر سخن او راست بود، بعد از اين شما حق كوچكترين تجاوز و تعدى به ما نداريد و اگر سخن او دروغ بود، من حاضرم او را به شما تسليم كنم، تا هر چه نظر شما است، درباره ى وى اجرا كنيد». اما ابوجهل هنوز بر لجاجت خود باقى بود. ابوطالب آن روز به شعب برگشت و فرداى آن، اين پنج نفر به اتفاق عده زيادى از بزرگان قريش، به شعب رفته، آن جمعيت را به مكه آورده و در خانه هاى خود جاى دادند. تبعيد سه ساله، اولين اثر سوء خود را در استخوانهاى فرسوده ى پير قريش (ابوطالب) گذارد و او را در بستر بيمارى انداخت. بزرگ سنگر اجتماعى رسول اللّه (ص) در شرف انهدام و نابودى قرار گرفت و هر آن، كفار خون آشام قريش انتظار مى كشيدند كه اين بدن فرتوت در بن خاك قرار گيرد تا كينه هاى ديرينه را نسبت به پيغمبر (ص) به مرحله ى اجرا درآورند. در برخى از مواقع هم، اطراف بستر ابوطالب را گرفته و با لحن تند و جسارت آميز، برادرزاده اش را تهديد مى كردند كه اگر او از روش و آيين خود دست برندارد، پس از رحلت عمويش، وى را به خاك و خون خواهند كشيد. از آن طرف، رسول اللّه (ص)- كه خود را در آستانه ى غربت و بى پناهى مى ديد- بر بالين عم بزرگوار، زانو زده بود. عواطف سرشارى كه از اين عمو از دوران طفوليت تا هم اكنون مشاهده فرموده، در مقابل چشمانش منعكس بود. اين تذكر و يادآوريها، پرده ى اشكى در جلوى ديدگان رسول اللّه (ص) پديد مى آورد و قطرات غلطان آن، از رخسار پيغمبر (ص) به صورت عموى گرامى مى چكيد. او چشم باز كرده، با سخنان پخته و دلنشين خود، برادرزاده اش را دلدارى مى داد و او را به پيگيرى از هدف آسمانيش ترغيب مى كرد. خديجه دختر را در آغوش مى كشيد؛ سرش را به سينه مى چسبانيد و او را نوازش مى داد. خديجه در عين درد و بيمارى، از ديدن محبوب عزيزش- پيغمبر (ص)- و دختر دردانه اش- زهرا (س)- خوشوقت بود و از اينكه چنين پرستاران ملكوتى داشت، از درد و بيمارى خود لذت مى برد. ابوطالب، ديگر، خود را صد در صد در آستانه ى مرگ مى ديد. تنها نگرانيش راجع به برادرزاده ى محبوبش- پيغمبر (ص)- بود؛ به همين جهت بنى هاشم را احضار فرمود. قوم و خويشان، اطراف بستر پير قريش را گرفتند و هر كدام از اينكه چنين سرورى را از دست مى دهند، متأثر و نگران بودند. هان اى فرزندان هاشم! بدانيد كه شما برگزيده ى خدا و قلب نژاد عرب هستيد؛ شما حزب پروردگاريد كه اين خود زينت هر حبسى محسوب مى شود. از پيشينيان، هر فرد شجاعى جزو نياكان شما بوده و در گذشتگان هيچ عامل فضيلتى وجود نداشته، مگر اينكه به شما ارث رسيده است. هيچ شرافت زينت بخشى در اسلاف پيشين نبوده، مگر اينكه شما آن را احراز كرده ايد. اين گفتار ابوطالب بعنوان آخرين اندرز فرزانه ى وى در گوشها طنين انداخت و در بن مغزها رسوخ كرد؛ اما ابوطالب نتوانست سخنش را ادامه بدهد و بصورت چوب خشكيده، نقش بستر شد. پيغمبر (ص) با صداى گره خورده و عقده دارى فرمود: «يا عماه انك اعظم الناس على حقاً و احسنهم عندى يداً و لانت اعظم حقاً من والدى» (عمو جان! حق تو بر من از همه ى مردم بزرگتر است و فداكاريت نسبت به من از همه بيشتر بوده است؛ حق تو از پدرم، بر من گرانتر است). ابوطالب سينه اش سنگين شده و عرق مرگ بر جبينش نشسته بود. پيغمبر (ص) دهان را به نزديك گوش عمو برد؛ با كلمات شمرده و بلند، شهادتين را تلقين فرمود. ابوطالب كه قدرت حرف زدن نداشت، برحسب گفته هاى پيغمبر (ص)، لبهايش را تكان مى داد و شهادتين را مى گفت. روح هشتاد ساله ى ابوطالب از بالاى كوه ابوقبيس پرواز كرد و جسدش در مقابل پيغمبر (ص) باقى ماند.

 

 

 
شب شد. پيغمبر (ص) از كفن و دفن عمو فارغ شده، با روحى شكسته و قلبى محزون، به خانه برگشت. خديجه در تب شديدى مى سوخت؛ بناچار رسول اللّه (ص) آن شب را تا به صبح، بيدار، به پرستارى همسر محبوبش گذرانيد.

فردا و پس فرداى آن شب- پس از مرگ ابوطالب- حال خديجه بدتر شد. جمعى از اصحاب به خانه ى پيغمبر (ص) آمدند و با رسول اللّه (ص) در پرستارى خديجه كمك كردند. نيمه هاى شب، حال خديجه وخيم شد و كم كم ابر تيره ى مرگ بر قيافه ى بانوى عزيز اسلام سايه افكند.

دخترك چهار ساله، در آستانه ى يتيمى و بى مادرى قرار گرفت. چشما